هفت تیر

اخبار هفت تیر

عضویت در هفت تیر

نوشته‌های تازه

  • آغاز به کار مجدد سایت هفت تیر از اول مهر
  • دادستان زنجان رسما اعلام کرد : مددی و دختر مورد تعرض ، صیغه بوده اند
  • آیا قطبی بخاطر همسرش پرسپولیس را در گرمای 50 درجه به امارات برد ؟
  • تجارت پرسود خرافات در تهران : پیلم بده تا فالت بگیرم
  • گروگان گیری 16 نظامی ایران و قتل 6 نفر از گروگان ها توسط جندالله
  • آیا احمدی نژاد شلوار ش را خیس کرده ؟
  • روزی که خانه ما دزد زد و خاطره من از آگاهی و دادگاه
  • نشستن خانم های مانتویی در ردیف های اول تالار وحدت ممنوع شد
  • مددی آزاد شد و دانشجویانی که او را رسوا کردند همچنان در زندان به سر می برند
  • تصویری از یک جراحی عجیب : پیوند دست به پا
  • گران ترین های لیگ برتر
  • وام 65 ميليون دلاري ايران براي توسعه برق رساني در سري لانكا
  • احمدی نژاد : اطلاع دقیق دارم که همه سربازان و نیروهای نظامی آمریکا با ما هستند.
  • دانلود فرم جمع آوری اطلاعات اقتصادی خانوار برای دریافت نقدی یارانه
  • فیلم شلیک سرباز اسرائیلی به پای یک مبارز دستگیر شده فلسطینی

آخرين مطالب مورد بحث

  • great: در درگیری عزاداران حسینی در اصفهان با ماموران نیروی انتظامی
  • great: در درگیری عزاداران حسینی در اصفهان با ماموران نیروی انتظامی
  • حسن زاده: در نامه آیت الله منتظری به آیت الله خمینی تاییدی بر تجاوز به دخترهای باکره در زندان ها
  • خ ر ک ی ر: در از دفترچه خاطرات يك رئيس جمهور : شخصا مسكن را ارزان مي كنم
  • نیکو نام: در از دفترچه خاطرات يك رئيس جمهور : شخصا مسكن را ارزان مي كنم
  • طاهرزهي - در گروگان گیری 16 نظامی ایران و قتل 6 نفر از گروگان ها توسط جندالله
  • babak: در اختراع یک سوئدی برای جلوگیری از تجاوز به زنان
  • اصفهانی سگ زاد هوس باز: در ارائه فیلتر شکن رایگان هر روز در هفت تیر
  • یکی: در نیروی انتظامی با کمک خبرگزاری دولت ناموس مردم را به معرض نمایش گذاشت
  • یکی: در فیلم شلیک سرباز اسرائیلی به پای یک مبارز دستگیر شده فلسطینی
  • یکی: در عکس محمود احمدی نژاد با کارمندان زن سازمان ملل
  • farzad: در در قزوین یک قاضی دادگستری پس از تجاوز به یک پسر بچه در زندان خودکشی کرد
  • د: در آغاز به کار مجدد سایت هفت تیر از اول مهر
  • masood: در مردی که از دست دوست پسر همسرش مرتب خانه عوض می کرد ، محاکمه شد
  • masood: در مردی که از دست دوست پسر همسرش مرتب خانه عوض می کرد ، محاکمه شد


  • خانه
  • ابر برچسبها
  • آیین نامه نظرات
  • << سفارش تبلیغات >>
  • درباره ما
Jul 27

روزی که خانه ما دزد زد و خاطره من از آگاهی و دادگاه

از كتاب خاطرات, جامعه, حقوقی, داغ 89 نظر »

دستگیری دزد عکس شکنجه طرح برخورد با اراذل و اوباش
هفت تیر  7tir.com 
به قلم مسعود از وبلاگ شاتوت :   چند سال پیش همسایه بالایی خبر اورد چه نشستی که خونت رو دزد زد ! به خونه که امدم دیدم جا تره بچه نیست ! افتابه و کفگیر ملاقه و رختخواب ها رو نبرده بود … به کلانتری محل رفتم و عارض شدم ! پاسبان امد و نگاهی کرد و گفت دزد امده و رفت ! فرداش به آگاهی رفتم و با سروان فلانی که مسئول پرونده بود اشنا شدم … گفتم جناب سروان دستم به دامنت این دزد خونه مارو بگیر ! گفت ماشین داری گفتم بعله ! گفت بریم … منه ساده هم فکر کردم میخواد دنبال دزد خونه ام بره … تا ظهر مارو توی گلشهر و ساختمون و خیابون گردوند اخرش فهمیدم پفیوز اصلا دنبال یه کار دیگه اس ! سه چهار روز راننده شخصی این اقا شدیم که میبردیمش دنبال کاراش اخرش هم خربزه و طالبی و گلابی میخرید میرسوندمش خونش ! روز چهارم گفتم جناب سروان من نوکرتم … بخدا من کار دارم نمیتونم هرروز بیام اگاهی ! گفت کارت چیه ؟ گفتم فلان کار … گفت شما از این میز و صندلی های فلان مدل دارین ! زود دوزاریم افتاد ! الکی گفتم اره اتفاقا از این مدل جدیداش هم داریم شما دزد رو بگیر من در خدمتم ! نیشش باز شد و گفت برو دنبال كارت تا خبرت کنم !

یه ماهی که گذشت جناب سروان زنگ زد که فردا بیا اگاهی ! فردا که شد رفتم پیش جناب سروان دیدم جوونکی رو زمین نشسته و داره تند تند چیزی مینویسه ! جناب سروان گفت : ک… کش دفترچه خاطرات مینویسه د…وث ! گفتم چه خبر جناب سروان ؟ گفت دزد همین اقا زاده اس که داره مینویسه ! پنجاه و هفت مورد سرقت رو تا حالا اعتراف کرده !

به جناب سروان گفتم : اینا نمیتونن بگن فقط یه مورد سرقت داشتن ؟ چرا اینجوری مثه بلبل اعتراف میکنن ؟ خندید و گفت : با اینا کاری میکنیم که سنگ هم باشه دهن وا میکنه ! همونجا یه پسره رو اوردن کم سن و سال و گفتن توی حیاط یه خونه بوده و صابخونه از تو مستراح که در میاد میگیردش !
جناب سروان گفت چی گهی مُخُوردی تو حیاط سگ توله ؟
پسره گفت بُقران کِفتَرُم رفته بود تو خانَش جناب سروان … به امام رضا زنگ زَدُم درَه وانِکرد بره همی از رو دیوار رفتُم ! جناب سروان انگشتای این بدبخت رو یه جور حرفه ای پیچوند که مثه ابر بهار گریه کرد و گفت گه خوردُم … گه خوردُم ! رفته بودُم دُزدی ! با جلال سیاه بودُم … او فِرار کِرد ! سروان گفت دیگه کجا رفتی دزدی قرمساق ؟ گفت : فِشار نده … بخدا هیچ جا دیگه ؟ جناب سروان یه فشار دیگه داد باز پسره گفت : اخ … اخ … نِنِه جان …نِنِه جان اَنگوشتُم ! مُگم جناب سروان همه ره مُگم جان مادرت فشار نده !
یه کاغذ مداد دادن به پسره تا اونم دفترچه خاطرات بنویسه و جناب سروان یه نگاهی به من کرد و گفت : فهمیدی ؟
گفتم : ها بخدا فهمیدم جناب سروان !

همه اینارو گفتم تا برسیم به جریان دادگاه این دزد خونه ما ! برای دادگاه من رو هم دعوت کردن که وقتی رفتم گفتن چون شاکی ها زیاد بودن تو دادگاه جا نشدن و دادگاه در نماز خونه تشکیل شده ! وارد نماز خونه که شدم دیدم چه خبره … یه چند تا شاکی من رو دوره کردن و گفتن ما همه گفتیم قطع ید یا رد اموال تو هم همینو بگو ! گفتم یعنی چی ؟ گفتن یعنی یا هر چی برده بده یا دستش رو قطع کنین ! قبل از من خانمی جلوی میز قاضی قرار گرفت و گفت من اموالم رو میخوام ! وقتی قاضی ازش پرسید تقاضای قطع ید داری یا نه ؟ گفت : اصلا … مگه میشه دست یه ادم رو قطع کرد ! من حاضرم همون اندازه هم که برده بدم تا دستش قطع نشه ! این چه سوالیه ؟ فضای دادگاه سنگین شد ! حسابی جا خوردم و در دلم به اون زن افرین گفتم ! شاید اگر اون زن این حرف رو نمیزد من هم تحت تاثیر اون جو میگفتم قطع ید ! کسی چه میدونه ! افرین بر اون زن و افرین بر هر چه انسانه که نه راضی میشه عضوی قطع بشه و نه سنگی به سری بخوره … افرین !
.
قبلی :  بد شانس ترین دزد
.
دادگاه - شاکی - خاطره - آگاهی - دزد - خانه - جناب سروان - پلیس آگاهی - شکنجه در آگاهی - ضرب و شتم متهم - اعتراف گیری - قطع ید

Jul 24

نامه آیت الله منتظری به آیت الله خمینی تاییدی بر تجاوز به دخترهای باکره در زندان ها

اخبار داغ, اخبار سياسي, از كتاب خاطرات, داغ, مذهبي 406 نظر »

http://www.amontazeri.com/farsi/albom/68/8(68).jpg
هفت تیر   7tir.com 
:  چند روز پیش خاطره ای مبنی بر تجاوز به دختران باکره قبل از اعدام در اول انقلاب  ، در سایت هفت تیر قرار گرفت . بعضی از خوانندگان که اطلاعات کمی در مورد  برخورد های سالهای اول انقلاب با زندانیان و خاطرات مفصل روایت شده در این مورد داشتند با دیده شک و تردید به این مطلب نگریستند و در اصل موضوع تردید وارد کردند . امروز سند غیر قابل ردی از نامه قائم مقام رهبری به رهبر انقلاب در سال 67 به دست من رسید که به وضوح به این موضوع اشاره می کند و تجاوز به دختران باکره در زندان های جمهوری اسلامی را تایید می کند . در این نامه که از سوی آیت الله منتظری در حول و حوش ماجراهای سال 67 و کشتن بیش از 4 هزار نفر از زندانیان  سیاسی ،  خطاب به آیت الله خمینی رهبر وقت انقلاب نوشته شد  .  آیت الله منتظری در قسمتهایی از نامه اینگونه می نویسند :

”  آيا ميدانيد كه جناياتى در زندانهاى جمهورى اسلامى بنام اسلام در حال وقوعند كه شبيه آن در رژيم منحوس شاه هرگز ديده نشد؟ آيا ميدانيد كه تعداد زيادى از زندانيها تحت شكنجه توسط بازجويانشان كشته شده اند؟ آيا ميدانيد كه در زندان (شهر) مشهد, حدود ۲۵ دختر بخاطر آنچه بر آنها رفته بود … مجبور به درآوردن تخمدان يا رحم شدند؟ آيا مي دانيد كه در برخى زندانهاى جمهورى اسلامى دختران جوان به زور مورد تجاوز قرار ميگيرند …  “

در سندیت این نامه که در کتاب خاطرات آیت الله منتظری نیز آمده است هیچگونه شک و تردیدی وجود ندارد . آیت الله منتظری چندی بعد از این نامه و پس از ماجرای اعدام غیر قانونی هزاران زندانی سیاسی در زندان های جمهوری اسلامی  از جانشینی آیت الله خمینی برای رهبری نظامی جمهوری اسلامی استعفا دادند و چند ماه بعد پس از فوت آیت الله خمینی آیت الله خامنه ای به رهبری نظام انتخاب شدند .
مطلب هفت تیر در مورد تجاوز به دختران باکره ای که محکوم به اعدام شده بودند : دخترتون دیشب عروس شده اینهم مهریه اش

Jul 19

دخترتون ديشب عروس شده اينهم مهريه اش

اخبار داغ, از كتاب خاطرات, داغ, مذهبي 180 نظر »

پاسدار سپاهی انقلاب
عکس تزیینی است .

هفت تیر 7tir.com  به قلم یک دوست وبلاگ نویس : خاطره اي از عموي پاسدار من
چند وقت قبل خاطره اي از عموي خودم شنيدم گفتم شايد بد نباشه اون را برای شما بنویسم . همه چيزه اين خاطره واقعيه به جز اسامي . چون اصلا عموم اسمهاي اصلي رو به من نگفت (فقط اسم ليلا واقعيه).عموي من الان سرهنگ سپاه پاسداران جمهوري اسلاميه و همسرش فوت شده، زمان جنگ ايران و عراق در زندان عادل شيراز خدمت ميکرد.فکر ميکنم اگه اين خاطره رو از زبان خود عموم بنويسم بهتره…
فردا روزي بود که قرار بود من به همراه چندتا از بچه ها به جبهه اعزام بشيم . با اينکه خيلي دوست داشتم جنگ رو از نزديک احساس کنم اما خيلي نگران بودم شايد به خاطر اين بود که از مرگ ميترسيدم . اتفاقا از بين زندانيها چندتا خانم بودن که قرار بود فردا صبح اعدام بشن . جرم اکثرشون سياسي بود . و بعضي هاشون هم مجرد بودن (همينطور که ميدونين اعدام خانمهاي مجرد طبق قوانين نانوشته جمهوري اسلامي ايران ممنوعه) شب بعد از شام و خوندن دست جمعي دعاي کميل ، رئيس زندان همه بچه ها رو صدا کرد و گفت : براي برادراني که فردا به سلامتي عازم جبهه هستند خبر خوبي دارم . امشب شبي هست که ميتونن از بين زنان مجردي که قراره فردا اعدام بشن اوني رو که مايل هستن انتخاب کنن و حاج آقا رضايي هم تشريف آوردن تا هر زني رو که خواستن امشب موقتا به عقد برادرا دربيارن و درواقع امشب زحمت خطبه عقد با حاج آقاست…حالا براي سلامتي امام و اسلام صلوات جميع خطب کن و…براي يک لحظه هراس عجيبي تمام تنم رو فرا گرفت . اصلا فکر نميکردم شبي که قرار بود شب اعزامم به جبهه باشه شب عروسي هم باشه . به سمت سالني رفتيم که دختران زنداني اونجا به صف ايستاده بودند . جالب اينکه بعضي بچه ها که همراه من بودند مجرد نبودند اما حاظر بودند که اين کار رو انجام بدند اما برخي ها با اينکه مجرد هم بودند نيامده بودند . با ديدن دخترها يک لحظه ميخواستم برگردم . اما سهيل که يکي از دوستام بود و سه چهار سالي سنش از من بيشتر بود گفت کجا ميري مجيد. وبا خنده ادامه داد نکنه ميخواي ناکام از دنيا بري؟!از اين شوخيش اصلا خوشم نيومد اما هرچي بود وسوسه شدم که بمونم . در نهايت هر کدوم از بچه ها دختري رو انتخاب کرد و حاج آقا رضايي که روحاني زندان بود يکي يکي دخترا رو به عقد چند ساعته بچه ها در مي آورد.يادمه بعضي از دخترا راضي به اين کار نبودن اما چاره اي نبود. محال بود رئيس زندان اجازه بده دختري باکره اعدام بشه. تقريبا براي هر کدوم از ما يک دختر ميرسيد.نوبت من شد. دختري که انتخاب کرده بودم چهره معصومي داشت اسمش ليلا بود . حاج آقا رضايي صيغه عقد رو خوند و منو ليلا حالا زن و شوهر بوديم. اونم چه زن و شوهري…زني که قرار بود فردا صبح اعدام بشه.
از ليلا پرسيدم به چه جرمي به اعدام محکوم شده ؟ گفت يک روز به همراه دوستش در يکي از جلسات حزب توده شرکت کرده و از بخت بد همون شب مامورها ريختن تو خونه و همشون رو گرفتن.ميگفت که براي اولين بار بوده که تو جلسات سياسي شرکت ميکرده و فکر نميکرده که روزي همچين اتفاقي براش بيفته.ازم خواست که کاري براش بکنم.اما من فقط يک مامور بودم .چه کاري ميتونستم بکنم.کاري براش از دستم ساخته نبود.با خودم فکر ميکردم لازمه امثال ليلا قرباني بشن تا اسلام پايدار بمونه.بهترين و سخت ترين شب زندگيم همون شبي بود که تو زندان با ليلا بودم.اون شب به سرعت گذشت . صبح ليلا رو بوسيدم و ازش خداحافظي کردم.گفتم حلالم کن شايد شهيد بشم.ليلا سرشو پايين انداخت و هيچي نگفت.چند دقيقه بعد از پنجره ميديدمش که اونو همراه بقيه زنها به سمت اعدام ميبرن.ليلا اولين دختري بود که باهش بودم بخاطر همينم برام خيلي سخت بود.اون روز عازم جبهه شدم.چند وقت بعد از بعضي بچه ها که تو زندان بودند شنيدم که وقتي پدر و مادر ليلا براي تحويل گرفتن جنازه اش اومده بودن 1300 تومن از طرف دولت بهشون ميدادن و ميگفتن دخترتون ديشب عروس شده اينهم مهريه اش…

. نامه آیت الله منتظری به آیت الله خمینی تاییدی بر تجاوز به دخترهای باکره در زندان ها

.
اعدام دختر باکره - تجاوز - عقد - صیغه - اعدام - دختر - ضد انقلاب - مجاهد - مجاهدین - پاسدار - کمیته - اول انقلاب

Jul 17

به مناسبت روز پدر : تو فقط نون دادی بابا

از كتاب خاطرات, جامعه, داغ, روانشناسي, عشق و خیانت 31 نظر »

بابا
هفت تیر 7tir.com
به قلم مسعود مشهدی از وبلاگ شاتوت : تو فقط به ما نون دادی بابا …. فقط نون دادی ….! ستاره به اسمون بود سوار موتورت مِشُدی مِرَفتی سر کار ! شبا هم با رفیقات مِرَفتی کوسنگی عرق خوری تا نصفه شب ! زیر لحاف صدای گریه های مادرمه مِفَهمیدم تو اتاق عقبی ! دیر کرده بودی بابا … دیر کرده بودی مادر گریه مکرد ! مو که خوابم مُبرد تو میامدی ! یادته بابا یک بار امدی مدرسه مو تو کوچه دکتر شیخ ؟ یادته مدیر ازت پرسیده بود مو کلاس چندُمُم ؟ یادته مُونده بودی چی جواب بدی ؟ بابا تو نِمدِنستی مو کلاس چندُمم ! خبر نداشتی ! تو چیجور بابایی بودی ؟ ارزو به دلم موند بابا یکبار ماچُم کنی ! ارزو به دلم موند بهم بگی پسرُم ! ارزو به دلم موند یکبار از سر کار بیای برام یک چیزی خریده بشی ! ازی ارزوها خیلی به دلم مونده بابا … باخام بُگم شب مِره ! خیلی دلم سوخته تا حالا ! همسایه بغل دستی یادته بابا … اسم بچه اش افشین بود ؟ هم سن و سال مو بود ! همیشه حسودیم مِرَفت بهش … بس که باباش دوستش داشت ! یک روز ظهر دیدم باباش از عقب ماشینش یک دوچرخه دراورد … ازی قِشنگا… اهنیا ! بره افشین خریده بود … تو که نفهمیدی مو چقدر گریه کردم ! چقدر حسودی کِردُم ! بابا یادته یکبار با بیل زده بودم به پای سعید ( داداش بزرگه ) ؟ یادته ظهر که امدی از سر کار از ترس پشت در اتاق قایم شده بودم ؟ یادته پیدام کردی بابا … یادته همچی زدی تو گوشم که به خودم شاشیدم بابا … لامصب سی و چند سال گذشته مو هنوز یادم نِرفته ! تو چیکار کردی بره ما بابا … فقط نون دادی … فقط نون دادی … ای مرده شوره ای نون ره بُبُره ! پس کو محبتت بابا…کو نوازشت … چرا مثه سگ ازت مترسیدم …. چرا رفیق نبودی … چرا دست به سرم نِکشیدی … چرا بهم نگفتی ( بابا جان ) ؟ باباهایی که فقط نون بدن باباهای خوبی نیستن ! هی ماخام بگم تو بابای خوبی نبودی … هی ماخام بگم تو بابای خوبی نبودی … نِمتِنُم بابا جان … ولی کاش بابای بهتری بودی ! کاش دستت نون بود و تو چشمات محبت ! کاش بجای عرق خوری با رفیقا ماره مُبُردی سینما … ولش کن اصن … ولش کن …. روزت مبارک باباجان … روزت مبارک !
.
آدرس جدید سایت هفت تیر :
www.7tir.biz

Jul 16

رابطه خانواده آیت الله خامنه ای با سعید امامی

اخبار داغ, اخبار سياسي, از كتاب خاطرات, داغ, عشق و خیانت 48 نظر »

عکس سعید امامی
هفت تیر 7tir.com
: این مطلب به نقل از فهیمه دری نوگورانی همسر سعید امامی در سایت قرار می گیرد . همسر سعید امامی ( یکی از عوامل قتل های زنجیره ای ) ماها قبل مطلبی که در ادامه میخوانید را اظهار کرده است و تا به حال این مطلب از طرف دفتر مقام رهبری تکذیب نشده است :
من سوابق سعید را بعدا در زندان فهمیدم . خانواده ها هم کسی اصلا اطلاع نداشت که همسرم معاون وزیر در اطلاعات هستند. بعد از اعلام خبر كشته شدن ایشان در روزنامه ها تازه همه فهمیدند او کجا کار می کرده است …

نمونه ای را به یاد ندارم که ایشان به خاطر خودش یا خانواده اش بخواهد کاری انجام داده باشد . شما الان می بینید اگر کسی مدیر کل یک بخشی باشد به راحتی برایش راننده می گذارند . خودرو می گذارند . محافظ دارد و …. تا سال 70 که اصلا ماشین نداشتیم . مقید به بیت المال بودند .

یکبار رازی را به من گفته بودند که دو ماه بعد از ماموریتشان بود در سال 69 ،ولی من دیگر الان نیازی نمی بینم این راز حفظ شود چون از جان خودش مایه گذاشت : مادرآقا سعيد سرطان گرفته بودند . ما 6 ماه مادر را آوردیم تهران با خودمان زندگی کردند . خب در این دو ماه آخر سعید خانواده ی آقای خامنه ای را براي كاري برده بود لندن و دو ماه تمام با این خانواده زندگی کرد به حدی که خود آقا مجتبی پسر آقا (داماد آقای حداد عادل) و مادر خانمشان شیفته ی اخلاق سعید شده بودند که حتی تا قبل از دستگیری سعید هم مرتبا خود آقا مجتبی پسر آیت الله خامنه ای زنگ می زدند به سعید که چرانمی آیی و با ما رفت و آمد نمی کنی ؟ …

من در طول این دو ماه مادر مریض آقا سعيد را با دو تا بچه کوچک خودم داشتم . یکبار آقا سعید زنگ نزدند . چون گفته بودند که منتظر تماس من نباش . چون من جایی هستم که نمی توانم حتی زنگ بزنم . فقط می دانستم ایشان ماموریت هستند . به من گفته بودند من تلفن می کنم به کسی که رابط است و از حال ما به شما خبر می دهد که حتی من آن شخص را نمی شناختم . ماهها بعد از اینکه بر گشتند توی تلوزیون آقای محمدی گلپایگانی (رئیس دفتر آقای خامنه ای ) را به من نشان دادند گفتند ایشان شخصی بوده که با شما تماس می گرفته و از حال مادرش می پرسید به ایشان می گفت و از حال سعید به ما خبر می داد .ولی تا جایی که به من می گفتند سعید مثلا حال مادرشون خوب نیست و روزهای آخر را می گذراند . ظاهرا اینها به ایشان نگفته بودند بر عکس گفته بودند حال مادرتان خوب است که ایشان بتواند کارش را راحت و درست انجام دهد…

مساله اي رو هم مي خواهم ذكر كنم . سعيد مي گفت يك موقع هايي يك بنده خدايي از همين خانواده، حتي من لباسهايم را مي گذاشتم يك گوشه كه مثلا مي روم بيرون و مي آيم مي شورم. بر مي داشتند و مي شستند كه البته من مي گفتم چرا حاج خانم ؟ چرا شما لباسهاي منو مي شوريد؟ مي گفتند نه تو مثل پسر ما مي موني. يعني همچين آدمي بود سعيد، خوب دو ماه با اين افراد با خانواده ي خود آقا زندگي كرده بود. اگر مسأله داشت، اگر لغزشي داشت بالأخره اينها مي فهميدند .

خانواده ي آقا شيفته ي تدين و و اخلاقش بودند. من خودم در مشهد كه رفته بودم، مادر خانم آقا زحمت كشيدند براي ديدن ما آمدند، ما توي هتل بوديم.ما را دعوت كردند خانه شان چقدر از سعيد براي من تعريف كردند. در صورتي كه سعيد هيچ چيزي به من نگفته بود…من بچه هايم را با ميني بوس و اتوبوس اينور و آنور مي كشيدم، كوپنها را بر مي داشتم قند و شكر و روغن.فقط خدا مي داند من در تمام طول مدتي كه بعدا فهميدم معاون وزير بوده من فقط يك بار او را با راننده اش ديدم. معمولا با موتور اين ور و آنور مي كرد.

.
همسر سعید امامی - خاطرات سعید امامی - خاطرات همسر سعید امامی - فهیمه دری نورگورانی - آیت الله خامنه ای - عکس مجتبی خامنه ای - پسر خامنه ای - عکس همسر سعید امامی - فیلم همسر سعید امامی - سعید اسلامی - لندن - قتلهای زنجیره ای - قتل های زنجیره ای

Jul 08

بازگویی خاطره یکی از دانشجویان کوی دانشگاه : گناه آن روز ما چه بود

اخبار داغ, اخبار سياسي, از كتاب خاطرات, داغ, گزارش 34 نظر »

کوی دانشگاه
هفت تیر 7tir.com
: احمد ، یکی از دوستانم بود که خوابگاهش در ساختمان 22 روبروی خوابگاه ما بود . پدرش در جنگ شهید شده بود.ساختمان 22 ، ساختمانی نوساز در بخش جنوبی کوی دانشگاه و البته مجهزتر از بقیه ساختمانها بود. هم اتاقی های احمد فارغ التحصیل شده بودند.

حدود ساعت شش ونیم صبح روز جمعه به دستور یگان ویژه که- صدایشان را از بلندگوی دستی می شنیدیم- به درون اتاق ها رفتیم. 5 دقیقه نگذشته بود که که صدای فریاد یکی از دانشجویان ما را متوجه ورود یگان ویژه و لباس شخصی هابه داخل ساختمان کرد.با اینکه تهدید کرده بودند که به داخل ساختمان می آیند اما باورمان نمی شد.یگان ویژه ضد شورش و لباس شخصی ها به داخل طبقات آمدند.

علی همه ی امتحاناتش را داده بود و می خواست با هم به شهرستان برویم.من هنوز یک امتحان داشتم . تا قبل از اینکه مهاجمان به درون ساختمان بیایند ، در اتاق خودم بودیم .از پنجره همین اتاق جوانکی را دیدم که با فریاد یا زهرا به سوی در شمالی خوابگاه دوید . بعد از ورود آنها به ساختمان،احمد به اتاقش رفت.من و علی برای اینکه احمد تنها نباشد با او رفتیم. با خودم گفتم:تنهاست ،می ترسد. به راهرو نگاه کردم ببینم چه خبر است.یکی از مأمورین یگان ویژه را که بسیار تنومند بود دیدم که بطرف آشپزخانه-اولین اتاق روبروی راه پله – رفت.آشپزخانه در انتهای سمت راست راهرو و روبروی راه پله بود.صدای فریاد بچه ها هر لحظه بیشتر می شد.به اتاق برگشتم.درِ اتاق را بستم.حالا من بودم و احمد و علی.صدای شکستن در اتاق ها نزدیکتر می شد و ترس ما بیشتر.احمد از من و علی بیشتر می ترسید. اتاق ما در طبقه سوم ساختمان بود.به همین خاطر،راه فراری نداشتیم.فکرش را نمی کردیم که به درون اتاق ها بیایند. راه پله سمت چپ راهرو به اتاق ما نزدیکتر بود .تازه فکر فرار هم به سرمان نمی زد.با خودم گفتم:”می آیند. در می زنند . ما هم در را باز نمی کنیم و می روند.” آمدند ،در زدند و ما در را باز نکردیم اما نرفتند.دوباره در زدند.ما سکوت کرده بودیم.به این امید بودیم که می روند.اما نمی رفتند . با شدت بیشتر به در ضربه می زدند.مطمئن شدیم که قصد دارند به هر قیمتی وارد اتاق شوند .از راهرو دیگر هیچ صدای غیر از ضربه زدن به دَرِ اتاق ، به گوشمان نمی رسید.معلوم بود که اتاقهای مجاور را خالی کردند . فقط گهگاهی صدای شکستن چیزی از بیرون میامد.آنها هی بر در می کوبیدند.اما در محکم بود . راهرو تنگ بود.عرض کمی داشت . به همین خاطر دستانشان دامنه حرکتی کمی داشت.ضربه ها کاری نبودند . کمد چوبی یکی از هم اتاقی های احمد را که خالی بود به پشت در چسباندیم.استحکام در اتاق را دو چندان کرد.سه نفری به کمد که حالا به در چسبیده بود فشار می دادیم . در محکمتر شده بود . آنها هم با شدت و خشم هر بیشتر بر در ضربه می زدند.اما در از جایش تکان نمی خورد.کمد تمام عرض در را پوشش نمی داد . از دو طرف کمد،حدود 5 سانتی متر از درِ اتاق،پوشش داده نمی شد. اما کم کم صدای شکستن لایه بیرونی در را می شنیدیم. با اینکه یقین داشتیم به زودی به اتاق وارد می شوند اما نمی دانم برای چه در را باز نمی کردیم .تسلیم خشم آنها و ترس خودمان نمی شدیم.امید خاصی هم نداشتیم . از سمت چپ در-همان 5 سانتی که کمد پوشش نمی داد- کم کم در را سوراخ کردند .

حالا می شد از سوراخ ایجاد شده ،آنها را دید. اولین کسی را که دیدم لباس فرم به تن نداشت.پیراهنش سفید بود . کاردی شبیه سرنیزه که بر روی سلاح می بندند در دستش بود.به عمد کارد را نشانم می داد.چهره آرامی داشت.می خواست مرا بترساند اما نمی ترسیدم.من هم کارت احمد را نشانش دادم که یعنی فرزند شهید است.گفتم یک پسر شهید پیش ماست به او کاری نداشته باشید.گوشه کارت را از دستم گرفت.هنوز سوراخ ایجاد شده به حدی نبود که بتوان دست را از آن عبور داد.می خواست کارت را پاره کند اما کارت پرس بود و پاره نمی شد.

سوراخهای ایجاد شده در دو پهلوی در ،هر لحظه بزرگتر می شدند . حالا می توانستند کم کم لایه های نازک در را از هم باز کنند. در همچنان مقاومت می کرد. گویی به خشم آمده بود.از بیرون فقط صدای شکستن در و تهدیدهایشان به گوش می رسید.تهدید هایی شیبه:اگه اومدم تو ،می بینی چیکارت می کنم،تمام استخوناتو خورد می کنم و …

سوراخ ایجاد شده ی درِ اتاق بزرگتر شده بود.حالا می توانستند – به زحمت – از همان سوراخ ،کمد را که همچنان به پشت در چسبیده بود هل دهند.ما هم سه نفری به کمد چسبیده بودیم.کمد، کوهی شده بود فرو رفته در زمین.می دانستیم به زودی به اتاق وارد خواهند شد.مقاومتِ درِ اتاق، از مقاومت ما کمتر بود . در شکسته شد.سوراخ به حدی بزرگ شده بود که چند نفری با هم به کمد فشار می دادند.می دانستم که کم کم باید آماده دیدارشان باشیم.در همین موقع احمد از من و علی که به کمد چسبیده بودیم جدا شد. بطرف پنجره اتاق رفت و روی لبه آن نشست.لبهایش می لرزید.به شدت می لرزید . مثل لرز ناشی از سرمازدگی.ترسیده بود.حدس زدم که قصد چه کاری را دارد. گفتم :احمد کجا؟ لرزش لبهایش دلم را به درد آورد. گفت:می خوام بپرم،می خوام بپرم پایین.مو بر بدنم سیخ شد . حالا خودم هم می ترسیدم.با خود گفتم: نکند که بپرد. دستپاچه شدم. از ترسِ زیاد نیروی فوق العاده ای در خود احساس کردم.تصور پریدن احمد و سقوط بر روی زمین از فاصله چهار طبقه برایم وحشتناک بود.

به علی گفتم مواظب کمد باشد .یکهو جستی زدم و خودم را به احمد که روی لبه پنجره به حالت نیم خیز نشسته بود رساندم.یقه اش را محکم گرفتم و به یکباره او را به پایین کشیدم.در همین حال به او گفتم:”احمد جان، برای فرار از کشته شدن که نباید خود کشی کرد.بذار اگه قراره کشته بشیم خودمون قاتل نباشیم.از اینجا پریدن یعنی مردن.” احمد را مجاب کردم.دوباره به کمک علی در پشت کمد ایستادیم.همه این اتفاق کمتر از سی ثانیه به طول انجامید.

حالا کمد را با قدرت بیشتری فشار می دادند . زور شان بر توان ما فزونی گرفته بود.می دانستم لحظاتی دیگر وارد اتاق خواهند شد.به علی گفتم عکس های خاتمی را از روی دیوارها بردارد.

نمیدانم از چه ، بعد از ممانعت از پریدن احمد ،ته دلم قرص شده بود .قوی شده بودم و دیگر نمی ترسیدم با اینکه می دانستم چه بلایی قرار است سرمان بیاید.

مثل گرگ گرسنه انتظار مان را می کشیدند.بیش از سی دقیقه پشت در معطلشان کرده بودیم.

باید حرفهای آخرمان را با هم می زدیم. به علی و احمد گفتم:”گوش کنید بچه ها، ما اونا رو معطلشون کردیم، اذیت کردیم .الآن همشون انتظارمون رو می کشن ، خسته شدن ،پس به امید دل رحمی اونا نباشین.بدونید به محض خارج شدن از اتاق هر بلایی ممکن است سرمون بیارن.اصلا التماسشون نکنید چون بی فایده ست .”سوراخ در به اندازه ای نبود که دونفر همزمان از آن خارج شوند.به همین خاطر گفتم:”من اول بیرون میرم، علی پشت سر من بیاد احمد تو هم پشت سر علی.مواظب سر و صورتتون باشین.”

به اینصورت قرار گذاشتیم که به محض رها کردن کمد از پشت در،و خروج از اتاق به سمت چپ راهرو با سرعت هر چه تمام تر بدویم و مطلقا هیچ حرفی نزنیم و تا طبقه همکف و خارج شدن از ساختمان به دویدن ادامه دهیم.بیشتر نگران زخمهای احتمالی در صورت بچه ها بودم.از آنها خواستم دستها را در دوطرف سر و محافظ صورتشان قرار دهند.

بالاخره کمد را رها کردیم.کمد به یکباره و ناگهانی بر زمین افتاد. سوراخ در حدی بود که می توانستند از آن بگذرند و به اتاق وارد شوند.نیازی به باز کردن در نبود.اصلا دَری وجود نداشت.اولین کسی که وارداتاق شد مأمور یگان ویژه بود. تنومند و خوش هیکل. احساس کردم می ترسد و شاید هم احتیاط می کرد.کاری به ما نداشت.بیشتر مواظب خودش بود.پشت سرش نفر دوم وارد شد.او هم کاری به ما نداشت.رفتند که اتاق را وارسی کنند.حالا ما باید بیرون می رفتیم.در حالیکه دو دستم را در دو طرف سرم قرار داده بودم خم شدم و از در خارج شدم.شرایط به گونه ای بود که حدس می زدم.همین که سرم از دَرِ اتاق خارج شد باران باتوم بر بدنم باریدن گرفت.یک کلمه- حتی- حرف نزدم.همانطور که دستانم دو طرف سرم بود از زیر بغلم به پایین نگاه کردم.می خواستم مطمئن شوم که علی از اتاق خارج شده است.آنها همچنان با خشم تمام بر سر و بدنم با باتوم می کوبیدند.به محض دیدن پاهای علی با نهایت توانم شروع به دویدن کردم.راهرو از تکه چوب های شکسته شده که بسیار تیز هم بودند پوشانده شده بود.تازه یادم آمد که کفش نپوشیدیم.در دوطرف راهرو ایستاده بودند .چیزی شبیه تونل های مرگ که در فیلمهای خودمان از عراقی ها نشان می دادند. تونل هایی که باید اسیران از آنها میگذشتند.سهم من ازضربه های باتوم بیشتر از بقیه بود.چرا که من جلوتر می دویدم.با دویدن مان ،فرصتِ دوبار باتوم زدن را تا اندازه ای از آنها می گرفتیم.فرصت روبرگرداندن نداشتم. می دانستم که لباسم در دست علی است و او هم دارد می دود.به این امید بودم که در راه پله ها کسی نباشد.اما اینگونه نبود.کسانی که در راه پله ایستاده بودند به محض مشاهده سر و وضع ما،به سویمان هجوم می آوردند.با هر بدبختی از ساختمان خارج شدم.نمی دانستم به کدام سمت فرار کنم.به سمتی دویدم که به خیابان کارگر می رسید.در حال دویدن بودم که یکی از مأموران یگان ویژه در حالی که با دو دستش باتوم را گرفته بود شبیه ضربه زدن در بازی بیس بال، بر بالای زانویم چنان ضربه ای وارد کرد که تمام بدنم مثل یخ سرد شد.دیگر توان دفاع کردن از خود را نداشتم.هر کس می رسید با لگد بر بدنم می کوبید و می گفت تحکیم وحدتیه ک.و.ن .ی

چند دقیقه بعد کسی -که حاج آقا صدایش می زدند- از زمین بلندم کرد و به سمت خیابان کارگر شمالی برد. نای راه رفتن نداشتم. دنده هایم آسیب دیده بود. نفسم بالا نمی آمد.دیگر نه از صورت خونی احمد و نه از ناله های ممتد علی تعجب نمی کردم.حاج آقا مرتب سؤال می کرد:تحکیم وحدتی هستید عزیزم؟و ما هر دفعه می گفتیم:نه حاج آقا ،تحکیم وحدتی کدومه.

از در کوی خارج شدیم.به خیابان کارگر شمالی رسیدیم. خیابان پر بود از مأموران یگان ویژه ضد شورش که در ردیفها و ستون های منظمی ایستاده بودند.نگاه غمزده مردمی که دستهایشان را زیر بغل گذاشته بودند عذابم می داد.فقط نگاهمان می کردند.دانشجویانی که قبل از ما گرفته بودند در کنار نرده های محافظ کوی دانشگاه بصورت یک ردیف نشسته بودند.بعضی از آنها با تکه پارچه هایی که ازلباسهایشان جدا می کردند زخمهای بعضی دیگر را تمیز می کردند و می بستند.لحظاتی بعد همه ی دانشجویان را سوار ماشینهایی که تورهای فلزی داشتند نمودند.ما – سه نفر- را هم درون یک ماشین قرار دادند.یک نفر دیگر هم با ما بود.هوا گرم بود و زخم روی استخوان ترقوه شانه ام به شدت می سوخت.ماشین به سمت بازداشتگاه راه افتاد. احمد در حالیکه به شدت می خندید گفت : “میدونی علی پله های ساختمونو چه جوری اومد پایین؟” با سر اشاره کردم نه ،چه جور؟ احمد گفت :با ک. و. ن ، مثل کارتون تام و جری.و من از شدت درد قفسه سینه ام نمی توانستم بخندم.

حالا که سالها از آن روز می گذرد هنوز که هنوز است از خود می پرسم:راستی گناه آن روز ما چه بوده است؟!!
.
کوی دانشگاه - خاطره 18 تیر -خاطره هیجده تیر - خاطرات - حمله به کوی دانشگاه - عکس کوی دانشگاه - عکس خوابگاه

.
ربات فیلتر شکن سایت هفت تیر را در یاهو مسنجر اد کنید و با تایپ کلمه هفت تیر یا 7tir از او فیلتر شکن دریافت کنید . “سند تو آل یادت نره send to all
id : filter.robot

.
دانلود نرم افزار فیلتر شکن دائمی

Jun 13

عشق ، برای همیشه

از كتاب خاطرات, جامعه, داغ, عشق و خیانت, مطالب جالب 157 نظر »

پیرمرد و پیرزن عاشق دوست داشتن
هفت تیر 7tir.com
به قلم سروش صحت : با پسري جوان و پيرمردي که با گوشي موبايلش ور مي رفت عقب تاکسي نشسته بوديم. پسر جوان از پيرمرد پرسيد؛«مي خواهيد پيامک بفرستيد؟»

پيرمرد گفت؛«پيامک چيه؟» پسر گفت؛«اس ام اس» پيرمرد گفت؛«بله.»

پسر گفت؛«کمک مي خواهيد؟» پيرمرد گفت؛«چه کمکي؟» پسر گفت؛«منظورم اينه که بلديد اس ام اس بفرستيد؟» پيرمرد گفت؛«اس ام اس فرستادن که کاري نداره.» پسر پرسيد؛«با کي اس ام اس بازي مي کنيد؟»

پيرمرد لبخندي زد و گفت؛«نمي تونم بگم.» جوان گفت؛«نه، جدي…»

پيرمرد گفت؛«با دوستم.» جوان پرسيد؛«لاو ترکوندين؟» پيرمرد گفت؛«تو سن و سال ما ديگه نمي ترکه.» جوان پرسيد؛«واقعاً؟» پيرمرد گفت؛«چه مي دانم، شايد هم بترکه.» هنوز لحظه يي نگذشته بود که جواب اس ام اس رسيد. جوان گفت؛«ماشاالله دستشون هم تنده.» پيرمرد گفت؛«اول ها تند نبود ولي تازگي ها خوب شده.» بعد اس ام اس را خواند و پرسيد؛«always يعني بيشتر وقت ها؟»

جوان گفت؛«يعني هميشه، For ever.» پيرمرد لبخند زد و مشغول جواب دادن شد.

جوان پرسيد؛«چند سالشونه؟» پيرمرد گفت؛«sixty two» جوان گفت؛«very good به خدا very good.»
.

داستان کوتاه - روایت - عشق - تاکسی - خاطره

May 28

یک روز با زندگي رضا خان

از كتاب خاطرات, مطالب ادبي و تاريخي 161 نظر »

عکس رضا خان
هفت تیر 7tir.com 
:  زندگاني خصوصي رضاشاه به قدري نظم داشت كه حتي آب خوردن و سيگار كشيدن وي از روي ساعت و دقيقه بود. مثلاً هر وقت به ساعت خود نگاه مي‌كرد، پيشخدمت مي‌فهميد كه در اين دقيقه گيلاس آبخوري يا فنجان مخصوص چاي را بايد بياورد.
او چهار ساعت بعد از نصف‌ شب بيدار شده و لباس پوشيده آماده مي‌شد قبل از سلطنت به وسيله اسب يا درشكه و بعد از سلطنت (كه قدري پير و شكسته شده بود) سوار اتومبيل شده و هر روز به يكي از سربازخانه‌ها و مؤسسات ارتش سركشي مي‌كرد و آخرين مؤسسه‌اي را كه بازديد مي‌نمود دانشكده افسري بود.
بعضي از اوقات سرزده وارد طويله‌هاي ارتش شده و با دستمال خود به پشت اسبها كشيده اگر خوب تيمار و شستشو نشده بودند مهترها را با دست خود شلاق مي‌زد.
وقتي از بازبيني‌هاي نظامي فراغت حاصل مي‌كرد ساعت پنج و نيم بعد از نصف شب بود آن وقت سيني ناشتائي و يك منقل پر از آتش در جلو او حاضر و پس از صرف صبحانه همانطور با لباس ساعتي استراحت مي‌نمود.
ساعت هفت صبح رئيس شهرباني را مي‌پذيرفت و در همين ساعت بود كه پايه‌‌هاي ديكتاتوري خود را قدري مستحكم‌ تر مي‌نمود.
گزارشهاي جنايتكارانه در همين ساعت به عرض مي‌رسيد و اوامر سهمگين كه احياناً متضمن نابود ساختن عائله‌ها و افراد بيگناه بود در همين ساعت صادر مي‌گرديد.
من مي‌گويم كه منشاء آن اعمال خونين از همان گزارش‌ها سرچشمه مي‌گرفت ديگران مي‌گويند كه آن اعمال خود ناشي از (اوامري) بود كه در همين ساعت صادر مي‌گرديد.
من مي‌گويم گناهكار شهرباني بود مردم مي‌گويند رضا شاه ـ ولي آينده نزديك كه تاريخ قضاوت عادلانه خود را آشكار خواهد ساخت گناهكار حقيقي به چنگ خواهد آمد.
ساعت هشت، آن ساعت شوم و سبعيت را پشت سر گذاشته، شاه در پشت ميز خود قرار مي‌گرفت در اين ساعت رئيس ستادو سران لشگر بار مي‌يافتند. در اين ساعت يك سرباز خشك با زيردستان خود تماس يافته و هر روز يك دستور جديدي براي تكميل قدرت نظامي ايران صادر مي‌شد…
ساعت نه يا هيئت‌وزرا و يا يكي دو نفر وزير در دفتر شاه حضور مي‌‌يافتند بيشتر از همه، وزير دارائي و راه و پيشه و هنر و كشاورزي احضار و كمتر روزي مي‌گذشت كه يكي از اين وزرا مورد عتاب و فحش‌كاري قرار نگيرند.
چه فرقي مي‌كند… ‌آن روز اين وزراء كار نمي‌كردند و از شاه فحش مي‌خوردند ولي امروز نيز كار نمي‌كنند و از ملت «جرائد» فحش تحويل مي‌گيرند.
ساعت ده رئيس د فتر مخصوص شرفياب و گزارشات و عريضه‌هاي واصله را به عرض مي‌رسانيد.
رئيس‌دفتر مخصوص نيز مي‌دانست كه از «ياسا» و قواعد مخصوصي كه شاه براي جميع امور وضع كرده است نبايد تجاوز نمايد.
او مي‌دانست كدام يك از عريضه‌هاي واصله را بايد تماماً به عرض رسانيده وكدام يك را به طور خلاصه گزارش داده و به مراجع مربوطه به امضاء‌خودش ارسال دارد.
بعضي از اين مراسلات مايه خوش‌بختي يك خانواده شده و برخي از آنها دودمان يك عائله را به باد مي‌داد ‌ولي براي رئيس دفتر مخصوص تفاوتي نداشت او مثل يك ماشين بي‌روح وظيفه خود را با نهايت درستي و بي‌نظري انجام مي‌داد.
ساعت 11 شاه به دفتر حسابداري املاك و اموال شخصي خود مي‌رفت… واي به حال اين دفتر اگر يك روز چكهائي به مبلغ كلان به عرض نرسانيده و در حساب مخصوص نمي‌گذاشت و واي به حال آن دفتر كه اگر يك روزي كمتر از روز قبل چك تحويل مي‌داد!
هيچ دفتر حسابداري بدين نظم و ترتيب و سادگي و كم‌خرجي در ايران وجود نداشت!
درآمد اين دفتر كمتر از نصف ماليات ايران نبوده ولي عده اعضاي آن تقريباً يك هزارم اعضا وزارت دارائي بود!
سرساعت دوازده كه شاه به ساعت خود نگاه مي‌كرد، سفره ناهار او كه از هر فرد عادي‌ ساده‌تر بود حاضر و شاه بلادرنگ در سر ميز خود نشسته و تنها ناهار صرف كرده و پس از مختصر تفريح بعد از غذا و دو ساعت استراحت دوباره ساعت چهار بعد از ظهر در باغ قصر سلطنتي قدم زده و مشغول رتق و فتق امور كشور مي‌گرديد.
ساعت شش بعد از ظهر سه دست تخته نرد با سرلشكر نقدي بازي مي‌كرد و به او متلك مي‌گفت ساعت هشت شام مي‌خورد و ساعت 9 مي‌خوابيد.
در تمام دوره بيست ساله خداوندگاري رضاشاه زندگاني خصوصي وي بدون ذره‌اي تغيير و تبديل بدين منوال گذشت.گويا از يگانه چيزي كه اين مرد تاريخي لذت مي‌برد كار و ثروت بود و بس.

.
برچسبها :  عکس رضا خان - شاه ایران - عکس رضا شاه اول - خاطرات رضا خان - رضا شاه - خاطره - کتاب - دانلود خاطرات

May 17

میرداماد چگونه میر داماد شد

از كتاب خاطرات, داغ, مطالب ادبي و تاريخي 37 نظر »

میرداماد
هفت تیر 7tir.com
: در زمان ناصرالدین شاه اتفاقا روزی لَلَه اطفال ناصرالدین شاه یکی از دختران او را بشدت بر تنبیه ترساند، دخترک از ترس قصد فرار نمود و از اندرونی بیرون رفت و سرگشته کوچه و خیابان شد؛ چون غروب شد سرگشته میگشت که دید در خیابانیست که مدارس طلاب در آن است؛ دخترک سراسیمه وارد مدرسه شد و درب اولین حجره را باز نمود و داخل شد، طلبه دختری را دید که میگوید جایی ندارم امشب و از او کمک میطلبد؛ طلبه با خود گفت اگر او را جا ندهم ترسم که بدست ناکسان افتد؛ او را گفت اگر قول دهی با من حرف نزنی تو را جا دهم، با دست به انتهای حجره اشاره نمود و دخترک به آنجا شد و بعد از خوردن شام بخواب فرو رفت و شیخ به مطالعه خود مشغول.

شیطان بر جان طلبه افتاد که دختری تنها و …از آن طرف دخترک را روکش کنار افتاد و سرو برش نمایان؛ مرد بیچاره با خود ذکر لاحول ولا قوةالا بالله گرفت اما شیطان دست بردار نبود؛ مرد با خود گفت شیخ تصور کن که قیامت برپا شده است و تو را خواهند به کیفر گناهت عقوبت کنند، ببین طاقت داری!! پس انگشت خود بر آتش پیه سوز گرفت و چون طاقت نیاورد پشیمان شد و دست خود بست.

شیخ را تا صبح شیطان رها نکرد و شیخ پنج انگشت خود به امتحان روز قیامت بسوزاند؛ چون صبح فرا رسید دخترک را صدا زد که خدا تو را خیر دهاد برخیز و به خانه شو.

اما چون دخترک به اندرونی شاه برگشت و او را جویا شدند و جریان بگفت که چگونه شب گذرانده است، پس از اطمینان از سلامت دخترک رفتند و طلبه را بنزد شاه حاضر نمودند؛ شاه او را خواست تا پاداشی دهد از برای لطفش، چون طلبه نزدیک شد، شاه انگشتان وی دید، جویای احوال شد و شیخ جریان باز گفت؛ شاه دستور داد تا دخترک به عقد طلبه درآورند و او را جاه و مکنت داد….

و این شد که آن طلبه شد میرداماد.
.

ناصرالدین شاه - میرداماد -قاجار - دخترقاجاریه - عکس دختر قدیمی ایران ایرانی

Apr 17

رضا کیانیان از فرودگاه امام می گوید

اخبار سينماي ايران, اخبار ویژه افراد مشهور, از كتاب خاطرات, جامعه, داغ, گزارش 72 نظر »

رضا کيانيان
http://www.sharemation.com/Hashem5/Imam-Khomeini-Airport.jpg
The image “http://tinypic.info/files/cy3000lbtn2qkl7w7o6h.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.
هفت تیر 7tir.com 
به قلم رضا کیانیان :  صبح چند روز پيش، با 747 ايران اير وارد فرودگاه امام شدم.

قرار بود ساعت 2 بامداد برسيم، اما طبق معمول به علت نقص فني هواپيما، دو ساعت و نيم تاخير داشتيم. خلبان قبل از پرواز اين تاخير را اعلام کرد و عذر خواست. همه مسافران ايران اير وقتي کلمه نقص فني را مي شنوند اشهدشان را مي گويند و با اضطراب منتظر مي نشينند تا نقص برطرف شود. سرميهماندار که خانم محترمي بود از من عذر خواست. گفتم اگر تاخير نداشت بايد تعجب مي کرديم. خنديد… بالاخره هواپيما پريد.

در طول سفر با کادر پرواز کلي خوش و بش کرديم. بالاخره ساعت چهار و ربع بامداد هواپيما فرود آمد. خلبان يک ربع از تاخير را جبران کرده بود. همه رفتيم براي نشان دادن گذرنامه ها و مراسم گمرکي و تحويل چمدان هامان. حالا ساعت چهار و نيم است.

تابلوي يکي از نقاله ها نام پرواز ما را نوشته بود. هر کس چرخ دستي يي برداشت و همه دور نقاله جمع شديم، چمدان ها آمدند. اما به جز يکي دو نفر چمداني برنداشتند. چمدان هاي من هم نبود. نقاله هي چرخيد و چرخيد و هم چنان همان چمدان ها چند بار چرخيدند و از جلوي ما رد شدند. همه تعجب کرده بوديم که چرا چمدان جديدي نمي آيد. بالاخره چمدان هاي تازه آمدند. ولي باز هم کسي چيزي برنمي داشت. همهمه نارضايتي شروع شد. ديديم نام يک پرواز ديگر هم روي تابلوي بالاي نقاله نوشته شد. حجم مسافران زيادتر مي شد. هل دادن ها و فشارها و سرک کشيدن ها. حدود نيم ساعت گذشت. حالا ساعت پنج بود. همه عصبي شده بوديم. چمدان ها مي گشتند و از روي نقاله سرريز مي شدند. اما از چمدان هاي ما خبري نبود… که بالاخره نام هر دو پرواز از روي صفحه پاک شد و نقاله ايستاد. فضا عصبي تر مي شد. من رفتم قسمت امور چمدان ها. دو نفر جوان کارمند هواپيمايي کشوري نشسته بودند. سلام و عليک کرديم و پرسيدم چرا چمدان هاي ما نمي آيند؟ چرا دو تا پرواز روي يک نقاله است؟ چرا اسامي پروازها پاک شدند؟ چرا نقاله ايستاد؟ چرا بايد اين قدر منتظر بمانيم؟ چرا کسي چيزي نمي گويد؟ کارمندان با خوشرويي ساختگي مي گفتند؛ مي رسند… مي رسند… از چيزي ناراحت بودند، اما سعي مي کردند به روي خودشان نياورند. باز هم پرسيدم. گفتند؛ اينجا مربوط به چمدان هاي گم شده است. نقاله ها به ما مربوط نمي شوند. بالاخره ماموري با يونيفورم هواپيمايي کشوري آمد و بي سيمي هم در دست داشت. فکر کردم آمده به ما توضيحي بدهد. اما رفت به همان قسمت امور چمدان هاي گمشده، از او پرسيدم چرا چمدان هاي ما نمي رسند. عصباني بود. خسته بود. گفت مدير قبلي را به خاطر همين بلبشو در تحويل چمدان ها عوض کردند. گفتم من بايد به چه کسي مراجعه کنم؟ بايد چه کنم؟ خودش به مدير جديد تلفن زد. چند بار کسي جواب نداد… تا بالاخره خانمي جواب داد، که همان مدير تازه بود. مرد که خسته بود، مي پرسيد؛ بالاخره وضعيت چمدان ها چه مي شود؟ طوري مي گفت که معلوم بود، اين بلبشو تازگي ندارد، بحث کردند. داشت صدايشان بالا و بالاتر مي رفت. بالاخره مرد با عصبانيت گوشي را گذاشت. به من نگاه کرد و گفت؛ مي فرمايند پيگيري مي کنند، باز نقاله راه افتاد. بدون هيچ اسم و شماره پروازي روي تابلو. همان چمدان ها مي گشتند. مسافران خسته تر بودند. عصبي تر بودند. مستقبلين هم که از ساعت 2 بامداد منتظر مسافران شان بودند، خسته و عصبي بودند. مسافران مي رفتند پشت شيشه ها و به استقبال کننده هاشان با فرياد توضيح مي دادند که پرواز تاخير داشته… که چمدان هاشان هنوز نرسيده و استقبال کنندگان با گل هايي که در دست داشتند و داشت مي پلاسيد، نمي شنيدند، مسافران باز بلندتر فرياد مي زدند تا صداها شايد از شيشه ها عبور کند. به مامور بي سيم به دست گفتم بايد به چه کسي مراجعه کنم؟ گفت بيا تو و شکايت بنويس. رفتم تو و آنها فرم شکايت را پيدا نکردند. گفت از بس شکايت نوشته شده فرم ها تمام شده اند، گفتم به چه کسي مراجعه کنم؟ گفت به همين خانم مديره. گفتم اتاق شان کجاست؟ اتاقي را در طبقه بالا نشانم داد که چراغ هايش روشن بود. رفتم طبقه بالا. اما در اتاق بسته بود، قفل بود و جلويش يک رديف صندلي چيده شده بود. پنجره هاي روشن اتاق از طبقه پايين ديده مي شد. مشرف به پايين بود. اما وقتي به طبقه بالا مي رسيدي پنجره يي نبود، فقط يک ديوار بود و دري که قفل بود، با حصاري از سري صندلي هاي به هم پيوسته. آمدم پايين. پرسيدم راه رفتن به اتاق خانم مدير از کجاست؟ يکي شان گفت؛ بايد از سالن بيرون بروي، دور بزني. از پله هاي پشت بالا بروي تا بتواني مديره را ملاقات کني.

نمي شد از سالن بيرون بروم. چون برگشتن به سالن مکافات داشت. ممکن نبود به سادگي داخل شد. و چمدان هايم را حداقل براي چندين ساعت ديگر از دست مي دادم. مردم همچنان دور نوار نقاله بودند. بيشتر عصبي شده بودند. همان چمدان هاي سابق، همچنان مي گشتند.باز هم رفتم پيش بچه هاي امور چمدان هاي گمشده. گفتم من نمي توانم از اين سالن بيرون بروم. چه کنم، چه جوري يک مسوول پيدا کنم؟ سر درددل آنها باز شد که اين اتفاق بارها تکرار شده تقصير ما نيست تقصير مديريت است؛ همان مديريتي که دست من به دامنش نمي رسيد. ديدم همچنان در اين مملکت هيچ کس تقصيري ندارد. هميشه تقصير کس ديگري است؛ چون به هر کس مراجعه مي کني آن قدر برايت درددل مي کند که از مراجعه پشيمان مي شوي چون اين تو هستي که بايد به او کمک کني، معلوم نيست چرا مسووليت مي پذيرند. در اين مملکت هيچ کس هيچ تقصيري نمي پذيرد. هيچ کس توضيح نمي دهد. همه مظلوم اند. تقصيرها به کسان ديگر و خارج از آنها مربوط است.

باز هم از همان پله ها بالا رفتم. اگر روي پله آخر مي ايستادم از زاويه يي عجيب مي توانستم بخشي از اتاق خانم مدير را ببينم.

يکي از پنجره ها باز بود. در همان زاويه قرار گرفتم. خانم مدير داشت با تلفن حرف مي زد. آنقدر برايش دست تکان دادم تا بالاخره متوجه من شد. به او اشاره کردم که بيايد. تلفنش را تمام کرد و آمد کنار همان پنجره باز. پرسيدم؛ چرا چمدان هاي ما نمي آيد؟ چرا چمدان هاي چند پرواز قاطي شده؟ چرا شماره پروازها از تابلو پاک شده؟ ما بايد چه کنيم؟ چرا… گفت درست مي شود. گفتم الان يک ساعت و نيم است که منتظريم. سرگردانيم. گفت دارم پيگيري مي کنم. من که عصبي تر از هميشه بودم کوله پشتي ام روي دوشم سنگيني مي کرد. گرمم شده بود. داد زدم، کار بدي کردم ولي داد زدم که کار شما پيگيري نيست. انجام دادن است. او قهر کرد و رفت. همه سالن از آن پايين مرا نگاه مي کردند.

از عصبيت صدايم گرفته بود. در همين نوشته از آن خانم مدير به خاطر فريادم معذرت مي خواهم و اميدوارم که او هم به خاطر بي نظمي و اغتشاش و تلف کردن وقت مسافر و به هم ريختن اعصاب مسافران و مستقبلين در دلش از ما معذرت بخواهد و نگويد مقصر اصلي مسوولان او هستند. مي توانست از بلندگوها اعلام کند چه مشکلي پيش آمده و مردم را به آرامش دعوت کند و عذر بخواهد، مثل خلبان هواپيما که عذر خواست، اما بسياري از مسوولان ما نمي خواهند اعتراف کنند که در دستگاه آنها اشکالي هست. سعي مي کنند اشکالات را مخفي کنند و يادشان مي رود که مردم دچار همان اشکالات هستند و اشکالات را مي بينند و عذاب مي کشند. مثل همين خانم مديره که از ما فرار مي کرد و نمي آمد به ما بگويد چه اشکالي به وجود آمده، فقط پيگيري مي کرد. آمدم پايين هيچ چيز تغييري نکرده بود فقط فضا متشنج تر شده بود. مسافران عصبي به جان هم افتاده بودند با هم دعوا مي کردند، بگو مگو مي کردند و زمان مي گذشت.

بالاخره گشايشي شد چمدان هاي ديگر هم آمدند. هجوم مسافران گسترده شد. هر که قوي تر بود، جلوتر بود. حوصله هجوم نداشتم. صبر کردم تا دور نوار نقاله خلوت شد. من مانده بودم و چند تا پير زن. چمدان هايم را ديدم، برشان داشتم. در سالن گشتم و يک چرخ دستي پيدا کردم. دنبال مسافران رفتم که از سالن خارج شوم. پشت دستگاه اشعه X غلغله بود. بايد همه چيز از اين دستگاه رد مي شد، کنترل مي شد، صف بود. طبق معمول، عده يي خارج از صف بودند و حمله مي کردند. چرخ هاي چرخ دستي ها روي پاهاي مسافران مي رفت، فضا پر از هجوم بود. آن طرف اشعه X چمدان ها به هم فشار مي آوردند. پر از دست بود که دسته چمداني را بگيرد. دست ها همديگر را کنار مي زدند. چمدان ها به هم گير مي کردند. تلنبار مي شدند. پاي ما را له مي کردند تا بالاخره چمدان ها را برداشتم و کوله پشتي و لپ تاپم را نجات دادم و با چرخ دستي يي که مرتب به يک طرف مي کشيد و رام نبود رفتم بيرون. صف بود. طولاني بود. لاي مستقبلين بود. لاي ماچ و بوسه هاي خسته و خواب آلود بود. خانمي که مي خواست از مسافران اش فيلم بگيرد با دوربين روشن از همه فيلم مي گرفت. مرا کشف کرد. مسافرش را رها کرده بود. از لاي جمعيت از من چيزهايي مي پرسيد که در فيلمش ضبط شود. من سعي مي کردم حالم بد نباشد. سعي مي کردم لبخند بزنم. چرخم را چند بار به پشت پاي مسافر جلويي زدم. از او چند بار معذرت خواستم. چرخ پشتي به پاهاي من خورد، زانوهايم خم شد… تا به بيرون برسم. تا به هواي آزاد برسم که ديگر روشن شده بود چند تا عکس يادگاري هم گرفتم. با همان لبخندهاي زورکي که از من مي خواستند.

حالا ديگر بيرون هستم. هواي خنک کمي آرامم مي کند. ساعت شش و نيم است. يک شماره از باجه تاکسي سرويس گرفتم. رفتم در نوبت تاکسي ايستادم. مدتي گذشت ديدم صف تکان نمي خورد. از جلويي پرسيدم شما هم منتظر تاکسي هستيد؟ خنديد و گفت بله ولي تاکسي يي وجود ندارد. تازه متوجه شدم که صف هست ولي تاکسي نيست، برگشتم به باجه يي که از آن شماره گرفته بودم. گفتم شما که تاکسي نداريد. گفتند خواهد آمد… و هر دوشان آمدند بيرون و با من عکس يادگاري گرفتند. من نمي دانستم چه کنم. پرسيدم چقدر بايد صبر کنم. يکي شان گفت؛ شما همين جا بايست، يک کاريش مي کنم. ايستادم … يکي از همکاران شان آمد، آدم باحال و لوطي مسلکي بود. مرا شناخت، حال و احوال کرد و گفت منتظر تاکسي هستي؟ گفتم بله. گفت از همين جا تکان نخور يک کاريش مي کنم و رفت. من همانجا ايستاده بودم و تکان نمي خوردم. و مسافران با چرخ دستي هاشان دنبال تاکسي بودند. سرگردان بودند، يک تاکسي آمد. همه ريختند سرش. من تکان نخوردم. راننده همه را کنار زد و گفت رزرو است… و رفت. من همان جا ايستاده بودم و تکان نمي خوردم. کنار يک ستون بودم. به آن تکيه دادم. جواني از پشت ستون آهسته مرا صدا زد مثل اينکه بخواهد جنس قاچاقي را رد کند. آهسته سلام عليک کرد و پرسيد مسيرتان کجاست؟

گفتم هفت تير. فکر کردم مسافرکش شخصي است و مي خواهد با من چانه بزند. در همين لحظه همان مرد لوطي مسلکً باحال سر رسيد و به جوان گفت مرا برساند و خداحافظي کرد و رفت. همه مي دويدند ولي کاري انجام نمي شد. جوان تغيير حالت داد و گفت؛ مي خواستم بروم خانه چون بيست و چهار ساعت است که نخوابيده ام… گفتم سر راه شما را هم برسانم. بالاخره عيدي ما را هم مي دهيد، فهميدم بايد بيشتر از نرخ مصوب تاکسي بدهم. نرخ مصوب دوازده هزار تومان است. اما در شرايط عادي. نه مثل الان که تاکسي نيست. آهسته گفت برگرد داخل سالن. سوار آسانسور شو. چمدان هايت را ببر طبقه بالا. من آنجا مي بينمت. اينجا نمي توانم سوارت کنم. تاکسي را آن پشت پارک کرده ام. رفتم داخل. پشت آسانسور يک صف طولاني بود. دختر جواني با مادر و برادرش آمدند جلو. سلام و عليک کردند. برادرش از ما عکس گرفت. بعد خودش کنار من ايستاد و دوربينش را داد به خواهرش و او عکس گرفت. دختر تعريف کرد که بازيگر است. چند تا کار تلويزيوني دارد. ولي چون در دنياي بازيگري همه چيز با پارتي بازي پيش مي رود، بازيگري را رها کرده است. صف پيش نمي رفت، مي گفتند آسانسور خراب است. بالاخره در آسانسور باز شد عده يي را بلعيد و در بسته شد. حساب کردم تا نوبت من شود حداقل نيم ساعتي طول مي کشد. دختر همچنان از روابط ناعادلانه بازيگري مي گفت. برادرش عکس مي گرفت و مادرش با مهرباني لبخند مي زد و صف تکان نمي خورد. راننده جوان آهسته آمد کنار من و در گوشي گفت؛ چمدان ها را از پله ها بيار بالا. من بالا پارک کرده ام… خودش کمک کرد و با هم چمدان ها را برديم بالا.

هر دو هن وهن مي زديم. کلي پله بود… بالاخره سوار شديم و راه افتاديم. گفت شما را قاچاقي سوار کردم. براي همين تاکسي را آوردم طبقه بالا. خوب به سلامتي در رفتيم. خب حال شما چطوره؟ کمي که دورتر شديم براي من يک چاي نبات ريخت. گفت استکانش را تازه شسته است.

او هم درد دل مي کرد… که اين تاکسي ها 23 ميليون تومان است. با يکي شريک شده و خريده اند. 24 ساعت او کار مي کند و 24 ساعت شريکش. يک سي دي را در دستگاه پخش گذاشت. خواننده يي شروع کرد به خواندن. خنديد و گفت؛ آنقدر که براي اين خواننده خدابيامرزي فرستاده براي پدرش نفرستاده. گفت در فرودگاه نمي توانيم از اين آهنگ ها گوش بدهيم. چون از اتومبيل هاي انتظامات ما را شنود مي کنند. يک در ميان سر من منت مي گذاشت که نمي خواسته مسافر بزند اما مرا مي رساند… گفت راستي بنزين هم شد ليتري 400 تومان. ولي جلوي پمپ بنزين ها وانتي ها ايستاده اند و داد مي زنند مرگ بر گرانفروش و با کوپن هاشان بنزين را ليتري 350 مي فروشند و اگر چانه بزني 300 هم مي دهند… گفتم نمي دانم منظورشان شرکت نفت است يا خودشان، چون خودشان هم بنزين صد توماني را به سه برابر قيمت مي فروشند. قبلاً خيلي چيزها قاچاق بود، حالا تاکسي فرودگاه و بنزين هم به آنها اضافه شده.

ادامه داد… شب هاي برفي اوضاع ناجور بود. براي يک تريپ 150 هزار تومان هم مي گرفتند. منظورش تاکسي هاي فرودگاه بود. پشت چراغ قرمزها که مي ايستاد تقريباً خوابش مي برد. من به او مي گفتم چراغ سبز شده و او به کندي راه مي افتاد. مواظب بود تصادف نکند. مرتب از او سوال هاي صدمن يک غاز مي کردم که بيدار بماند. بالاخره بيدار ماند و من رسيدم به در خانه ام.

از فرودگاه امام تا خانه ام دقيقاً يک ساعت و 35 دقيقه طول کشيد. دو ساعت ونيم هواپيما تاخير داشت، دو ساعت تحويل چمدان ها تاخير داشتند و يک ساعت و نيم هم ترافيک. اگر هواپيما تاخير نداشت شايد زمان خلوت تري به فرودگاه مي رسيديم و چمدان ها قاطي نمي شد و اگر چمدان ها قاطي نمي شد شايد ساعت خلوت تري در شهر بوديم و دچار ترافيک نمي شديم. قديمي ها مي گفتند «اگر را کاشتيم خيار هم درنيامد.»

جواب اين بي نظمي ها و شش ساعت تاخير را چه کسي بايد بدهد. شش ساعت تاخير ضرب در تعداد مسافران و مستقبلان رقم کمي نيست.

اينها گلايه هاي من ايراني است، نمي دانم خارجي هاي همسفر من چه خاطراتي را با خودشان سوغات مي برند.

 
Mar 22

نوروز پنجاه سال قبل: آخرین سالهای مقاومت سنتها

از كتاب خاطرات, جامعه, داغ, مطالب ادبي و تاريخي 26 نظر »

http://masoudbehnoud.com/uploaded_images/20070724181742tehran203-749696.jpg

هفت تیر 7tir.com
به قلم مسعود بهنود : نوروز پنجاه سال پیش، آخرین سالهای اصالت و سنت بود، هنوز درآمد نفت چنان در رگهای جامعه ندویده بود که به اسراف و بی سامانی مبتلایش کند، رادیو مهمترین و بهترین وسیله ارتباطی بود، نزول بهار با صدای شلیک توپ و نقاره زنی در زنبورکخانه تنها دروازه شهر به همه خبر داده می شد، تهران پنجاه سال قبل هنوز در خواب شصت هفتاد سالگان زنده است.

در مقدم نوروز، اکثر تهرانیها عازم یکی از دو مقصد اصلی می شدند؛ ساکنان شهری که هنوز حاشیه نشینان و حلبی آبادهایش بر جان شهر مسلط نشده بود، انگار دو گروه و طبقه بیشتر نبودند، یک گروه با درشکه و اتوبوس راهی بازار می شد و گروه دیگر با ماشین شخصی یا اتوبوس راهی سرچشمه و خیابان استانبول.

مقصد: سرچشمه

چند باری در سال بیشتر نمی شد که تمام خانواده کارمند جماعت با هم به جایی بروند، یکی از آن دفعات، دو سه هفته مانده به نوروز بود؛ قرار ملاقات بخشی از طبقه متوسط شهر: میدان سرچشمه.

معدودی بودند که فولکس واگن، واکسهال و فورد قسطی نصیبشان شده بود، اینها در حالی که دو سه خانواده شاد در ماشین کنسرو شده بودند راهی سرچشمه می شدند اما بیشتری با اتوبوس از اطراف شهر می رسیدند، حدود ساعت ده صبح در سرچشمه جای سوزن انداختن نبود.

اول مقصد در این سفر سالانه، چهار تا مغازه کفاشی بود، در دو طرف میدان، بزرگترینشان کفاشی مرکزی در حاشیه جنوبی.

همه کفشها دست دوز، نه ماشینی و نه خارجی، حتی شاه و رجال خیلی خوش پوش مانند قوام السلطنه هم کفاش و خیاط خود را داشتند که مردم عادی هم می توانستند با دادن پول بیشتر از آنها خرید کنند.

همه آن چهار مغازه به خط نستعلیق پشت ویترینها می نوشتند: “مدل ۱۹۵۸ ایتالیا در اندازه محدود” و همین کافی بود که جوانترها را بدان سمت بکشاند اما مد سال ایتالیا مقاومت پدرها را کم نمی کرد که معتقد بودند کفش باید بادوام باشد.

این کشمکش می رفت تا قهر و گریه و دخالت مادرها، قهر و تندی، آشتی و گلایه در محکمه ای که در آن قاضی و رئیس دادگاه و مجری حکم پدر بود و محکوم، فرزندان.

اما هیچگاه آن حکم بدون دخالت مادرها صادر نمی شد، مادران در نقش رئیس دادگاه تجدیدنظر گاه چنان مؤثر می شدند که حکم اولیه کاملاً دگرگون می گشت.

سرانجام وقتی بعد از همه مجادلات جعبه ای نخ پیچ شده در بغل اولین نسل فرنگی مآب نوجوانهای تهرانی جا می گرفت، دور میدان سرچشمه، در عالم خیال، هزاران جان وین، آلن لاد، گاری گرانت، جری لوئیس، فرانک سیناترا و مارلون براندو در حرکت افتاده بودند.

کفشهای جیر در همان جعبه هم جیرجیر می کردند ولی وای اگر پدر فرمان می داد که همان موقع در دکان کفاشی نبش میدان به کف کفشهای نو میخ و گلمیخ بکوبند که تخت کفش زود سائیده نشود، چرا پدرها نمی فهمیدند که این میخها صدای جیر را به تق تق خجالت آوری تبدیل می کرد؟

باقی صبح از میدان سرچشمه رو به جنوب می رفتند نوروزیان، به شرق و غرب خیابان سیروس، آنجا که انگار بزور بهار را کشانده بودند.

شاگردها مدام از آب زلال جو، سطل برمی داشتند و در پیاده رو می پاشیدند، کوه نارنج و پرتغال، انگور و انار، خیار گل به سر، حوضچه های پر از ماهی قرمز و بوی گیج کننده سنبل که نسل در نسل در دماغ نوروزیان پیچیده است.

و از آنجا، قافله گفتگوکنان رو به شمال به سمت مسجد سپهسالار و میدان بهارستان، چراکه پیراهن فروشهای خوب - باز هم با ادعای آخرین مدل - با عکسهایی که شهادت می داد تونی کرتیس و برت لنکستر هم از همانها پوشیده بودند، در شاه آباد پیدا می شد، گاهی آگر تعمیری، گشاد و تنگی لازم بود پیراهندوزها حاضر بودند. پیراهن با پارچه اعلای انگلیسی، قیمت هفت تومان و اگر سماور هم برای خانه لازم بود، بورس سماور همان شمال میدان بود، ورشو عالی هشت تومان.

ماجرای کت و شلوار پدر و پسرها، اگر از سن مدرسه گذشته بودند، حکایت دیگر داشت.

از اواخر بهمن آغاز می شد با انتخاب پارچه از تعاونی ادارات، معمولاً نه به دلخواه پسرهای جوان، و رفتن هر خانواده به یک خیاطی در بالاخانه ای در لاله زار و استانبول، پاساژهایی چهار پنج طبقه که در تمام طبقات بوی اتو و زغال می آمد، گاه شاگرد خیاطی به آتشگردانی برای اتو.

کشمکش سر باریکی و پهنی یقه، تنگ و گشادی کت، جدال مقدس و جادودانه طبقه متوسط . به استدلال پدرها کت و شلوار باید گشاد باشد و اگر کمی آستینها و پای شلوار تا بخورد هیچ عیبی ندارد، وقتی که نوجوان به آن سرعت قد می کشد.

اما پسرها می خواستند تا کت و شلوار نوست شبیه ناصر ملک مطیعی و جیمز دین باشند، ژورنالهای ول شده روی میز خیاطیها که گاهی سالها خدمت می کردند و همچنان ادعای مد روز داشتند، چه بسیار که در جدل پدرها و پسرها پاره و برگ کنده شدند.

و بدقولی پایان ناپذیر خیاطان که تا بودند و تا صنفشان در مقابل لباسهای دوخته فرنگی تسلیم نشده بود، تا دکانهایشان را یکی یکی به تعمیرکاران و برقکشها نفروختند و نرفتند، دائمی بود، و صدای رادیو بلندشان که پاساژهای لاله زار را پرصداترین مناطق کاری پایتخت می کرد.

خیاطها چه خوب می دانستند که وقت پروو دوم و سوم که پسرها تنها می آمدند، وقت آن است که با آنها درباره تنگی و گشادی لباس و باریکی و پهنی یقه به تفاهم برسند.

و در تمام این مجادلات، دخترها غایب بودند چراکه دخترها خیاطشان با خیاط مادر یکی بود و گاهی جز همان لباسهای نو مانده مادر که از داخل بقچه بیرون می آمد و با سلیقه تغییر فرم می داد، هزینه ای به خانواده تحمیل نمی کردند.

البته گاهی هم از قهر و غذا نخوردن دخترها می شد فهمید که در آن بخش هم درگیری نسلها، کهنه و نو، سنت و مدرنیسم جدی است، گیرم خود را از چشم مردها پنهان می کند ورنه دامنها داشت کوتاه می شد و یقه ها کمی بفهمی نفهمی بازتر.

و مخفی ترین و بی گفتگوترین خرید عید مربوط به خانمهای خانه بود که با خواهر و مادر و جاری و همسایه صورت می گرفت، نه با مردها و خانواده.

هنوز شهر حیائی در چشم داشت که مانع از آن می شد که پسرها حتی در خریدهای مادرشان دخالت و کنجکاوی کنند و چنین بود در رفتن به آرایشگاه و مراکز دیگر که برخلاف سالهای مدرنی، هر هفته و مدام نبود، سالی یک یا دو بار.

ظهر که می شد قافله از بهارستان گذشته به شاه آباد و ظهیرالاسلام رسیده بود، مخبرالدوله و استانبول، و در مسیر راه، خوش طعمترین و هوس برانگیزترین غداهای عالم در چلوکبابیها به صورت جمعی خورده می شد.

از آخرای بهمن، بره کشان چلوکبابی جوان بود که هر چه دیگ از زیرزمین بالا می آمد به بوی روغن کرمانشاهی، باز هم طلب می شد، هر سال بیشتر از پارسال. چنان جمعیتی در همان ساعتها تنها در نایب بازار متصور بود که طبقه ای دیگر آنجا بودند با کیسه های کوچکتر و قناعت بیشتر.

مقصد: بازار

اتوبوس شلوغ، باران ریز، خیابان آب افتاده، خانواده های پرجمعیت، خاطره مشترک چند نسل از طبقه متوسط تهرانی است که در سه چهار جمعه آخر سال یا از محلات تازه تأسیس چهارصد دستگاه، سی متری، دولاب [شهناز]، نارمک، سمنگان و دورترینشان تهران پارس می رسیدند یا از محلات قدیمی امیریه، شاپور، محله عربها، عودلاجان، بازار، سپه، لشکر، سلسبیل با درشکه و اتوبوس و گاهی پیاده.

اول منزل این جمع که در اندازه دهها برابر سرچشمه روها بودند، حاشیه سبزه میدان بود.

عطاری شیخ موسوی با لهجه ترکی یا آقا بالا خلیفه با لهجه یزدی که با نزدیک شدن نوروز علاوه بر ادویه و گونیهای پر از داروهای گیاهی، عناب و سه پستان و بادرنگ و شیرخشت، جلوخوان را به شیرینیهای تازه رسیده از یزد و تبریز می دادند؛ پشمک و باقلوا، حاجی بادام و قطاب، نیم شکر و آب نبات قیچی با پسته، گز خوانسار، بادام سوخته که همان طور در بسته بوی هل و گلابشان در بوی زیره و کندر عطاری جمع می شد.

طرف دیگر سبزه میدان، عمده فروشهای قماش شبهای عید جزئی هم می فروختند و هیاهوی بازار ارسی دوزها، رفت و آمد باربران با شوخی و با صدا، بازار خیاطها، بازار زرگرها با مجمعهای بزرگ پر از سکه های پهلوی یک و نیم و ربع. سکه های دو پهلوی و پنج پهلوی و ده پهلوی داخل مغازه بودند زیر جعبه آئینه.

اما همان مقدار انبوه که روی مجمعه کوه شده بود آیا امکان نداشت با تنه یک رهگذر پخش بازار شوند؟ خیال شیطانی پسر بچه ها که باید بعدش هم در دل طلب بخشایش می کردند از این تفکر فاسد.

در میان این هیاهو، نوای مرشد بهلول لولی وش، سراپا سپید پوشیده، با چشمان آبی ریز از صبح در گوش سیزه میدان بود بی اعتنا به آن هیاهوی خرید و فروش، شکرپنیری به دهان بچه ها می گذاشت و می خواند علی مولای درویشان، خریدار دل ریشان … و علی گویان، خورجین بر کمر، تسبیح بلندی در دست و تبرزینی بر پر شال می رفت.

سعید نقلی، کوری با دختر کوچکی که عصاکش او بود، قفسی می گرداند که در آن گنجشکی پاکت فال حافظ بیرون می کشید یا پیش بینی آینده، دخترک برای بی سوادان می خواند: مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید… یوسف گمگشته باز آید به کنعان.

اوج روزهایی این چنین سرشار از خاطره، پر از پچ پچ آهسته زن و شوهرها و گفتگو و قهر و آشتی کوچک و بزرگها، حدود ظهر به شبستان مسجد شاه می رسید، که زن و مرد جدا می رفتند تا دوگانه به درگاه یگانه بگذارند یا در چلوکبابی نایب منتظر می ماندند که فیروز با دستان خود کباب داغ را از سیخ در بشقاب چلو آنها اندازد یا پیش موال آبادی با یاد کبابهای حاجی شمشیری می رفتند که به درد سیاست گرفتار آمد و به تبعید خارک رفت و اموالش از دست شد بعد بیست و هشت مرداد.