هفت تیر

اخبار هفت تیر

عضویت در هفت تیر

نوشته‌های تازه

  • آغاز به کار مجدد سایت هفت تیر از اول مهر
  • دادستان زنجان رسما اعلام کرد : مددی و دختر مورد تعرض ، صیغه بوده اند
  • آیا قطبی بخاطر همسرش پرسپولیس را در گرمای 50 درجه به امارات برد ؟
  • تجارت پرسود خرافات در تهران : پیلم بده تا فالت بگیرم
  • گروگان گیری 16 نظامی ایران و قتل 6 نفر از گروگان ها توسط جندالله
  • آیا احمدی نژاد شلوار ش را خیس کرده ؟
  • روزی که خانه ما دزد زد و خاطره من از آگاهی و دادگاه
  • نشستن خانم های مانتویی در ردیف های اول تالار وحدت ممنوع شد
  • مددی آزاد شد و دانشجویانی که او را رسوا کردند همچنان در زندان به سر می برند
  • تصویری از یک جراحی عجیب : پیوند دست به پا
  • گران ترین های لیگ برتر
  • وام 65 ميليون دلاري ايران براي توسعه برق رساني در سري لانكا
  • احمدی نژاد : اطلاع دقیق دارم که همه سربازان و نیروهای نظامی آمریکا با ما هستند.
  • دانلود فرم جمع آوری اطلاعات اقتصادی خانوار برای دریافت نقدی یارانه
  • فیلم شلیک سرباز اسرائیلی به پای یک مبارز دستگیر شده فلسطینی

آخرين مطالب مورد بحث

  • great: در درگیری عزاداران حسینی در اصفهان با ماموران نیروی انتظامی
  • great: در درگیری عزاداران حسینی در اصفهان با ماموران نیروی انتظامی
  • حسن زاده: در نامه آیت الله منتظری به آیت الله خمینی تاییدی بر تجاوز به دخترهای باکره در زندان ها
  • خ ر ک ی ر: در از دفترچه خاطرات يك رئيس جمهور : شخصا مسكن را ارزان مي كنم
  • نیکو نام: در از دفترچه خاطرات يك رئيس جمهور : شخصا مسكن را ارزان مي كنم
  • طاهرزهي - در گروگان گیری 16 نظامی ایران و قتل 6 نفر از گروگان ها توسط جندالله
  • babak: در اختراع یک سوئدی برای جلوگیری از تجاوز به زنان
  • اصفهانی سگ زاد هوس باز: در ارائه فیلتر شکن رایگان هر روز در هفت تیر
  • یکی: در نیروی انتظامی با کمک خبرگزاری دولت ناموس مردم را به معرض نمایش گذاشت
  • یکی: در فیلم شلیک سرباز اسرائیلی به پای یک مبارز دستگیر شده فلسطینی
  • یکی: در عکس محمود احمدی نژاد با کارمندان زن سازمان ملل
  • farzad: در در قزوین یک قاضی دادگستری پس از تجاوز به یک پسر بچه در زندان خودکشی کرد
  • د: در آغاز به کار مجدد سایت هفت تیر از اول مهر
  • masood: در مردی که از دست دوست پسر همسرش مرتب خانه عوض می کرد ، محاکمه شد
  • masood: در مردی که از دست دوست پسر همسرش مرتب خانه عوض می کرد ، محاکمه شد


  • خانه
  • ابر برچسبها
  • آیین نامه نظرات
  • << سفارش تبلیغات >>
  • درباره ما
Jul 22

در مورد اعتیاد خسرو شکیبایی

اخبار داغ, اخبار سينماي ايران, اخبار ویژه افراد مشهور, جامعه, داغ 223 نظر »

خسرو شکیبایی معتادخسرو شکیبایی معتاد بود - اعتیاد عکس
رسانه ها همه از شکیبایی می گویند. خوب هم هست. او بازیگر مهمی بود. ستاره ای بود. اما در این گفتن ها آنچه پنهان می کنند تاسف انگیز است. شکیبایی با خود هر چه کرد چیزی پنهان نبود. پس بهتر است تمام شکیبایی را ببینیم و با آنچه بود و آنچه هستیم روبرو شویم و خود را از خودمان پنهان نکنیم. اینجا دیگر محل بازی نیست. بازی تمام شده است.

هفت تیر 7tir.com  به قلم پرویز جاهد  :  خسرو شکیبایی هيچگاه بازيگر محبوب و مورد علاقه من نبود اما بازيگر خوبی بود و در فيلم های مهمی مثل هامون، سارا، کاغذ بی خط، کيميا و چند فيلم خوب ديگر بازی کرد. تنها نقشی که از شکيبايی دوست دارم بازی درخشان اش در سريال روزی روزگاری است که به اعتقاد من از بهترين سريال های تلويزيونی توليد شده پس از انقلاب است و تا کنون سريالی در حد و اندازه آن توليد نشده (در کنار کوچک جنگلی).

وقتی خبر درگذشت خسرو شکیبایی را در سن 64 سالگی شنيدم، بسيار متاسف شدم اما اصلا تعجب نکردم چون از وضعيت جسمی بحرانی او تا اندازه ای باخبر بودم، اگرچه بسياری از نويسندگان و هنرمندان سينمای ايران در پيام های تسليت خود در روز گذشته آن را يک شوک خواندند و چنين نشان دادند که از اين مرگ ناگهانی غافلگير شدند. اما برخی نويسنده ها مثل اميرحسين جلالی در سايت سينمای ما نوشتند «خيلی ها انتظارش را داشتند. معجزه که قرار نبود اتفاق بيفتد». همه می دانستند که شکیبایی به شدت معتاد به مواد مخدر است و در هر محفل هنری که می رفتی از اعتیاد او حرف می زدند اما اين عادت ما ايرانی هاست که ضعف های هنرمندان مورد علاقه مان را بعد از مرگ ناديده گرفته و آن را پنهان و لاپوشانی کنيم. اين پنهان کاری و رياکاری در جامعه هنری ايران به شدت رواج دارد تا حدی که گزارش های پزشکی نيز علت واقعی مرگ برخی آدم های سرشناس و محبوب را اعلام نمی کند و رسانه های داخلی نيز از گفتن حقيقت می پرهيزند. این در حالیست که اعتیاد شکیبایی چنان آشکار بود که داریوش مهرجویی در یکی از فیلم هایش با آن شوخی واضحی کرده بود .
علت مرگ شکیبایی را ايست قلبی نوشته اند. برخی سايت های خبری نيز مرگ او را به خاطر سرطان کبد اعلام کرده اند. من نمی توانم با قطعيت بگويم علت واقعی مرگ شکيبايی اعتياد او بوده اما اگر بپذيريم که او دچار اعتياد شديد بوده، پس می توان اين احتمال را داد که مرگ زودرس و نابهنگام و تاسف آور اين بازيگر محبوب سينمای ايران ناشی از اعتياد به مواد مخدر بوده. هنرمندان زيادی در سال های اخير بر اثر اعتياد به مواد مخدر در سن های جوانی يا ميان سالی از دست رفتند. افراد خلاقی که هنوز فرصت برای خلق آثار هنری داشتند اما به خاطر ضعف جسمی و بيماری ناشی از اعتياد، نتوانستند نقش خود را تا آخر بازی کنند. هنرمندانی چون اکبر مشکين، پرويز فنی زاده، فرهاد و فروغی و شاعرانی چون نصرت رحمانی و م آزاد از جمله قربانيان اعتياد بودند اما اصلا يا کمتر در بيوگرافی آنها از اعتيادشان به مواد مخدر گفته شده است. در اين ميان کار برخی هنرمندان مثل داريوش اقبالی استثناست که بعد از ترک اعتياد، شجاعانه به اعتيادشان اعتراف کرده اند و با اين کار خواسته اند ديگران از زندگی آنها عبرت گرفته و به راه آنها نروند.

من نگران سرنوشت تعدادی از خلاق ترين آدم های سينمای ايران هستم که آلوده مواد مخدرند و به دليل همين مشکل، توانايی تکميل پروژه های خود را ندارند و از اين رو کمتر تهيه کننده ای حاضر است روی کار آنان سرمايه گذاری کند.

مرگ اسفناک شکیبایی ، شايد هشداری باشد برای جامعه هنری ايران که به بازنگری درونی خود بپردازد و علت واقعی مرگ های زودرس اعضای خود را رياکارانه پنهان نکند بلکه به جای آن به کشف و ريشه يابی علت ها و انگيزه های روحی، مالی و اجتماعی آن پرداخته و در درمان و پيش گيری آن بکوشد. بهتر است که به خود دروغ نگوييم و از بيان حقايق تلخ واهمه نداشته باشيم .

.
اعتیاد خسرو شیبایی - معتاد - عکس خسرو شکیبایی - اعتیاد- معتاد

Jul 18

خسرو شکیبایی درگذشت .. روحت شاد مراد بیگ

اخبار داغ, اخبار ايران, اخبار سينماي ايران, داغ 95 نظر »

خسرو شکیبایی
هفت تیر 7tir.com  :  خسرو شكيبايي  که با بازی در نقش حميد هامون در فيلم «هامون» داريوش مهرجويي باورش كرديم ،  با نقش آفرینی قابل تحسین در فیلم اتوبوس شب به کار بازیگری پایان داد امروز جمعه بر اثر سکته قلبی در گذشت  .
خسرو تا به حال  به خاطر هامون، سيمرغ بلورين بهترين بازيگر مرد را در هشتمين دوره‌ي جشنواره فجر گرفته است ، سال‌ها بعد به خاطره فيلم «كيميا»ي احمدرضا درويش، دوباره اين سيمرغ را به خانه برد. او سومين سيمرغ خود را هم را براي بازي در نقش عادل مشرقي فيلم «سالاد فصل» فريدون جيراني گرفت. از آخرين افتخارات شكيبايي هم ديپلم افتخار براي فيلم «اتوبوس شب» كيومرث پوراحمد بود.

خسرو شكيبايي كه خاطره‌ بازي‌اش را در فيلم‌هاي «كاغذ بي‌خط»‏، «يك‌بار براي هميشه» و مجموعه‌هاي تلويزيوني «مدرس»، «روزي روزگاري» و‏‏ «خانه‌ي سبز» از ياد نبرده‌ايم، كم‌تر اهل گفت‌وگو و مصاحبه بود و با بيان صميمانه‌اش از خبرنگاران مي‌خواست كه از او توقع مصاحبه نداشته باشند و دلگير هم نشوند.

او با بازي در نقش كوتاهي در فيلم «خط قرمز» (مسعود كيميايي، 1361) اولين حضورش را در سينما رقم زد و با «هامون» در خاطره‌ها ماندگار شد.

شكيبايي در حدود 40 فيلم سينمايي حضور داشته است؛ فيلم‌هايي همچون: «پري»، «رابطه»، «سايه به سايه»، «درد مشترك» و «خواهران غريب» و با فيلم‌سازان شاخصي چون داريوش مهرجويي، ناصر تقوايي و مسعود كيميايي همكاري داشت.

آخرين نقش‌آفريني اين هنرمند در فيلم تلويزيوني «پيوند» سعيد عالم‌زاده و آخرين نمايش فيلمش، «آشيانه‌اي براي زندگي» حميد طالقاني بود كه به مناسبت روز پدر از تلويزيون پخش شد.

شكيبايي متولد سال 1323 در تهران، فارغ‌التحصيل بازيگري از دانشكده‌ي هنرهاي زيباي دانشگاه تهران بود. در زندگي‌نامه‌ي او به اين موارد اشاره شده است: علاقه به كشتي كچ و شركت در چند مسابقه‌ي آماتوري و غيرحرفه‌يي (1340)، عضو گروه نمايشي توسكا و بازي در نمايش پنجه‌ي عدالت، گوينده‌ي فيلم در استوديو شهاب (49-1347)، فعاليت در تئاتر (1354) و انتشار چند نوار از شعرهاي شاعران معاصر.

از نمايش‌هاي او هستند: پنجه‌ي عدالت، زير گذر لوطي صالح، تراژدي كسري، هنگامه‌ي شيرين وصال، بليت تئاتر، پنجه به دست آوردن، صيادان، با خشم به ياد آر، بازرس، سنگ و سرنا، همه‌ي پسران من، شب بيست و يكم و بيا تا گل برافشانيم.

از فيلم‌ها، نمايش‌ها و مجموعه‌هاي تلويزيوني‌اش هم به اين موارد مي‌توان اشاره كرد: زير گذر لوطي صالح، سنگ و سرنا، لحظه،‌كتيبه، سمك عيار، لحظه، ‌كوچك جنگلي، مدرس، تهران 53، روزي روزگاري، ميثاق خون، خانه‌ي سبز، ميراث مشترك (گوينده گفتار متن)، سرزمين سبز، كاكتوس، در كنار هم، پهلوانان نمي‌ميرند و سرزمين سبز.

اما فيلم‌شناسي خسرو شكيبايي به اين شرح است: خط قرمز، دادشاه، صاعقه، دزد و نويسنده، رابطه، ترن، شكار، هامون، عبور از غبار، ابليس، جست‌وجو در جزيره، بانو، پرواز را به خاطر بسپار، سارا، يك بار براي هميشه، بلوف، پري، درد مشترك، لژيون، كيميا، عاشقانه، خواهران غريب، سايه به سايه، سرزمين خورشيد، رواني، زندگي، ‌ميكس، كاغذ بي‌خط، دختري به نام تندر، مزاحم، صبحانه‌اي براي دو نفر و اتوبوس شب.
پیکر زنده ‌یاد شکیبایی از مقابل تالار وحدت تشییع می‌شود
پیکر زنده‌یاد خسرو شکیبایی صبح روز یکشنبه 30 تیرماه از مقابل تالار وحدت به سمت بهشت زهرا (س) تشییع می‌شود.

امین تارخ سخنگوی هیئت مدیره خانه سینما ضمن اعلام این خبر گفت: از آنجا که زنده‌یاد شکیبایی هنرمندی مردمی و بسیار محبوب بود و ما پیش‌بینی می‌کنیم جمع زیادی از مردم در مراسم وداع با پیکر او حضور داشته باشند، محوطه مقابل تالار وحدت را برای مراسم تشییع انتخاب کردیم.

وی در ادامه افزود: چون ما قصد داریم حتی‌الامکان تمام هنرمندان و دوستداران مرحوم شکیبایی در مراسم تشییع پیکر او شرکت کنند، این مراسم را ساعت 9 صبح روز یکشنبه سی‌ام تیر مقابل تالار وحدت برگزار می‌کنیم. جزئیات بیشتر مراسم هم متعاقبا اعلام خواهد شد و به اطلاع عموم می‌رسد.

خسرو با افتخار های بسیار رفت

.خسرو شکيبايي درگذشت

.
بخشی از بازی به یاد ماندنی خسرو شیبایی در فیلم روزی روزگاری در نقش مراد بیگ :
http://youtube.com/watch?v=1d_L2-iXp28&url=www.tagarg.com

.
آدرس جدید هفت تیر  :
www.7tir.biz

May 26

پاسخ رئیس کل بانک مرکزی به احمدی نژاد : استعفا نمی دهم . عزلم کنید

اخبار سينماي ايران, اخبار وبلاگستان web, اخبار ورزشي, ترفندهاي ويندوز و كامپيوتر, داغ 65 نظر »

http://www.donya-e-eqtesad.com/News/1406/01-01.jpg
هفت تير 7tir.com
: يك منبع نزديك به بانك مركزي از پيام رئيس كل بانك مركزي به احمدي نژاد خبر ‏داد. به گفته اين منبع آگاه، مظاهري به رئيس دولت نهم اعلام كرده كه تحت هيج شرايطي حاضر به كناره‌گيري يا ‏استعفا از سمت خود نخواهد بود و تنها در صورتي حاضر به ترك ساختمان بانك مركزي است كه حكم “عزل” ‏وي از سوي رئيس‌جمهور صادر شود.‏

به گفته اين منبع مطلع، احمدي نژاد در پاسخ به نامه اخير مظاهري كه لحني نسبتا انتقادي داشت و حاوي ‏اعتراضاتي نسبت به تصميمات اخير كميسيون اقتصادي دولت در خصوص نرخ سود بانكي، شيوه اعطاي ‏تسهيلات و ديگر مباحث مندرج در بسته سياستي- نظارتي بانك مركزي بود، از اين تصميمات دفاع كرد و تلويحا ‏به رئيس بانك مركزي اعلام كرد كه پيش از او هم افراد ناهماهنگ ديگري در دولت بوده‌اند كه مجبور به ترك ‏دولت شده‌اند.‏

به گفته اين منبع، نامه احمدي نژاد روز پنجشنبه هفته گذشته براي مظاهري ارسال شده و وي نيز در آخرين ‏ساعات روز شنبه در گفت‌وگو با يكي از نزديكان احمدي نژاد كه در تلاش بوده تا وي را براي “راه آمدن با ‏برنامه‌هاي جديد دولت براي اشتغال‌زايي” راضي كند، گفته است كه حاضر به كوتاه آمدن از سياست‌هاي خود ‏نيست و اين موضوع را پيش از انتصاب به رياست بانك مركزي نيز به احمدي نژاد گفته است.‏

مظاهري همچنين به احمدي نژاد پيغام داده كه به هيچ وجه حاضر از سمت خود استعفا نخواهد داد و تاکيد کرده: ‏‏”اگر اهل استعفا بودم، در دولت قبل هم استعفا مي‌دادم.” وي همچنين تاكيد كرده است كه تنها در صورت عزل از ‏سمت خود توسط رئيس‌جمهور و اعلام رسمي آن حاضر به ترك بانك مركزي است و در صورت ادامه فشارها، ‏اين موضوع را در رسانه‌ها نيز اعلام خواهد كرد.‏

‎‎سرسخت‌ترين وزير ناسازگار‎‎

اگرچه ويژه‌نامه‌هاي نوروزي دو روزنامه اقتصادي در ابتداي سال 87 مظاهري را به عنوان چهره اول سال 86 ‏انتخاب كردند، اما حتي آنها هم نمي‌توانستند حدس بزنند كه رئيس جديد بانك مركزي در ماه‌هاي ابتدايي سال 87 تا ‏چه حد خبرساز خواهد شد.‏

مقاومت سرسختانه و علني او در برابر تصميمات احمدي نژاد و همفكران او در دولت نهم، در مقايسه با ساير ‏اعضايي از كابينه نهم كه تاكنون با احمدي نژاد ناسازگار بوده و حتي كناره‌گيري كرده‌اند، بي‌سابقه است. او كه در ‏ابتداي حضور خود در بانك مركزي با انتشار چند بيانيه هشدارآميز پياپي در خصوص افزايش نقدينگي، رشد تورم ‏و برخي سياست‌هاي دولت نهم موج جديدي در حوزه اقتصادي كشور ايجاد كرد، در ابتداي سال جاري نيز با ابلاغ ‏مجموعه راهكارهايي به بانك‌ها تحت عنوان “بسته سياستي- نظارتي” به طور آشكار سياست‌هاي قبلي احمدي نژاد ‏براي بانك‌ها را زير سؤال برد.‏

سمت و سوي اين بسته سياستي به حدي در تقابل با مسير مطلوب احمدي نژاد بود كه فرداي ابلاغ آن، اعلام شد كه ‏رئيس‌جمهور اين ابلاغ را ملغا كرده و موضوع را به كميسيون اقتصادي دولت ارجاع داده است. احمدي نژاد ‏همچنين در سخنراني جنجالي خود در قم بانك مركزي را متهم كرد كه در قبال مشكلات اقتصادي كشور “به وظيفه ‏خود عمل نكرده است.”‏

به نظر ناظران، اكنون مظاهري در برابر وضعيت دشواري قرار گرفه است. از سويي دانش‌جعفري وزير اقتصاد ‏دولت احمدي نژاد كه مظاهري قبل از رياست بانك مركزي، معاون وي بود، مجبور به استعفا شده است و از سوي ‏ديگر كميسيون اقتصادي دولت به كاهش نرخ سود طبق خواسته احمدي نژاد پرداخته و صمصامي سرپرست جديد ‏وزارت اقتصاد نيز در جايگاه رئيس مجمع عالي بانك‌ها، به تصويب ديگر خواسته احمدي نژاد در خصوص منوط ‏كردن اعطاي تسهيلات به تصويب كارگروه‌هاي مسكن و اشتغال استان‌ها (يعني به زبان ساده، وام دادن بانك‌ها ‏طبق ميل استانداري‌ها) پرداخته است.‏

مظاهري اگرچه با گذشت چند روز، همچنان از ابلاغ تصميم كميسيون اقتصادي دولت در خصوص نرخ سود ‏بانكي به بانك‌ها خودداري كرده و بهانه آن را هم ارقام متفاوت و نانشخص اعلام شده از سوي احمدي نژاد در ‏مصاحبه مطبوعاتي ذكر كرده است، اما به نظر نمي‌رسد كه تا ابد بتواند نرخ سود تسهيلات بانكي را بلاتكليف ‏بگذارد و يا در تصميم احمدي نژاد در اين باره در تغييري ايجاد كند.‏

در همين حال، او روز شنبه به ايستادگي در برابر مصوبه مجمع تحت رياست سرپرست وزارت اقتصاد پرداخت ‏و با رد اين مصوبه، ابلاغ آن توسط سرپرست وزارت اقتصاد را نيز غيرقانوني برشمرد و تنها مرجع ابلاغ ‏سياست‌ها و مقررات بانكي را رئيس بانك مركزي دانست. مظاهري خطاب نامه خود را نيز مديران عامل بانك‌هاي ‏دولتي قرار داد تا بر موقعيت خود به عنوان تنها رابط دولت و بانك‌ها تأكيد كند.‏

به عقيده ناظران رسانه‌اي، تأكيد مظاهري بر وظايف قانوني و انحصاري رئيس بانك مركزي، نشانه نگراني او از ‏اين امر است كه در خصوص مسائل ديگر اختلافي از جمله نرخ سود بانكي نيز سرپرست وزارت اقتصاد رأسا ‏اقدام به ابلاغ مصوبه كميسيون اقتصادي دولت به بانك‌ها كند. ‏

بدين ترتيب او با مهيا كردن همه شرايط، خود را يك ‌تنه در برابر احمدي نژاد و ديگر اعضاي اقتصادي دولت نهم ‏قرار داده است و در عين حال با رد گزينه استعفا، در حال وادار كردن احمدي نژاد به اقدامي است كه در صورت ‏تحقق، فشار رسانه‌اي شديدي را متوجه دولت و رئيس آن خواهد كرد.‏

‎‎عزل يا استعفا‎‎

مظاهري در حالي به مقاومت در برابر اعلام “استعفا” پرداخته است كه پيش از او هشت عضو كابينه احمدي نژاد ‏به درخواست رئيس‌جمهور استعفا داده و از سمت خود كنار رفته بودند. اگرچه عزل وزير از اختيارات قانوني ‏رئيس‌جمهور است، اما نه تنها در خصوص هيچ ‌يك از بركناري‌هاي متعدد احمدي نژاد از عنوان “عزل” استفاده ‏نشد، بلكه در دولت‌هاي قبلي نيز استفاده از چنين اختياري رايج نبود.‏

‏

آيا رايزني‌هاي نزديكان احمدي نژاد قادر به تغيير نظر او در خصوص استعفا خواهد بود يا احمدي نژاد مجبور ‏خواهد شد براي دومين بار در يك سال گذشته در انتخاب خود براي بانك مركزي تجديدنظر كند و در دهمين ماه ‏مسئوليت مظاهري در بانك مركزي، وي را بركنار كند.

May 13

رونق مرد هزار چهره و داوود خطر و داداش سیاه در کشورهای عربی

اخبار سينماي ايران 35 نظر »

هفت تیر 7tir.com : اخبار رسيده از حاشيه جنوبي خليج فارس حاكي است، «مرد هزار چهره» به كشورهاي اين منطقه رسيده است.

سي‌دي «آقاي شصتچي» با زيرنويس عربي براي مردمان آن سوي خليج فارس و در كشورهاي كويت، قطر، بحرين و امارات متحده عربي ترجمه و فرستاده شده است.

تا هفته گذشته بيش از چهار هزار نسخه از اين سريال ايراني كه دو ماه پيش از سيماي جمهوري اسلامي ايران پخش شد، در كويت و امارات به فروش رفته است.
از قطر و بحرين نيز خبر مي‌رسد اين سريال ساخته مهران مديري، با استقبال خوبي در اين كشورها روبه‌رو شده است.

عکس مرد هزار چهره

مصطفي، شهروند بحريني كه اين سريال را از طريق ماهواره پيشتر ديده است، مي‌گويد: با اين‌كه اين سريال را ديده بودم، اما با تهيه سي‌دي آن، دوباره آن را با خانواده مي‌بينيم و مي‌خنديم.
وي گفت: بسياري از شهروندان بحريني و قطري دوست دارند اين سريال و ديگر فيلم و سريال‌هاي ايراني را به زبان فارسي ببينند.

همچنين در بازار فروش فيلم‌ها و سريال‌هاي ايراني در كشورهاي خليج فارس، استقبال از انيميشن‌هاي راهنمايي و رانندگي ايران به نام «داود خطر و سيا» هنوز به چشم مي‌خورد، به ويژه آن‌كه اين انيميشن‌هاي كوتاه با زبان عربي در اين كشورها به نمايش درمي‌آيد. در كشورهاي عربي خليج فارس، «سيا و هوتن» را «جاسم و سالم» ناميده‌اند .

.
مرد هزار چهره - dvd - فروش - خرید - سی دی - سریال - کشورهای عربی - داوود خطر - داداش سیاه - فیلم - عکس

Apr 17

رضا کیانیان از فرودگاه امام می گوید

اخبار سينماي ايران, اخبار ویژه افراد مشهور, از كتاب خاطرات, جامعه, داغ, گزارش 72 نظر »

رضا کيانيان
http://www.sharemation.com/Hashem5/Imam-Khomeini-Airport.jpg
The image “http://tinypic.info/files/cy3000lbtn2qkl7w7o6h.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.
هفت تیر 7tir.com 
به قلم رضا کیانیان :  صبح چند روز پيش، با 747 ايران اير وارد فرودگاه امام شدم.

قرار بود ساعت 2 بامداد برسيم، اما طبق معمول به علت نقص فني هواپيما، دو ساعت و نيم تاخير داشتيم. خلبان قبل از پرواز اين تاخير را اعلام کرد و عذر خواست. همه مسافران ايران اير وقتي کلمه نقص فني را مي شنوند اشهدشان را مي گويند و با اضطراب منتظر مي نشينند تا نقص برطرف شود. سرميهماندار که خانم محترمي بود از من عذر خواست. گفتم اگر تاخير نداشت بايد تعجب مي کرديم. خنديد… بالاخره هواپيما پريد.

در طول سفر با کادر پرواز کلي خوش و بش کرديم. بالاخره ساعت چهار و ربع بامداد هواپيما فرود آمد. خلبان يک ربع از تاخير را جبران کرده بود. همه رفتيم براي نشان دادن گذرنامه ها و مراسم گمرکي و تحويل چمدان هامان. حالا ساعت چهار و نيم است.

تابلوي يکي از نقاله ها نام پرواز ما را نوشته بود. هر کس چرخ دستي يي برداشت و همه دور نقاله جمع شديم، چمدان ها آمدند. اما به جز يکي دو نفر چمداني برنداشتند. چمدان هاي من هم نبود. نقاله هي چرخيد و چرخيد و هم چنان همان چمدان ها چند بار چرخيدند و از جلوي ما رد شدند. همه تعجب کرده بوديم که چرا چمدان جديدي نمي آيد. بالاخره چمدان هاي تازه آمدند. ولي باز هم کسي چيزي برنمي داشت. همهمه نارضايتي شروع شد. ديديم نام يک پرواز ديگر هم روي تابلوي بالاي نقاله نوشته شد. حجم مسافران زيادتر مي شد. هل دادن ها و فشارها و سرک کشيدن ها. حدود نيم ساعت گذشت. حالا ساعت پنج بود. همه عصبي شده بوديم. چمدان ها مي گشتند و از روي نقاله سرريز مي شدند. اما از چمدان هاي ما خبري نبود… که بالاخره نام هر دو پرواز از روي صفحه پاک شد و نقاله ايستاد. فضا عصبي تر مي شد. من رفتم قسمت امور چمدان ها. دو نفر جوان کارمند هواپيمايي کشوري نشسته بودند. سلام و عليک کرديم و پرسيدم چرا چمدان هاي ما نمي آيند؟ چرا دو تا پرواز روي يک نقاله است؟ چرا اسامي پروازها پاک شدند؟ چرا نقاله ايستاد؟ چرا بايد اين قدر منتظر بمانيم؟ چرا کسي چيزي نمي گويد؟ کارمندان با خوشرويي ساختگي مي گفتند؛ مي رسند… مي رسند… از چيزي ناراحت بودند، اما سعي مي کردند به روي خودشان نياورند. باز هم پرسيدم. گفتند؛ اينجا مربوط به چمدان هاي گم شده است. نقاله ها به ما مربوط نمي شوند. بالاخره ماموري با يونيفورم هواپيمايي کشوري آمد و بي سيمي هم در دست داشت. فکر کردم آمده به ما توضيحي بدهد. اما رفت به همان قسمت امور چمدان هاي گمشده، از او پرسيدم چرا چمدان هاي ما نمي رسند. عصباني بود. خسته بود. گفت مدير قبلي را به خاطر همين بلبشو در تحويل چمدان ها عوض کردند. گفتم من بايد به چه کسي مراجعه کنم؟ بايد چه کنم؟ خودش به مدير جديد تلفن زد. چند بار کسي جواب نداد… تا بالاخره خانمي جواب داد، که همان مدير تازه بود. مرد که خسته بود، مي پرسيد؛ بالاخره وضعيت چمدان ها چه مي شود؟ طوري مي گفت که معلوم بود، اين بلبشو تازگي ندارد، بحث کردند. داشت صدايشان بالا و بالاتر مي رفت. بالاخره مرد با عصبانيت گوشي را گذاشت. به من نگاه کرد و گفت؛ مي فرمايند پيگيري مي کنند، باز نقاله راه افتاد. بدون هيچ اسم و شماره پروازي روي تابلو. همان چمدان ها مي گشتند. مسافران خسته تر بودند. عصبي تر بودند. مستقبلين هم که از ساعت 2 بامداد منتظر مسافران شان بودند، خسته و عصبي بودند. مسافران مي رفتند پشت شيشه ها و به استقبال کننده هاشان با فرياد توضيح مي دادند که پرواز تاخير داشته… که چمدان هاشان هنوز نرسيده و استقبال کنندگان با گل هايي که در دست داشتند و داشت مي پلاسيد، نمي شنيدند، مسافران باز بلندتر فرياد مي زدند تا صداها شايد از شيشه ها عبور کند. به مامور بي سيم به دست گفتم بايد به چه کسي مراجعه کنم؟ گفت بيا تو و شکايت بنويس. رفتم تو و آنها فرم شکايت را پيدا نکردند. گفت از بس شکايت نوشته شده فرم ها تمام شده اند، گفتم به چه کسي مراجعه کنم؟ گفت به همين خانم مديره. گفتم اتاق شان کجاست؟ اتاقي را در طبقه بالا نشانم داد که چراغ هايش روشن بود. رفتم طبقه بالا. اما در اتاق بسته بود، قفل بود و جلويش يک رديف صندلي چيده شده بود. پنجره هاي روشن اتاق از طبقه پايين ديده مي شد. مشرف به پايين بود. اما وقتي به طبقه بالا مي رسيدي پنجره يي نبود، فقط يک ديوار بود و دري که قفل بود، با حصاري از سري صندلي هاي به هم پيوسته. آمدم پايين. پرسيدم راه رفتن به اتاق خانم مدير از کجاست؟ يکي شان گفت؛ بايد از سالن بيرون بروي، دور بزني. از پله هاي پشت بالا بروي تا بتواني مديره را ملاقات کني.

نمي شد از سالن بيرون بروم. چون برگشتن به سالن مکافات داشت. ممکن نبود به سادگي داخل شد. و چمدان هايم را حداقل براي چندين ساعت ديگر از دست مي دادم. مردم همچنان دور نوار نقاله بودند. بيشتر عصبي شده بودند. همان چمدان هاي سابق، همچنان مي گشتند.باز هم رفتم پيش بچه هاي امور چمدان هاي گمشده. گفتم من نمي توانم از اين سالن بيرون بروم. چه کنم، چه جوري يک مسوول پيدا کنم؟ سر درددل آنها باز شد که اين اتفاق بارها تکرار شده تقصير ما نيست تقصير مديريت است؛ همان مديريتي که دست من به دامنش نمي رسيد. ديدم همچنان در اين مملکت هيچ کس تقصيري ندارد. هميشه تقصير کس ديگري است؛ چون به هر کس مراجعه مي کني آن قدر برايت درددل مي کند که از مراجعه پشيمان مي شوي چون اين تو هستي که بايد به او کمک کني، معلوم نيست چرا مسووليت مي پذيرند. در اين مملکت هيچ کس هيچ تقصيري نمي پذيرد. هيچ کس توضيح نمي دهد. همه مظلوم اند. تقصيرها به کسان ديگر و خارج از آنها مربوط است.

باز هم از همان پله ها بالا رفتم. اگر روي پله آخر مي ايستادم از زاويه يي عجيب مي توانستم بخشي از اتاق خانم مدير را ببينم.

يکي از پنجره ها باز بود. در همان زاويه قرار گرفتم. خانم مدير داشت با تلفن حرف مي زد. آنقدر برايش دست تکان دادم تا بالاخره متوجه من شد. به او اشاره کردم که بيايد. تلفنش را تمام کرد و آمد کنار همان پنجره باز. پرسيدم؛ چرا چمدان هاي ما نمي آيد؟ چرا چمدان هاي چند پرواز قاطي شده؟ چرا شماره پروازها از تابلو پاک شده؟ ما بايد چه کنيم؟ چرا… گفت درست مي شود. گفتم الان يک ساعت و نيم است که منتظريم. سرگردانيم. گفت دارم پيگيري مي کنم. من که عصبي تر از هميشه بودم کوله پشتي ام روي دوشم سنگيني مي کرد. گرمم شده بود. داد زدم، کار بدي کردم ولي داد زدم که کار شما پيگيري نيست. انجام دادن است. او قهر کرد و رفت. همه سالن از آن پايين مرا نگاه مي کردند.

از عصبيت صدايم گرفته بود. در همين نوشته از آن خانم مدير به خاطر فريادم معذرت مي خواهم و اميدوارم که او هم به خاطر بي نظمي و اغتشاش و تلف کردن وقت مسافر و به هم ريختن اعصاب مسافران و مستقبلين در دلش از ما معذرت بخواهد و نگويد مقصر اصلي مسوولان او هستند. مي توانست از بلندگوها اعلام کند چه مشکلي پيش آمده و مردم را به آرامش دعوت کند و عذر بخواهد، مثل خلبان هواپيما که عذر خواست، اما بسياري از مسوولان ما نمي خواهند اعتراف کنند که در دستگاه آنها اشکالي هست. سعي مي کنند اشکالات را مخفي کنند و يادشان مي رود که مردم دچار همان اشکالات هستند و اشکالات را مي بينند و عذاب مي کشند. مثل همين خانم مديره که از ما فرار مي کرد و نمي آمد به ما بگويد چه اشکالي به وجود آمده، فقط پيگيري مي کرد. آمدم پايين هيچ چيز تغييري نکرده بود فقط فضا متشنج تر شده بود. مسافران عصبي به جان هم افتاده بودند با هم دعوا مي کردند، بگو مگو مي کردند و زمان مي گذشت.

بالاخره گشايشي شد چمدان هاي ديگر هم آمدند. هجوم مسافران گسترده شد. هر که قوي تر بود، جلوتر بود. حوصله هجوم نداشتم. صبر کردم تا دور نوار نقاله خلوت شد. من مانده بودم و چند تا پير زن. چمدان هايم را ديدم، برشان داشتم. در سالن گشتم و يک چرخ دستي پيدا کردم. دنبال مسافران رفتم که از سالن خارج شوم. پشت دستگاه اشعه X غلغله بود. بايد همه چيز از اين دستگاه رد مي شد، کنترل مي شد، صف بود. طبق معمول، عده يي خارج از صف بودند و حمله مي کردند. چرخ هاي چرخ دستي ها روي پاهاي مسافران مي رفت، فضا پر از هجوم بود. آن طرف اشعه X چمدان ها به هم فشار مي آوردند. پر از دست بود که دسته چمداني را بگيرد. دست ها همديگر را کنار مي زدند. چمدان ها به هم گير مي کردند. تلنبار مي شدند. پاي ما را له مي کردند تا بالاخره چمدان ها را برداشتم و کوله پشتي و لپ تاپم را نجات دادم و با چرخ دستي يي که مرتب به يک طرف مي کشيد و رام نبود رفتم بيرون. صف بود. طولاني بود. لاي مستقبلين بود. لاي ماچ و بوسه هاي خسته و خواب آلود بود. خانمي که مي خواست از مسافران اش فيلم بگيرد با دوربين روشن از همه فيلم مي گرفت. مرا کشف کرد. مسافرش را رها کرده بود. از لاي جمعيت از من چيزهايي مي پرسيد که در فيلمش ضبط شود. من سعي مي کردم حالم بد نباشد. سعي مي کردم لبخند بزنم. چرخم را چند بار به پشت پاي مسافر جلويي زدم. از او چند بار معذرت خواستم. چرخ پشتي به پاهاي من خورد، زانوهايم خم شد… تا به بيرون برسم. تا به هواي آزاد برسم که ديگر روشن شده بود چند تا عکس يادگاري هم گرفتم. با همان لبخندهاي زورکي که از من مي خواستند.

حالا ديگر بيرون هستم. هواي خنک کمي آرامم مي کند. ساعت شش و نيم است. يک شماره از باجه تاکسي سرويس گرفتم. رفتم در نوبت تاکسي ايستادم. مدتي گذشت ديدم صف تکان نمي خورد. از جلويي پرسيدم شما هم منتظر تاکسي هستيد؟ خنديد و گفت بله ولي تاکسي يي وجود ندارد. تازه متوجه شدم که صف هست ولي تاکسي نيست، برگشتم به باجه يي که از آن شماره گرفته بودم. گفتم شما که تاکسي نداريد. گفتند خواهد آمد… و هر دوشان آمدند بيرون و با من عکس يادگاري گرفتند. من نمي دانستم چه کنم. پرسيدم چقدر بايد صبر کنم. يکي شان گفت؛ شما همين جا بايست، يک کاريش مي کنم. ايستادم … يکي از همکاران شان آمد، آدم باحال و لوطي مسلکي بود. مرا شناخت، حال و احوال کرد و گفت منتظر تاکسي هستي؟ گفتم بله. گفت از همين جا تکان نخور يک کاريش مي کنم و رفت. من همانجا ايستاده بودم و تکان نمي خوردم. و مسافران با چرخ دستي هاشان دنبال تاکسي بودند. سرگردان بودند، يک تاکسي آمد. همه ريختند سرش. من تکان نخوردم. راننده همه را کنار زد و گفت رزرو است… و رفت. من همان جا ايستاده بودم و تکان نمي خوردم. کنار يک ستون بودم. به آن تکيه دادم. جواني از پشت ستون آهسته مرا صدا زد مثل اينکه بخواهد جنس قاچاقي را رد کند. آهسته سلام عليک کرد و پرسيد مسيرتان کجاست؟

گفتم هفت تير. فکر کردم مسافرکش شخصي است و مي خواهد با من چانه بزند. در همين لحظه همان مرد لوطي مسلکً باحال سر رسيد و به جوان گفت مرا برساند و خداحافظي کرد و رفت. همه مي دويدند ولي کاري انجام نمي شد. جوان تغيير حالت داد و گفت؛ مي خواستم بروم خانه چون بيست و چهار ساعت است که نخوابيده ام… گفتم سر راه شما را هم برسانم. بالاخره عيدي ما را هم مي دهيد، فهميدم بايد بيشتر از نرخ مصوب تاکسي بدهم. نرخ مصوب دوازده هزار تومان است. اما در شرايط عادي. نه مثل الان که تاکسي نيست. آهسته گفت برگرد داخل سالن. سوار آسانسور شو. چمدان هايت را ببر طبقه بالا. من آنجا مي بينمت. اينجا نمي توانم سوارت کنم. تاکسي را آن پشت پارک کرده ام. رفتم داخل. پشت آسانسور يک صف طولاني بود. دختر جواني با مادر و برادرش آمدند جلو. سلام و عليک کردند. برادرش از ما عکس گرفت. بعد خودش کنار من ايستاد و دوربينش را داد به خواهرش و او عکس گرفت. دختر تعريف کرد که بازيگر است. چند تا کار تلويزيوني دارد. ولي چون در دنياي بازيگري همه چيز با پارتي بازي پيش مي رود، بازيگري را رها کرده است. صف پيش نمي رفت، مي گفتند آسانسور خراب است. بالاخره در آسانسور باز شد عده يي را بلعيد و در بسته شد. حساب کردم تا نوبت من شود حداقل نيم ساعتي طول مي کشد. دختر همچنان از روابط ناعادلانه بازيگري مي گفت. برادرش عکس مي گرفت و مادرش با مهرباني لبخند مي زد و صف تکان نمي خورد. راننده جوان آهسته آمد کنار من و در گوشي گفت؛ چمدان ها را از پله ها بيار بالا. من بالا پارک کرده ام… خودش کمک کرد و با هم چمدان ها را برديم بالا.

هر دو هن وهن مي زديم. کلي پله بود… بالاخره سوار شديم و راه افتاديم. گفت شما را قاچاقي سوار کردم. براي همين تاکسي را آوردم طبقه بالا. خوب به سلامتي در رفتيم. خب حال شما چطوره؟ کمي که دورتر شديم براي من يک چاي نبات ريخت. گفت استکانش را تازه شسته است.

او هم درد دل مي کرد… که اين تاکسي ها 23 ميليون تومان است. با يکي شريک شده و خريده اند. 24 ساعت او کار مي کند و 24 ساعت شريکش. يک سي دي را در دستگاه پخش گذاشت. خواننده يي شروع کرد به خواندن. خنديد و گفت؛ آنقدر که براي اين خواننده خدابيامرزي فرستاده براي پدرش نفرستاده. گفت در فرودگاه نمي توانيم از اين آهنگ ها گوش بدهيم. چون از اتومبيل هاي انتظامات ما را شنود مي کنند. يک در ميان سر من منت مي گذاشت که نمي خواسته مسافر بزند اما مرا مي رساند… گفت راستي بنزين هم شد ليتري 400 تومان. ولي جلوي پمپ بنزين ها وانتي ها ايستاده اند و داد مي زنند مرگ بر گرانفروش و با کوپن هاشان بنزين را ليتري 350 مي فروشند و اگر چانه بزني 300 هم مي دهند… گفتم نمي دانم منظورشان شرکت نفت است يا خودشان، چون خودشان هم بنزين صد توماني را به سه برابر قيمت مي فروشند. قبلاً خيلي چيزها قاچاق بود، حالا تاکسي فرودگاه و بنزين هم به آنها اضافه شده.

ادامه داد… شب هاي برفي اوضاع ناجور بود. براي يک تريپ 150 هزار تومان هم مي گرفتند. منظورش تاکسي هاي فرودگاه بود. پشت چراغ قرمزها که مي ايستاد تقريباً خوابش مي برد. من به او مي گفتم چراغ سبز شده و او به کندي راه مي افتاد. مواظب بود تصادف نکند. مرتب از او سوال هاي صدمن يک غاز مي کردم که بيدار بماند. بالاخره بيدار ماند و من رسيدم به در خانه ام.

از فرودگاه امام تا خانه ام دقيقاً يک ساعت و 35 دقيقه طول کشيد. دو ساعت ونيم هواپيما تاخير داشت، دو ساعت تحويل چمدان ها تاخير داشتند و يک ساعت و نيم هم ترافيک. اگر هواپيما تاخير نداشت شايد زمان خلوت تري به فرودگاه مي رسيديم و چمدان ها قاطي نمي شد و اگر چمدان ها قاطي نمي شد شايد ساعت خلوت تري در شهر بوديم و دچار ترافيک نمي شديم. قديمي ها مي گفتند «اگر را کاشتيم خيار هم درنيامد.»

جواب اين بي نظمي ها و شش ساعت تاخير را چه کسي بايد بدهد. شش ساعت تاخير ضرب در تعداد مسافران و مستقبلان رقم کمي نيست.

اينها گلايه هاي من ايراني است، نمي دانم خارجي هاي همسفر من چه خاطراتي را با خودشان سوغات مي برند.

 
Apr 07

گفتگو ویژه با نیکی کریمی در لندن

اخبار سينماي ايران, داغ, مصاحبه 35 نظر »

نيکي کريمي
نيکي کريمي از بازيگران موفق سينماي ايران است .بازيگري که کلوزآپ چهره زيبايش در فيلم عروس بهروز افخمي تابوي ممنوعيت تصوير درشت از چهره زن در سينماي پس از انقلاب ايران را شکست.نيکي در فيلم‌هاي خوب و بد بسياري بازي کرده. از ميان فيلم‌هاي خوبش سارا، پري، عروس، تختي و دو زن را به ياد دارم و فيلم‌هاي بدي را که بازي کرده اسم نمي‌برم. نيکي فيلمساز هم هست و يک فيلم مستند کوتاه به نام «داشتن و نداشتن» و دو فيلم بلند با عنوان «يک شب» و «چند روز بعد» را ساخته است که فيلم «يک شب» او در فستيوال کن درخشيد و توجه زيادي را به خود جلب کرد.

«يک شب» را نديده‌ام اما «چند روز بعد» نشان داد که کريمي تنها بازيگري مستعد و خوش چهره نيست بلکه فيلمسازي باشعور و آگاه به زيبايي‌شناسي سينما و مجهز به درک هنري است، گرچه حضور او را در فيلم به‌عنوان بازيگر نقش اصلي دوست نداشته و ندارم و معتقدم که اگر بازيگر ديگري جز نيکي اين نقش را بازي مي‌کرد نتيجه خيلي بهتر از آن مي‌شد که اکنون هست.

نيکي کريمي اين روزها در لندن است. تهران که بودم قرار بود با هم گفت‌وگو کنيم اما به دلايلي نشد. قول داد که وقتي به لندن آمد اين گفت‌وگو را براي زمانه انجام دهيم. عصر روز پنج‌شنبه نهم فروردين با من در کافه استارباکز ايلينگ قرار گذاشت در نزديکي ايلينگ استوديو که روزگاري مکان توليد مشهورترين کمدي‌هاي انگليسي به نام «ايلينگ کمدي» بود. در محيطي شلوغ و پرسروصدا که صداي حرف زدن همديگر را به زور مي‌شنيديم. اما در آن ساعت روز بعيد بود جاي ساکت ديگري پيدا کنيم. از اين رو قهوه را که خورديم شروع کرديم.

هفت تير 7tir.com مصاحبه از پرويز جاهد:
خانم کريمي من قبل از هرچيز عيد نوروز را به شما تبريک مي‌گم. شما در لندن هستيد و گويا براي ديدار خانواده‌تان در ايام نوروز به اينجا آمديد و سوال من اين است که آيا اين سفر جنبه‌ي حرفه‌اي و سينمايي هم براي شما دارد يا نه؟

من هم همينطور؛ سال نو شما مبارک و در جواب سوالتان نه، اين سفر تفريحي که چه عرض کنم، يک جورهايي فکر مي‌کنم که لندن خانه دوم من است ولي به خاطر اينکه پدر و مادرم و همه خانواده‌ام، اينجا زندگي مي‌کنند، بنابراين ديگر آن حسي که بلند شدم رفتم يک کشور ديگر و اينها را ندارم و واقعا سعي مي‌کنم که هر موقعي که يک وقتي پيدا مي‌کنم، بيايم اينجا.

چه چيز لندن را بيش از همه چيز دوست داريد؟

اينکه از مليت‌هاي مختلفي هستند و فرهنگ‌هاي مختلف. اين نزديکي به خيلي رويدادهاي فرهنگي، به روز بودن مردم راجع به اتفاق‌هاي جهان و همه اينها. به هرحال همه چيز غير از آب و هواي آن خوب است.

آيا اينجا وقتي در خيابان هستيد، احساس آرامش مي‌کنيد از اينکه کسي شما را نمي‌شناسد؟

خيلي، ولي اينقدر جامعه ايراني‌هاي اينجا هم بزرگ است که تقريبا مي‌توانم بگويم که امکان ندارد بروم بيرون و کسي من را نبيند و نشناسد. ولي به هرحال واقعا براي ماها که سخت‌تر مي‌شناسند، اينجا راحت‌تر است.

نيکي کريمي
ما سال ?? را پشت سر گذاشتيم، سالي که براي سينماي ايران سال چندان خوبي نبود. بسياري از فيلم‌هاي جشنواره فجر توقيف يا سانسور شد. سالي که فيلم «سنتوري» اجازه اکران نگرفت و درعوض دي‌وي‌دي آن (به صورت قاچاق) پخش شد. سالي که آقاي شورجه سينماگران را تهديد کرد. خب، براي شما سال ?? چطور گذشت؟

من به همه اينها بايد اضافه کنم که فيلم «يک شب» من هم اکران نشد. فيلمي که من البته سه سال پيش ساختم و هر سال تلاش کردم که روي پرده بيايد و به‌خصوص ما امسال به همراه پخش‌کننده فيلم‌هايم، آقاي سيروس تسليمي، واقعا يک سال به‌طور مداوم تلاش کرديم که اين اتفاق بيفتد، ولي نهايتا حدود ارديبهشت - خرداد سال پيش بود که بعد از بارها به وزارت ارشاد رفتن، توانستيم فيلم را بدون آن بخش‌هايي که سانسور مي‌شود که چيزي حدود يک ربع از فيلم را تشکيل مي‌داد، به نمايش دربياوريم، ولي به ما گفتند که نه، و قطعا اين اتفاق بايد بيفتد اگر فيلم بخواهد به نمايش دربيايد.

و من در يک نامه سرگشاده به وزارت ارشاد، که فکر مي‌کنم در خرداد ماه بود که فرستادم، خواستم که ديگر فيلم را به نمايش درنياوريم و اعلام کردم که به هرحال هر فيلمي يک زماني به نمايش درمي‌آيد. من خيلي دلم مي‌خواست که بعد از سه سال اين اتفاق بيفتد، ولي حتما يک زماني اتفاق مي‌افتد.

من البته فيلم «يک شب» را نديدم، ولي فيلم دوم شما، «چند روز بعد» را ديدم که راجع به آن هم صحبت مي‌کنيم. ولي در مورد «يک شب»، تا آنجايي که از مضون آن خبر دارم، در واقع نگاه اجتماعي و رويکرد انتقادي صريح شما به جامعه ايران باعث شده که فيلم توقيف بشود. درست است؟

به هرحال واضح است که مثل کارهاي نوشتاري يا کارهاي ديگري که در بخش فرهنگي انجام مي‌شود، گويا وزارت ارشاد با هر نوع نگاه انتقادي به جامعه، مخالف است. خب، بله. فيلم «يک شب» راجع به همين قضيه است، راجع به اجتماع است، راجع به همه اينهاست. اين فيلم ديدگاه من است به‌عنوان يک زن ?? ساله به جامعه و اتفاقاتي که براي من مهم بوده.

من متوجه نمي‌شوم چرا فکر مي‌کنند اين مردم که خودشان شاهد همه اتفاقاتي که در جامعه مي‌افتد، هستند، حالا چرا ما بايد اين قضايا را سانسور کنيم و چرا نبايد بپذيريم که هر آدمي يک ديدگاهي دارد و ما بايد بتوانيم بدون هيچ قضاوتي درباره آن ديدگاه، يک چيزي ياد بگيريم و براي خودمان نقدش کنيم.

فکر مي‌کنم يکي از تم‌هاي فيلم «يک شب» خيانت باشد، خيانت مردها. گويا در اين فيلم، شما سه کاراکتر داريد و هر سه تا دارند دروغ مي‌گويند…

البته آقاي جاهد من دلم مي‌خواست شما فيلم را مي‌ديديد. چون اينقدر صريح هم من راجع به آن آدم‌ها هم قضاوت نکردم که بخواهم بگويم فيلم راجع به خيانت مردهاست…

نيکي کريمي
شما فمينيست هستيد؟

خب من فمينسيت هستم، ولي از نگاه يک طرفه به هر چيزي، از نگاه سياه و سفيد، بدم مي‌آيد. در فيلم «يک شب» به اين صورت است که يک زن با سه تا مرد برخورد مي‌کند و هرکدام از اين مردها انسان هستند. حتي آن آدم اولي که مي‌بيند راجع به زن و بچه‌هايش مي‌گويد و آنها را دوست دارد و اينکه رابطه‌اش چطوري است. ولي در فضايي که او زندگي مي‌کند در جامعه، اين اجازه به او داده شده که يک زن ديگري داشته باشد.

بنابراين اينطوري نيست که من بخواهم يک بيانيه‌اي صادر کرده باشم راجع به خيانت يا راجع به روابط خارج از ازدواج يا مثلا اينطور چيزها.

آن آدم دوم، يک مردي است تحصيل‌کرده که در آمريکا درس خوانده و دکتر است و کلي ديدگاه فلسفي و ذن‌گرايانه دارد راجع به زندگي. او با دختر حرف مي‌زند و يک‌جايي ما فکر مي‌کنيم که دختر عاشق او شده. اين مرد آنقدر آدم جذابي است و رابطه خوبي بين آنها شکل مي‌گيرد.

ولي در آخر يک موبايلي پيدا مي‌شود و در يک آن تماشاچي متوجه مي‌شود که شايد تمام اينها يک ماسکي بوده که او زده و خودش را طور ديگري بيان کرده و وانمود کرده که يک آدم ديگري است. يا اينکه به هرحال يک زندگي دوگانه‌اي دارد.

و مرد آخر هم که اصلا يک هنرمند است که او هم همينطور، خيلي اعتقاد دارد به دموکراسي، اما او اصلا يک روان‌پريش است. ولي مي‌خواهم بگويم که اصلا دوست ندارم که وقتي فيلم مي‌سازم بخواهم بگويم که من فمينيستم و وقتي بخواهم فيلم بسازم بايد خيلي قضايا براي من جا بيفتد، نمي‌توانم اول بيانيه‌ام را بنويسم و بعد بگويم مي‌خواهم فيلمم را راجع به اين قضيه بسازم، نه.

يعني فيلم، ضد مرد نيست؟

اصلا. اصلا ضد مرد نيست. راجع به آدم‌هاست.

بعد از «يک شب»، فيلم «چند روز بعد» را ساختيد که آن هم اجازه نمايش ندارد. تکليف آن چه شد؟

فيلم «چند روز بعد» را من فکر مي‌کنم که اجازه نمايش آن را گرفتند. البته من دقيقا نمي‌دانم. ولي به هرحال به ما گفتند که يک صحنه‌هايي را دربياوريد، ما هم مقاومت کرديم. حالا تهيه‌کننده دارد صحبت مي‌کند و به اين صورت است. من خودم دلم نمي‌خواهد که آن اکران بشود.

دلم مي‌خواست اول «يک شب» را مردم مي‌ديدند، بعد فيلم «چند روز بعد» را. اينکه الان بخواهد يکي از فيلم‌ هايم اکران بشود، چندان رغبتي ندارم و شرايط اکران و جو سينما، الان اينقدر پيچيده است که ترجيح مي‌دهم به موقع فيلم‌ها اکران بشود.

در اين فيلم شما در نقش يک زن روشنفکر ظاهر شديد که به هرحال نگران و مضطرب است و با اطرافيانش مشکل دارد…

اينطوري به نظر مي‌آيد؟

به نظر من اينطوري آمد. چرا خودتان اين نقش را بازي کرديد؟

اصلا دلم نمي‌خواست خودم اين نقش را بازي کنم. به خاطر اينکه هزارتا دغدغه ديگر داشتم و هزار تا فکر ولي به همراه دستيارم فکر مي‌کنم حدود دو سه ماه دنبال بازيگر گشتيم و نمي‌دانم به آن چيزي که در ذهن من بود، آدم‌هايي که مي‌ديدم، نمي‌خوردند. يعني هم زني در اين سن و سال و بعد طبيعي بودن بازي و هزار تا چيز ديگر که در ذهن من بود، به هرحال آخر سر تهيه‌کننده فيلم به من گفت چرا خودت بازي نمي‌کني؟ و بعد ديدم راست مي‌گويد، اين شايد بهترين کار باشد.

عکس نيکي کريمي
سخت نبود کارگرداني و بازي همزمان براي شما؟

نمي‌توانم بگويم راحت بود. به هرحال سخت است. براي اينکه در صحنه بايد حواست هم به چيزهاي ديگر باشد، هم بازي کني،‌ هم هزار تا چيز را بخواهي مديريت کني، ولي از يک طرف هم خوب بود چون من آن آدم را مي‌شناختم و به نظر خودم يک دست درآمده است.

شخصيتي که مي‌خواستم دروني باشد. اگر مي‌خواستم خودم بازي نکنم، شايد اين، احتياج به خيلي توضيح داشت براي بازيگر و خب اين نگراني را ديگر نداشتم.

يک حس زنانه خيلي خوب و زيبايي در اين فيلم وجود دارد و از آن طرف يک حس شاعرانه هم هست. يعني فيلم به لحاظ ريتم، تدوين و فيلمبرداري اين حس را ايجاد مي کند. به ويژه نماهايي که از چشم اندازهاي اطراف تهران به‌خصوص در شب گرفتيد و گويا در فيلم قبلي شما هم بوده و اينجا هم تکرار مي‌شود. اين علاقه شما به اين چشم‌اندازها از کجا مي‌آيد؟

ببينيد يک آلماني که در «چند روز بعد» هست و اول اسم آن فاصله بود، اين است که يک آدمي با جامعه خودش فاصله دارد، بنابراين حتي رفته و خارج شهر زندگي مي‌کند و هميشه از يک پيچ‌هايي مي‌گذرد و بلند مي‌شود مي‌آيد در شهر که به کارش برسد. بنابراين ما آن ديدگاه را لازم داشتيم.

او مثل خيلي از آدم‌هايي که خارج از شهر زندگي مي‌کنند، هر روز وقتي مي‌آيد و مي‌رسد به بالاي پيچ‌هاي لواسانات، مي‌ايستد يک سيگار مي‌کشد و بعد مي‌آيد سر کارش. مثل همه آدم‌ها که مراسمي دارند در زندگي‌شان. حالا آن مراسم مي‌تواند مراسم قهوه خوردن و دوش گرفتن هنگام صبح و يا کارهاي اينطوري باشد يا اينکه مثل اين آدم که چون هنرمند و گرافيست است، علاقه دارد به ديدن و در طبيعت بودن و اينطور چيزها.

من خودم هم در فيلم‌هاي آپارتماني، يک کم احساس خفگي مي‌کنم. چه موقع ديدن آن، چه موقع ساختن چنين فيلم‌هايي. بنابراين فکر مي‌کردم که آن صحنه‌ها مي‌تواند يک محل نفس کشيدني باشد براي تماشاچي.

شما با فيلم «داشتن و نداشتن» شروع کرديد. يک فيلم کوتاه و مستند که با همکاري آقاي کيارستمي ساختيد…

نه، ايشان تهيه‌کننده بودند.

کيارستمي در فيلمساز شدن شما چقدر نقش داشت و چقدر خودتان را تحت تاثير سينماي کيارستمي مي‌بينيد؟

در هرحال هر کسي که با يک هنرمند بزرگ کار مي‌کند، حالا نقاش باشد يا نويسنده، قطعا تحت تاثير آن آدم قرار مي‌گيرد. مقصودم اين است که اين يک تاثير خوب است که آدم بتواند در کنار آدمي مثل عباس کيارستمي باشد.

ما سال‌ها با هم کار کرديم؛ از فيلم‌هاي قديمي و اينها گرفته تا انتخاب لوکيشن‌ها. ولي من اين دو تا فيلمم را نمي‌توانم خيلي شبيه کارهاي عباس کيارستمي ببينم. ولي در همان راستاست. يعني سينماي مينيمالي که… فکر مي‌کنم که کارهاي من يک کمي شخصي‌تر است. شايد ديدگاه او، طور ديگري است.

فيلم‌هاي من خيلي زنانه ‌تر و شخصي‌تر است و بعد خيلي قالب و موضوع آن فرق دارد با فيلم‌هاي او. ولي هيچ مساله‌اي ندارم از اينکه به من بگويند تاثير گرفتي، آري قطعا تاثير گرفتم. اگر تاثير نگرفته باشم که خيلي آدم کم‌هوشي هستم. بعد از اين همه سال کار کردن و زندگي، قطعا خيلي بايد تاثير گرفته باشم.

ببينيد قطعا تاثيرپذيري يک مقدار آشکار است. به خصوص در همين فيلم «چند روز بعد» که آن پلان‌هاي مربوط به جاده‌هاي پيچ‌درپيچ را که آدم مي‌بيند بي‌اختيار ياد کيارستمي مي‌افتد…

به هرحال تهران، شهري است که دو تا ديدگاه مي‌تواند راجع به آن وجود داشته باشد. يا ديدگاه سينماي کلاسيک است مثل سينمايي که مي‌بينيم در تمام فيلم‌ها، يا ديدگاه سينمايي است که پرهيز مي‌کند از توي خانه ماندن. مثلا من تمام صحنه‌هايي که در فيلم «چند روز بعد» دارم همه يا در آپارتمان است و يا همان لحظه زن دارد از آپارتمان مي‌آيد بيرون. براي اينکه نمي‌خواستم روسري داشته باشد سرش. بنابراين تمام اتفاق‌ها بيرون از خانه مي‌افتد…

و اين ضد رئاليسم است در واقع.

بله ضد واقعيت است. بنابراين حتما يک جاهايي از آن مي‌تواند شبيه کارهاي کيارستمي باشد.

شما در جايي گفتيد که به سينماي ضد قصه و واقع‌گرا علاقمند هستيد. واقع‌گرايي در نظر شما چه معنايي دارد؟

ببينيد، آن چيزي که براي ما دارد اتفاق مي‌افتد در جامعه، براي خود من؛ و به نوع ديدگاه دوربين و سينما، طوري‌ست که احساس مي‌کنيم يک فيلم مستند داريم مي‌سازيم. يعني باور مي‌کنيم آن را تا اينکه بخواهيم در تخيلات و سورئاليسم و اينطور چيزها برويم؛ من آن نوع سينما را خودم نمي‌پسندم. گاهي اوقات شايد هم يک فيلم اينطوري ببينم و بپسندم، ولي بيشتر تحت تاثير سينماي رئال هستم.

نيکي کريمي
شما در ?? سالگي با فيلم عروس بهروز افخمي وارد سينما شديد. قبل از آن گويا اصلا سابقه بازيگري نداشتيد. افخمي چطور شما را پيدا کرد؟

حدود يک ماه قبل از آن، يکي از دوستان پدرم، من را به کارگرداني معرفي کرد به نام جمشيد حيدري. همان آقا من را معرفي کرد به بهروز افخمي و هم‌زمان بود اين اتفاق.

يعني قبلا هيچ تجربه بازيگري نداشتيد يا درس بازيگري نخوانده بوديد.

در دوره راهنمايي کمي تئاتر کار مي‌کردم. ولي چهار سال دبيرستان به‌طور مداوم تئاتر مدرسه را من مي‌چرخاندم. خودم مي‌نوشتم، خودم کارگرداني مي‌کردم. يک شخصيتي بود به نام فروغ که خيلي علاقه داشتم به آن شخصيت. هميشه با من بود و هميشه، همان را مي‌نوشتم و همان را اجرا مي‌کردم. به همين دليل هم به دوست پدرم گفتم که من به شدت به بازيگري علاقه دارم و او هم مرا معرفي کرد و…

تا امروز که بدون شک يکي از ستاره‌هاي سينماي ايران هستيد در نظامي که با ستاره‌سازي مخالف است و تمام عزم خود را براي حذف ستاره‌ها از سينماي ايران بکار گرفته…

اينطوري فکر مي‌کنيد؟

من اينطوري فکر مي‌کنم، لااقل. نظام فرهنگي ما هميشه اعلام کرده که با ستاره‌سازي مخالف است. حالا فکر مي‌کنيد چطور توانستيد علي‌رغم اين نگاه در سينماي ايران به اين جايگاه برسيد که به يک ستاره تبديل بشويد؟

چيزي که مي‌گوييد، يک کمي پيچيده است. حالا نمي‌خواهم وارد اين موضوع‌ها بشوم. چون من که وارد سينما نشدم به خاطر اينکه ستاره بشوم يا اينکه همه اينها. ولي جلوي اين پديده را هم نمي‌شود گرفت. مردم ناخودآگاه مي‌روند سينما و فيلم مي‌بينند و کارهاي ما بازيگران را دنبال مي‌کنند و ماها به عنوان بازيگر، کارهايمان را ادامه مي‌دهيم. به هرحال نمي‌شود جلوي روند محبوبيت بازيگر يا ستاره‌هاي سينما يا ورزش را گرفت. به خاطر اينکه اين، يک روند طبيعي است.

حالا ما سيستم ستاره محوري شايد در ايران نداشته باشيم به خاطر اينکه اصلا سينما در ايران يک صنعت نيست که حالا ستاره‌اي باشد و بخواهند روي آن مانور تبليغاتي بدهند و از آن پول دربياورند. چون مي‌دانيد که اينجا (در غرب)، ستاره‌ها را بيخود ستاره نمي‌کنند، به خاطر آن است که از آنها پول دربياورند. ولي تا جايي که مربوط به سينماي ايران است، جلوي محبوبيت بازيگران را نمي‌توانند بگيرند.

خب، به هرحال محدوديت‌ها و ممنوعيت‌هاي زيادي درمورد حضور زن در سينماي ايران وجود دارد. از نوع پوشش گرفته تا بروز احساسات زنانه. سوال من اين است که به عنوان يک بازيگر در سينمايي که اينقدر حساسيت درمورد حضور زن در آن هست، چقدر احساس راحتي مي‌کنيد؟

به هرحال ما کار خودمان را انجام داديم و اگر…

به عنوان فيلمساز نمي‌گويم، به عنوان بازيگر از شما مي‌پرسم.

من فکر مي‌کنم که قطعا نمي‌توانستند زن را از سينما حذف کنند. به خاطر اينکه بايد يک خانواده باشد، مادر و بچه و همه اينها باشد. ولي من خودم هيچ وقت در کارم سخت نگرفتم و هميشه احساس راحتي کردم. با اينکه اين جامعه به شدت مردسالار است، به شدت ضد زن است و خيلي سخت است که در اين شرايط کار کنيد، اما باز از لحاظ بازيگري راحت‌تر است به خاطر اينکه يک نقشي است و شما مي‌آييد و آن کار را مي‌کنيد و مي‌رويد.

ولي وقتي شما مي‌خواهيد يک فيلم بسازيد، خيلي از فوکوس‌ها و نگاه‌ها به اين سمت بود که اصلا من بايد به عنوان يک زن به همه ثابت مي‌کردم که چرا مي‌خواهم فيلم بسازم. چرا يعني حالا من. يعني هزار نفر با هزار تا سوال وجود داشتند و هزار تا نگاهي که آيا اين مي‌تواند يا نمي‌تواند. ولي من اصلا همه اينها را نمي‌ديدم و مي‌زدم کنار. به خاطر اينکه من به کار خودم ايمان داشتم و مي‌دانستم که بايد کارم را انجام بدهم و حالا اينکه زن يا مرد هستم، اين براي من مهم نبود. ولي مي‌دانم که براي خيلي‌ها مهم بود.

اين محدوديت‌ها، تا چه حد به حضور واقعي زن و تصوير رئاليستي زن در سينماي ايران لطمه زده؟

ماها تمام سعي‌مان را مي‌کنيم که بتوانيم تصاوير واقعي را نشان بدهيم و به خصوص فيلم‌ هايي که ماها مي‌سازيم. فيلم‌هاي سفارشي نيست، فيلم‌هايي نيست که تهيه‌کننده‌اي گفته باشد که اين رو بساز. همه چيزهايي است که به ذهن ما مي‌آيد، ولي به هرحال نه مي‌توانيم سانسور را ناديده بگيريم، نه مي‌توانيم تا آنجايي که نگاه به ما اجازه مي‌دهد، آن را ناديده بگيريم. بنابراين خيلي چيزها دخيل هستند که ما نمي‌توانيم حرف خودمان را بزنيم. اعم از سانسور خودآگاه يا ناخودآگاه.

گويا شما الان تصميم داريد در يک فيلم جديدي بازي کنيد.

بله. يک فيلم است که ما قرار است کار کنيم با آقاي اصغر فرهادي و من متاسفانه چون خودشان بايد اعلام کنند، نه مي‌توانم جزييات سناريو را بگويم و نه جزييات اينکه چه کساني هستند و چه اتفاقي قرار است بيفتد. فقط اين را مي‌توانم به شما بگويم که قرار است يک کاري با هم بکنيم.

شما بازيگري هستيد که فيلم هم مي‌سازيد. ولي به نظرم مي‌آيد که معيارهايي که براي فيلمسازي داريد با معيارهاي بازيگري شما فرق مي‌کند. فيلم‌هايي که مي‌سازيد بيشتر جنبه روشنفکرانه و هنري دارد، ولي در فيلم‌هايي بازي مي‌کنيد که به هرحال يک تعدادي از آنها جنبه تجاري دارند. اين تناقض را چطور توجيه مي‌کنيد؟

آقا من مي‌خواهم پول دربياورم، همين (با خنده). البته نمي‌توانم اين را صددرصد بگويم چون يکي از دوستانم مي‌گفت تو هيچ وقت اين کار را نکردي، نمي‌دانم چرا اين را مي‌گويي. مثلا من سال پيش در فيلم «زن دوم» بازي کردم که هنوز اکران نشده و خانم فرشته طائرپور، تهيه ‌کننده اين فيلم است و من شايد نصف دستمزدم را گرفتم براي اين کار چون خيلي به آن علاقه داشتم. در شهرهاي مختلفي آن را فيلمبرداري کرديم و خيلي هم داستان قشنگي داشت. به هرحال من از سال پيش…

در «سه زن» منيژه حکمت هم بازي کرديد.

در سه زن منيژه حکمت هم بازي کردم و براي هر دو، دستمزدهاي کمي گرفتم، خب فيلم‌هايي بودند که پروژه‌هاي هنري محسوب مي‌شدند.

مي‌توانم بپرسم چقدر دستمزد مي‌گيريد؟

نه…

به هرحال بازيگر گران قيمتي هستيد.

بله، بله. يعني مي‌خواهم بگويم که خيلي سعي مي‌کنم انتخاب کنم در سينمايي که واقعا الان متاسفانه نه سناريو خوب وجود دارد، نه محيط خوبي وجود دارد. سعي مي‌کنم انتخاب‌هاي خوبي بکنم. اما هر دو سه سال يا چند وقت يک‌بار هم، يک فيلم تجاري کار مي‌کنم که موقعيت خودم را حفظ کنم و پول هم دربياورم و در عين حال بتوانم کارهايي را هم که دوست دارم انجام بدهم. ولي هيچ‌وقت فيلم تجاري صرف هم کار نکردم خوشبختانه.

به هرحال شما فيلم‌هاي مهمي بازي کرديد. مثل سارا، عروس، دوزن، پري، برج مينو و بعد اينکه با کارگردان‌هاي مهم ايران کار کرديد. سوال من اين است که بيشتر با کدام يک از اين کارگردان‌هايي که کار کرديد، راحت بوديد و کار آنها را مي‌پسنديد؟

بدون ترديد داريوش مهرجويي. به خاطر اينکه ديدگاه او متفاوت است. بقيه کارگردان‌هايي هم که با آنها کار کردم، از هرکسي يک چيزي ياد گرفتم. حتي از آن کساني هم که ياد نگرفتم هم يک چيزي ياد گرفتم به عنوان ضد قضيه. ولي کسي که بازيگري را مي‌شناخت و به من ياد داد، داريوش مهرجويي بود.

آيا از بازيگري شخصا الهام گرفتيد؟ بازيگر زني که الگوي شما باشد؟

خيلي ها بودند. از بازيگرهايي که خيلي دوست داشتم و خيلي بازي‌هاي او را بارها نگاه کردم جين فوندا بوده که خيلي او را دوست دارم و ايزابل هوپر و مريل استريپ. چون همه بازيگرها را دوست دارم و خيلي از کارهاي آنها را هم دنبال مي‌کنم، نمي‌توانم يکي دوتا اسم ببرم.

از مردها چطور؟

آل پاچينو، رابرت دنيرو، مارلون براندو.

و از ميان کارگردان‌ها؟

آنتونيوني را خيلي دوست دارم. فليني را اصلا دوست ندارم.

چه فيلم‌هايي را بيشتر مي‌بينيد؟ از چه نوع سينمايي؟

الان خيلي فيلم‌هاي چيني را مي‌بينم، فيلم‌هاي ترک. فيلم‌هاي آلماني خيلي خوب شدند. ژاپن، کره، تايلند، مکزيک اينها سينماي خوبي دارند.

آيا کارگرداني هست که دوست داشته باشيد با او کار کنيد و تا به حال فرصت آن را پيدا نکرده باشيد؟

نه.

نيکي کريمي
خب، شما بازيگر هستيد، فيلم هم مي‌سازيد و ترجمه هم مي‌کنيد. تا آنجايي که من مي‌دانم، دو تا کتاب ترجمه کرديد. يکي کتاب خاطرات مارلون براندو بوده (آوازهايي که مادرم به من آموخت) و يکي هم Intimacy بوده؛ «صميميت» که شما ترجمه کرديد «نزديکي». ترجمه چقدر براي شما مهم است؟ آيا به آن به عنوان يک سرگرمي نگاه مي‌کنيد يا واقعا براي شما جدي است؟

سال پيش من يک کتاب ترجمه کردم به نام «نور ماه بر درختان کاج» که سبک هايکو ژاپني است. الان هم مشغول يک‌سري شعرهاي غزل مانند چيني هستم. شاهزاده خانم‌هاي قديمي چين. ترجمه خيلي براي من مهم است. کمتر براي من پيش مي‌آيد که کتابي را بخوانم و وسوسه نشوم که آن را ترجمه کنم ولي خيلي فرصت آن را ندارم.

شما با اينکه خودت بازيگر هستي اما در فيلم‌هايت بيشتر با نابازيگران کار مي‌کني، چرا؟ فکر نمي‌کني که اين سبک فيلمسازان ايراني که با نابازيگرها کار مي‌کنند به صنعت بازيگري در سينماي ايران لطمه بزند؟

اولا که اين فقط مربوط به سينماي ايران نمي‌شود. خيلي‌ها؛ از همين سينماهايي که اسم بردم مثل چين، مکزيک، ژاپن، کره، آرژانتين، برزيل؛ اگر بخواهند فيلم رئال کار کنند، سعي مي‌کنند که با نابازيگر کار کنند. البته من مشکلي با بازيگر ندارم. همانطور که فيلم «يک شب»، نقش اول آن را هانيه توسلي کار کرد. فيلم دومم را هم خودم کار کردم. يا اينکه يک‌جاهايي هم که لازم بود، بازيگر استفاده کردم.

ولي يک‌جايي آدم احساس مي‌کند که براي يک نقش‌هايي، اگر بازيگر بگذارد، تماشاچي با هزار تا بازخورد و حسي که نسبت به بازيگر دارد، وارد ديدن اين قضيه مي‌شود و بهتر است که اين کار را نکنيم. در مجموع هم فکر مي‌کنم که حالا جداي اين چند تا فيلم متفاوتي که کار مي‌شود در ايران، خيلي به سينماي کلاسيکي که دارد کار مي‌شود و حالا بازيگر دارند ضرري نمي‌زند.

چون آن نوع سينما اموراتش مي‌گذرد، خيلي هم گسترده مي‌گذرد. به خاطر اينکه همين قبل از عيد، خيلي از دوستان من که کارگردان يا تهيه‌کننده هستند براي فيلم‌هاي‌شان مي‌گفتند سراغ هر بازيگري که داريم مي‌رويم، مشغول کار است. به خاطر اينکه توليدات انبوه تلويزيوني دارد اتفاق مي‌افتد، سريال‌ها، تله فيلم‌ها و همه اينها باعث شده تا همه بازيگرها مشغول کار باشند و کسي ضرر نمي‌کند.

يعني هيچ‌کس بيکار نيست؟

هيچ‌کسي بيکار نيست.

شما وبلاگ هم داريد؟

نه، ولي علاقه دارم و خيلي از وبلاگ‌ها را مي‌خوانم. يعني چند تا وبلاگ است که هميشه مي‌خوانم.

چرا خودتان وبلاگ نداريد؟

وقت آن را ندارم و مي‌دانم که آپ‌ديت نمي‌شود.

آيا نقدهايي را هم که درباره کارهايتان نوشته مي‌شود، مي‌خوانيد؟ اصولا نظرتان درباره منتقدان چيست؟

شما چون کار آقاي گلستان را انجام داديد، «نوشتن با دوربين»؛ جايي که آقاي گلستان مي‌گويد که اين منتقد اصلا کيه که داره مي‌نويسه؟ او چقدر کتاب خوانده. چقدر فکر مي‌کند و چقدر باشعور دارد اين را مي‌نويسد؛ نمي‌دانيد چقدر من همذات پنداري کردم با او.

به خاطر همين، وقتي من نقدي را مي‌خوانم؛ چون همه ما دسترسي به اينترنت و مجلات و غيره داريم ولي از خيلي از آنها مي‌گذرم به خاطر اينکه مي‌بينم که متاسفانه آگاهي پشت آن نقدي که نوشتند نيست بلکه مشخص است که دارند فقط راجع به ديدگاه شخصي خودشان صحبت مي‌کنند، بدون اينکه از سينماي جاهاي ديگر خبر داشته باشند، بدون اينکه روي آگاهي خودشان کار کنند، بدون اينکه کتاب بخوانند و فيلم ببينند.

بنابراين چطوري من مي‌توانم اهميتي بدهم به آن نظريات و در نهايت هميشه شخصي است که براي من اصلا مهم نيست که آن شخص، چه فکري مي‌کند. يک‌سري از آدم‌ها مهم هستند که قطعا آنها را مي‌خوانم، ولي بقيه را نه.

شما فيلمنامه هم مي‌نويسيد ولي گويا با کسان ديگري هم همکاري مي‌کنيد. مثلا ديدم که با شادمهر راستين همکاري کرديد يا با کامبوزيا پرتوي. اين شيوه کارتان را ممکن است توضيح بدهيد. اينکه چگونه است اين همکاري دونفره…

نه. من اول خودم مي‌نويسم، بعد مي‌دهم مثلا به آقاي پرتوي بخواند که کارهاي زيادي از ايشان را ديده بودم و مي‌دانستم که سينما را مي‌شناسد و وقتي که به خصوص «يک شب» را که خواند خيلي هم دوست داشت و خيلي از او ايده گرفتم. نشستيم دوباره با هم فيلمنامه را کار کرديم. در مورد فيلم «چند روز بعد» هم من کارهايي از شادمهر ديده بودم و مي‌دانستم که طرز فکر او چطور است؛ چون مهم، آدم‌هايي هستند که بتوانند با هم خوب کار کنند.

ما بايد بدانيم که در کجا قرار گرفتيم از لحاظ ذهني. بعضي از آدم‌ها نزديک هستند به خود آدم. من با آقاي راستين صحبت کردم راجع به اينکه من مي‌خواهم فيلمم اينطوري باشد. بعد چه چيزهايي را مي‌توانيم اضافه کنيم و با هم نوشتيم.

به عنوان فيلمسازي که به هرحال داريد فيلم‌هاي خاصي مي‌سازيد و هر دو فيلمي هم که تا الان ساختيد، نمايش داده نشده. سوال من اين است که سرمايه فيلم‌تان را چطور فراهم مي‌کنيد؟ خودتان تهيه‌کننده هستيد يا به هرحال اين وسط چه بر سر تهيه‌کننده مي‌آيد براي فيلم‌هايي که هيچ وقت هم نشان داده نمي‌شود؟

البته به شما بگويم که فيلم «يک شب» را خيلي از کشورها اکران کردند. پاريس که مدت‌ها اکران بود. جشنواره‌هاي زيادي، خيلي از تلويزيون‌ها آن را خريدند و خيلي جاها به نمايش درآمد. بنابراين تهيه‌کننده نه تنها ضرر نکرد، بلکه سود هم کرد.

يعني به هرحال پول خود را خارج از ايران درمي‌آورد؟

بله. پخش‌کننده MK2 قراردادي با آنها بست که کلي سود کردند. کار دومم هم، آقاي تختکشيان که از تهيه‌کننده‌هاي حرفه‌اي سينماست؛ پول آن را از جاهايي فراهم کرد و خب به هرحال اين فيلم‌ها، حتما يک زماني اکران مي‌شود و به سرانجامي مي‌رسد.

با توجه به وضعيت اکنون سينماي ايران، آينده سينماي ايران را چطور پيش‌بيني مي‌کنيد؟ به خصوص در سال جديد؟

متاسفانه اتفاقاتي که سال پيش افتاد براي اين سينما، جايي براي اين نگذاشته که ما بخواهيم خيلي اميدوارانه راجع به اين قضيه صحبت کنيم. با اينکه تمام بچه‌هايي که در سينما کار مي‌کنند، همگي خيلي تلاش مي‌کنند که کارهاي‌شان را انجام بدهند و يکسري حرفه‌اي انجام مي‌دهند و بايد از کنار آن پول دربياورند ولي من تا موقعي که يک کمي فضا باز بشود که آدم‌ها بتوانند حرف‌هايي که مي‌خواهند بزنند؛ آينده خيلي روشني نمي‌بينم.

خود من مي‌خواهم فيلم بعدي‌ام را قطعا با دي وي کم بسازم که اينقدر مجبور نشوم که اجازه براي آن بگيرم. به خاطر اينکه فايده ندارد اگر ما بخواهيم فيلم بسازيم، دائم در اين فکر باشيم که اگر بگويند نه، چه کار کنيم. به خاطر اينکه هر فردي بايد بتواند آزادي بيان داشته باشد و بتواند حرفي را که دلش مي‌خواهد بزند.

از بين بازيگري و فيلمسازي، شخصا کدام يک برايت مهمتر است و دوست داردي درگير آن باشيد؟

بدون هيچ ترديدي فيلمسازي.

آيا نقشي هست که در ذهن شما باشد و دوست داشته باشيد آن را بازي کنيد و هنوز فرصت آن را پيدا نکرديد؟

بله. بله. خيلي نقش‌ها هستند. سينما اصلا با رويا سر و کار دارد. بنابراين نمي‌توانيم منکر اين قضيه بشويم. گرچه بيشتر تمرکزم روي فيلمسازي هست ولي نقش‌هايي هم هست که دلم بخواهد بازي کنم.
.
هفت تير ورزشي sport.7tir.com

.گرداب پرسپوليس عليه پرسپوليس

.فيروز كريمي : كم مانده كه خودم را داخل صندوق صدقات بيندازم.

.
نيکي کريمي - مصاحبه با نيکي کريمي - گفتگو با نيکي کريمي در لندن - عکسهاي نيکي کريمي - عکس

Mar 28

مرد هزار چهره مهران مدیری با شمشیر طنز انتقادی در برابر طرح امنیت اجتماعی

اخبار داغ, اخبار سينماي ايران, داغ, مقالات سياسي 170 نظر »

مهران مدیری مرد هزار چهره
مرد هزار چهره

هفت تیر 7tir.com به قلم ساسان آقایی : “مهران مدیری” باز هم ما را میخکوب کرد،او که با قدرت فانتزی یک بار ساختارهای صلب را با لطافت در «برره» به چالش کشید و این بار با جسارت “هزاران چهره‌ی نیروی انتظامی” را به نمایش گذارد.«سرهنگ غفاری» او آیینه‌ی تمام قد نیروی انتظامی اجتماع ماست،نیرویی که قرار بود «حافظ امنیت» ما باشد اما بیش تر به “مزاحم آسایش” جوانان ایرانی شبیه است و رکنی که از پس طرح‌هایی موسوم به «امنیت اجتماعی» بیش ‌تر به سلب امنیت روانی جامعه کمک کرده است . مدیری دقیقن همین جا را نشانه می رود؛سرهنگ غفاری او خودش می‌گیرد،خودش جرم می‌سازد و خودش حکم می‌دهد،در این کلانتری دایره‌ی قانون را آن جور که می‌خواهند می‌چرخانند و از خشونت هراسی نیست که حتا تشویق در پی دارد.«برقراری امنیت» پیراهن عثمانی می‌شود که آن را مجوز هر اقدام قانونی و غیرقانونی می‌کنند و اگر نقد و نظری مخالف سد راه شود،هفت تیر تهدید و ارعاب به کار می‌آید.
به‌راستی هم آن چه که مدیری دیروز در «مرد هزار چهره» به نمایش گذاشت،صحنه‌های بکر و هوشمندانه‌ای از حقایق اجتماعی ایران را در خود جا داده بود؛متهم “بی‌سوادی” که پس از شکنجه‌ی شدید صدها صفحه اعتراف می‌نویسد،نوجوان دست‌فروشی که در راستای برقراری امنیت به 11 سال زندان محکوم می‌شود،پیرزن فرتوتی که تنها به جرم بیرون آمدن در ساعت 11 شب به بازداشت‌گاه می‌رود و بازداشت‌گاه‌هایی که با انفجار جمعیتی متشکل از بی‌گناهان رو به رو هستند.مرد هزار چهره حتا از این هم پیش‌تر رفت و آگاهانه طرح‌های موسوم به «ارتقای امنیت اجتماعی» را به سخره گرفت؛آن جا که فرمانده‌ی کلانتری دستور حمله به «خانه‌ی تیمی اراذل و اوباش» را می‌دهد و نقشه‌ی عملیات او چنان “خشونت‌”بار است که ناچار است این توجیه را بسازد:«در عملیات‌‌های به این اهمیت ، تلفات تا چند نفر اهمیتی ندارد» یا آن جا که در مبارزه با اعتیاد ، فرد معتادی تذکر می‌دهد:«معتاد بیمار است،نه مجرم،شما باید کار فرهنگی کنید» و رییس پلیس پاسخی چنین دارد:«کار فرهنگی هم نشانت می‌دهم . آن قدر کتک می‌خوری تا اعتیاد از سرت بپرد»
عکس مرد هزار چهره عکس مهران مدیری
عکس مبارزه با اراذل و اوباش
آن چه که در کلانتری مهران مدیری می‌گذرد،ماکتی کوچک از ساختار کلی نیروی انتظامی ایران است.نیرویی که چون پاسخ ‌گو به کسی نیست و بیش ‌ترین قدرت در بدنه‌ی اجتماع را دارد،هر جور بخواهد و سرخود عمل می‌کند و البته همه‌ی اوامرش را از سر «خیرخواهی» می‌داند اما کاش سرداران به اندازه‌ی مرد هزار چهره صادق بودند تا در پیبشگاه افکار عمومی بگویند که «بلد نیستم».سریال مدیری جای تقدیر دارد،او پیش از آن چه که فکر می‌کردم در بیان فانتزی حقایق پیش رفت و در سکانس‌های آخر به جایی رسید که صدای ضرب و شتم متهم همراه با فریاد رییس پلیس کلانتری شنیده می‌شد؛«دهنتو ببند…ساکت…گفتم صداتو ببر» آن وقت فکر می‌کردم که این صداها چه قدر آشناست و چه قدر هر روز تکرار می‌شود.

* بسیاری خواهند گفت که این دست برنامه‌سازی‌ها،بیش‌تر یک سوپاپ اطمینان و شیر تخلیه‌ی فشار و بخشی از یک توطئه‌ی پیچیده است.بی‌شک پایان سریال مدیری هم به گونه‌ای خواهد بود که دل خون شده‌ی آقایان را نرم کند.شاید همین دلایل برای ننوشتن کافی باشد اما به گمانم از هر کار خوبی باید تقدیر کرد.باید بالاخره یک بار تکلیف ما روشن شود که دوست داریم،برنامه‌هایی چون آن قسمت به یاد ماندنی ۹۰ فردوسی‌پور یا همین سریال امشبی را در تلویزیون ببینیم یا نه ؟

.
سایت هفت تیر از 14 فروردین به طور منظم آپدیت خواهد شد .

سریال حدید مهران مدیری - مرد هزار چهره - مسخره کردن - نیروی انتظامی - طرح امنیت احتماعی - طنز - مرد هزار چهره - مهران مدیری

Mar 03

۱۴ چیزی که فقط در فیلم های تلویزیونی رخ می دهد

اخبار سينماي ايران, اخبار هاليوود, مطالب جالب 3 نظر »

http://sumagazine.syr.edu/fall06/universityplace/images/film.gif
هفت تیر 7tir.com
: در فیلم ها معمولا  می بینید اما در زندگی واقعی این گونه نیست :
خیابانها در هنگام تعقیب و گریز اتومبیلها خیس هستند، حتی هنگام خشکسالی در جنوب کالیفرنیا / در ناامن ترین خیابانها هم هیچکس زمان خروج از اتومبیل آن را قفل نمی کند / خیابانها چه خیس باشد چه خشک، صدای قیژقیژ لاستیک ها موقع گردش در پیچ یا توقف اتومبیل، همیشه حضور دارد / در صحنه های رختخواب، ملحفه همیشه تا کمر مردان است اما همان ملحفه L شکل تا روی سینه زنان را پوشیده است / در فیلم وقتی افراد وارد خانه شان می شوند لباس ها یا کفش هایشان را در نمی آورند، آیا شما هم در عمل کسی را دیده اید که با چکمه ساق دار بر روی تخت خود بپرد؟ / با شلیک کردن به قفل ها می توان آنها را بطور کامل باز یا بسته نمود / شخصیت فیلم در حالیکه اسلحه بدست میدود، خشاب خالی را خارج میکند، خشاب پر را جا میزند، اسلحه را مسلح می کند و همه این کارها را بی نقص انجام می دهد، بدون آنکه ذره ای از طول گامهایش کم کند / هنگام مکالمات تلفنی در پایان مکالمه “خداحافظ” به یکدیگ