هفت تیر 7tir.com به قلم مسعود از وبلاگ شاتوت : چند سال پیش همسایه بالایی خبر اورد چه نشستی که خونت رو دزد زد ! به خونه که امدم دیدم جا تره بچه نیست ! افتابه و کفگیر ملاقه و رختخواب ها رو نبرده بود … به کلانتری محل رفتم و عارض شدم ! پاسبان امد و نگاهی کرد و گفت دزد امده و رفت ! فرداش به آگاهی رفتم و با سروان فلانی که مسئول پرونده بود اشنا شدم … گفتم جناب سروان دستم به دامنت این دزد خونه مارو بگیر ! گفت ماشین داری گفتم بعله ! گفت بریم … منه ساده هم فکر کردم میخواد دنبال دزد خونه ام بره … تا ظهر مارو توی گلشهر و ساختمون و خیابون گردوند اخرش فهمیدم پفیوز اصلا دنبال یه کار دیگه اس ! سه چهار روز راننده شخصی این اقا شدیم که میبردیمش دنبال کاراش اخرش هم خربزه و طالبی و گلابی میخرید میرسوندمش خونش ! روز چهارم گفتم جناب سروان من نوکرتم … بخدا من کار دارم نمیتونم هرروز بیام اگاهی ! گفت کارت چیه ؟ گفتم فلان کار … گفت شما از این میز و صندلی های فلان مدل دارین ! زود دوزاریم افتاد ! الکی گفتم اره اتفاقا از این مدل جدیداش هم داریم شما دزد رو بگیر من در خدمتم ! نیشش باز شد و گفت برو دنبال كارت تا خبرت کنم !
یه ماهی که گذشت جناب سروان زنگ زد که فردا بیا اگاهی ! فردا که شد رفتم پیش جناب سروان دیدم جوونکی رو زمین نشسته و داره تند تند چیزی مینویسه ! جناب سروان گفت : ک… کش دفترچه خاطرات مینویسه د…وث ! گفتم چه خبر جناب سروان ؟ گفت دزد همین اقا زاده اس که داره مینویسه ! پنجاه و هفت مورد سرقت رو تا حالا اعتراف کرده !
به جناب سروان گفتم : اینا نمیتونن بگن فقط یه مورد سرقت داشتن ؟ چرا اینجوری مثه بلبل اعتراف میکنن ؟ خندید و گفت : با اینا کاری میکنیم که سنگ هم باشه دهن وا میکنه ! همونجا یه پسره رو اوردن کم سن و سال و گفتن توی حیاط یه خونه بوده و صابخونه از تو مستراح که در میاد میگیردش !
جناب سروان گفت چی گهی مُخُوردی تو حیاط سگ توله ؟
پسره گفت بُقران کِفتَرُم رفته بود تو خانَش جناب سروان … به امام رضا زنگ زَدُم درَه وانِکرد بره همی از رو دیوار رفتُم ! جناب سروان انگشتای این بدبخت رو یه جور حرفه ای پیچوند که مثه ابر بهار گریه کرد و گفت گه خوردُم … گه خوردُم ! رفته بودُم دُزدی ! با جلال سیاه بودُم … او فِرار کِرد ! سروان گفت دیگه کجا رفتی دزدی قرمساق ؟ گفت : فِشار نده … بخدا هیچ جا دیگه ؟ جناب سروان یه فشار دیگه داد باز پسره گفت : اخ … اخ … نِنِه جان …نِنِه جان اَنگوشتُم ! مُگم جناب سروان همه ره مُگم جان مادرت فشار نده !
یه کاغذ مداد دادن به پسره تا اونم دفترچه خاطرات بنویسه و جناب سروان یه نگاهی به من کرد و گفت : فهمیدی ؟
گفتم : ها بخدا فهمیدم جناب سروان !
همه اینارو گفتم تا برسیم به جریان دادگاه این دزد خونه ما ! برای دادگاه من رو هم دعوت کردن که وقتی رفتم گفتن چون شاکی ها زیاد بودن تو دادگاه جا نشدن و دادگاه در نماز خونه تشکیل شده ! وارد نماز خونه که شدم دیدم چه خبره … یه چند تا شاکی من رو دوره کردن و گفتن ما همه گفتیم قطع ید یا رد اموال تو هم همینو بگو ! گفتم یعنی چی ؟ گفتن یعنی یا هر چی برده بده یا دستش رو قطع کنین ! قبل از من خانمی جلوی میز قاضی قرار گرفت و گفت من اموالم رو میخوام ! وقتی قاضی ازش پرسید تقاضای قطع ید داری یا نه ؟ گفت : اصلا … مگه میشه دست یه ادم رو قطع کرد ! من حاضرم همون اندازه هم که برده بدم تا دستش قطع نشه ! این چه سوالیه ؟ فضای دادگاه سنگین شد ! حسابی جا خوردم و در دلم به اون زن افرین گفتم ! شاید اگر اون زن این حرف رو نمیزد من هم تحت تاثیر اون جو میگفتم قطع ید ! کسی چه میدونه ! افرین بر اون زن و افرین بر هر چه انسانه که نه راضی میشه عضوی قطع بشه و نه سنگی به سری بخوره … افرین !
.
قبلی : بد شانس ترین دزد
.
دادگاه - شاکی - خاطره - آگاهی - دزد - خانه - جناب سروان - پلیس آگاهی - شکنجه در آگاهی - ضرب و شتم متهم - اعتراف گیری - قطع ید











آخرين مطالب مورد بحث