هفت تیر

اخبار هفت تیر

عضویت در هفت تیر

نوشته‌های تازه

  • آغاز به کار مجدد سایت هفت تیر از اول مهر
  • دادستان زنجان رسما اعلام کرد : مددی و دختر مورد تعرض ، صیغه بوده اند
  • آیا قطبی بخاطر همسرش پرسپولیس را در گرمای ۵۰ درجه به امارات برد ؟
  • تجارت پرسود خرافات در تهران : پیلم بده تا فالت بگیرم
  • گروگان گیری ۱۶ نظامی ایران و قتل ۶ نفر از گروگان ها توسط جندالله
  • آیا احمدی نژاد شلوار ش را خیس کرده ؟
  • روزی که خانه ما دزد زد و خاطره من از آگاهی و دادگاه
  • نشستن خانم های مانتویی در ردیف های اول تالار وحدت ممنوع شد
  • مددی آزاد شد و دانشجویانی که او را رسوا کردند همچنان در زندان به سر می برند
  • تصویری از یک جراحی عجیب : پیوند دست به پا
  • گران ترین های لیگ برتر
  • وام ۶۵ میلیون دلاری ایران برای توسعه برق رسانی در سری لانکا
  • احمدی نژاد : اطلاع دقیق دارم که همه سربازان و نیروهای نظامی آمریکا با ما هستند.
  • دانلود فرم جمع آوری اطلاعات اقتصادی خانوار برای دریافت نقدی یارانه
  • فیلم شلیک سرباز اسرائیلی به پای یک مبارز دستگیر شده فلسطینی

آخرين مطالب مورد بحث

  • masood: در اختراع یک سوئدی برای جلوگیری از تجاوز به زنان
  • masood: در اختراع یک سوئدی برای جلوگیری از تجاوز به زنان
  • مهدیه....قائمشهر: در sms اس ام اس رایگان ایرانسل
  • نیما: در ۱۶ دختر یک مدرسه در آمریکا از یک جوان خیابان خواب حامله شدند
  • غریبه: در عجیب ترین ساختمان ها و خانه های دنیا
  • غریبه: در عجیب ترین ساختمان ها و خانه های دنیا
  • Martin- ارمنستان: در عکس بوسیدن دست احمدی نژاد
  • کامران ازساری: در فیلم پشت صحنه مصاحبه ساختگی صدا و سیما
  • امید: در آیا احمدی نژاد شلوار ش را خیس کرده ؟
  • i_i: در آغاز به کار مجدد سایت هفت تیر از اول مهر
  • شهرام: در کلیپ اعدام ۵ مرد متجاوز به دختر ایرانی که به اشتباه گفته می شد افغانی هستند
  • اسیه: در عجیب ترین ساختمان ها و خانه های دنیا
  • سونیا: در sms اس ام اس رایگان ایرانسل
  • jalal: در عکسی متفاوت از رضا عطاران و خاطره حاتمی
  • علیرضا شه منظری - در آیا احمدی نژاد شلوار ش را خیس کرده ؟


  • خانه
  • ابر برچسبها
  • آیین نامه نظرات
  • << سفارش تبلیغات >>
  • درباره ما
مرداد ۰۷

تجارت پرسود خرافات در تهران : پیلم بده تا فالت بگیرم

اخبار داغ, جامعه, داغ, روانشناسي, مذهبي, گزارش ۲۸۸ نظر »

فال طالع بینی
هفت تیر  ۷tir.com 
   تهیه گزارش از شیرین حوازاده :  وقتی به شوق دانستن از آینده نامعلوم و با باور درونی، سراغ مرجعی مثل یک فالگیر می روید، مسلم است که میزان قابل توجهی از حس «تلقین پذیری» را با خود حمل می کنید. پس «احتمالات» و «پیش بینی» های عوامانه، کلیشه یی و خام دستانه فالگیران را جدی می گیرید و کم کم، خیلی آرام و خاموش و گاه حتی ناخواسته، تبدیل می شوید به مشتری ثابت بساط رنگارنگ «خرافات». تجربه نشان داده که اگر «زن» باشید- به هزار و یک دلیل و از جمله به دلیل فرودستی تاریخی یا فرصت های نابرابر آموزشی - استعداد بیشتری از خودتان برای پذیرش خرافات و رفتن از پای بساط یک فالگیر به بساط فالگیر دیگر بروز خواهید داد. رمال ها و دعانویس ها هم اغلب خوب می دانند چگونه با مقتضیات زمان پیش بروند تا اعتماد شما را از دست ندهند. برای اثبات ادعاهای خود تفسیرهای علمی می تراشند و مثلاً مدعی می شوند که برخورد دهان انسان با فنجان قهوه DNA او را به فنجان منتقل می کند، اما واقعیت جایی بیرون از فنجان قهوه و تصاویر روی ورق هاست و شاید به همین دلیل است که جامعه شناسان از رشد تمایل مردم و به خصوص زنان به «خرافات» و « فالگیری » می هراسند. شاید به همین دلیل است که در قوانین جاری کشور هم سابقه جرم انگاری رمالی و فالگیری وجود دارد. در سال ۱۳۵۲ با تغییرات و اصلاحاتی در ماده سوم آیین نامه امور خلافی برای آنها که مبادرت به رمالی و فالگیری و امور مشابه می کنند جریمه نقدی تعیین شد. علاوه براین از آنجا که خرافه پروری و رمالی مصداق کلاهبرداری است، بنابر ماده ۱ قانون تشدید مجازات جرم محسوب شده و مرتکب به آن به حبس از دو تا ۱۰ سال و انفصال ابد از خدمات دولتی و پرداخت جزای نقدی معادل مالی که اخذ کرده، محکوم می شود. اما حتی با وجود این تصریح قانونی هم هنوز شهر پر است از خریداران «خدمات خرافی»؛ خریدارانی که حاضرند به قیمت های گزاف «خرافه» بخرند؛ خریدارانی که فراموش کرده اند که «از زندگی نباید ترسید، از دروغ باید ترسید.»
.

دوست دختر دوست پسر

اپیزود اول؛ دست های تو با من آشناست

- آی خانم خوشگل پیشانی بلند، دستت بده من ببینم.

دختر صدای بم فالگیر دوره گرد را می سپارد به همهمه شهر. میان چنارهای بلند خیابان ایتالیا قدم تند می کند که یعنی حوصله مزاحم ندارد. زن فالگیر اما چادرش را در قوس کمرش گره زده و ول کن نیست. عادت دارد به بی اعتنایی. پشت سر دختر راه افتاده و با لهجه یی که نمی شود به راحتی فهمید مال کجاست «دست» او را می خواهد.

- دستت بده. من فالت ببینم؛ نخواستی اصلاً هیچی بهم نده. من که می دونم بختت هم مثل پیشانی ات بلنده. می دونم دلخوری… بیا دستت بده. «خوشگ کارًتٍ بîسیٍاسٍ» (خواهرم کارت بسته است). دستت بده، گره از کارت باز کنم .

دختر اما رسیده به تقاطع بلوار کشاورز و خیلی زودتر از آنکه زن فالگیر به خودش بجنبد، بر صندلی جلو یک پراید مسافرکش نشسته است. ماشین گاز می دهد و می رود. فالگیر هم راه «پارک لاله» را پیش می گیرد. توی پارک شاید موردهای بهتری پیدا کند. می روم جلو.

- سلام خانم.

با تمام صورتش می خندد؛

- خانم شمایی. سلام. دستت بده ببینم پیشانی بلند.

- به شرطی که به سوال هایم جواب بدهی.

- هرچه می خوای بپرس که بختت بلنده. امروز می ری تا دو زمان بعد. بعد دو زمان مشکلت حل می شه.

- دو زمان یعنی کی؟ من که نگفتم مشکلی دارم.

- دو زمان می تونه دو روز باشه، دو هفته باشه، دو ماه باشه…

- دو سال باشه، دو قرن باشه،

هوشمندانه از این کنایه می گذرد .

- رازت پیش خودت بمانه. خیلی ساده یی. به همه حرف می زنی. به کسی نگو اگه برات خواستگار آمد.

- از کجا فهمیدی برام خواستگار میاد؟

- چرا نیاد خب؟ دختر به این خوبی؟ تا دو زمان دیگه میاد. دستت هم خیلی شلوغه. پر بار و بر می شی ان شاء الله.

خطوط کف دستم را با انگشت نشان می دهد؛ «ها، ببین. خط عمرت هم طولانیه.»

- روزی چقدر درمیاری؟

- زیاد نیست به خدا. چیزی نمی شه.

- حالا مثلاً؟

- یک روز ده تومن، یک روز شش تومن…چیزی نمی شه با پنج تا بچه.

- توی خیابان اذیت نمی شی؟ کسی کاری به کارت ندارد؟

- نه، مگر چه کار می کنم؟ خلاف که نکردم. دست مردم می خوانم.

- چرا همیشه سراغ زن ها می روی؟ دست مردها را نمی خوانی؟

- مردا را هم می خوانم. تو دست آنها هم نوشته. فرقی نمی کنه. یک بار دست یک آقایی را خواندم ۱۰ هزار تومان بهم داد.

- مگه چی بهش گفتی؟

- همه بود و نبودش را گفتم. گفتم داری با زنت می ری کانادا. زنت داره امتحان تافل می ده. خیلی هم موفق می شوید. مرده دهانش باز مانده بود. گفت خدا از دهانت بشنود. بعد هم دو تا ۵ هزار تومانی داد بهم.

- تو می دانی تافل چیست؟

- چرا ندانم؟ مگر خرم؟ زبان خارجی است دیگه.

- سواد داری؟

- تا کلاس پنجم خواندم.

- از کجا آمدی تهران؟

- اهواز.مادرم دعا می نوشت اما زود خدا خواستش.

- شوهر هم داری؟

- فکر کردی چی؟ پس پنج تا بچه را از تو تخم مرغ آوردم؟

- منظورم این است که الان شوهرت کجاست؟

- مرده. رفته گور مرگش را پیدا کنه… شما هم خانم ستاره اقبالت بلنده. تا دو زمان دیگه ثروتمند می شی. روزای یکشنبه و سه شنبه هم برات اومد نداره.

- این حرف ها را همین طوری می گویی دیگر. واقعاً مردم هم باورشان می شود؟

- همین طوری نمی گویم. تو دستت نوشته، رو پیشانی ات نوشته. می خوانم و می گم.

هوا عوض شده. رسیده ایم به پارک لاله. چشم های قهوه یی سوخته اش خیره شده به دختر و پسری که نشسته اند زیر سایه کوچک یک بید مجنون.

- درخت آن پسر بید است. بید یعنی مالیخولیا. دختر باید حواسش باشد. پولم بده بروم به دختر بگویم. دختره درخت ممرز است.

- من چه درختی هستم؟

- تو که خانم، زبان گنجشکی. خیلی هم کینه یی هستی. خدا نکنه با کسی بد بشی.

- اینها را هم توی سر و صورت آدم ها نوشته.

- آره دیگه. تو مال ماه فروردینی گمانم. فروردین هم زبان گنجشکه.

- دیدی اشتباه کردی؟ من متولد اسفندم.

- اتفاقاً اسفند و فروردین که پشت هم اند. اشتباه نیست.

- حالا چقدر باید بدهم؟

- هر قدر کرمت هست. خانم دکتر خوشگل خوب پول می ده.

- ۱۰۰۰ تومان خوبه؟

- ۱۰۰۰ تومن؟، ۱۰۰۰ تومن چیه؟ نیم ساعته دارم طالعت می گم. ۵ هزار تومن بده.

- ۵ هزار تومان؟ این طوری که درآمدت خیلی بیشتر از روزی ۱۰ تومان می شود؟

.
فال طالع بینی اخبار فال طالع بینی دعا نویسی
.
اپیزود دوم؛ ویزیت های ۶۵۰ هزار تومانی

در بسیاری از شهرهای ایران هنوز هم «دعانویسی» در میان مردم طرفداران و معتقدان بی شمار دارد. هنوز هم عده یی هستند که کتاب «جامع الدٌîعîواتٍ» را گذاشته اند جایی در گوشه و کنار اتاق نمور و نیمه تاریکشان و با دعانویسی و طلب شفا یا گشایش برای دیگران گذران زندگی می کنند. دعانویسان ایران را حدود ۱۰ هزار خانوار دانسته اند که در سراسر کشور پراکنده اند. بیشتر دعانویسان بی سوادند و عده کمی از آنها خواندن و نوشتن می دانند. گروه بزرگی از دعانویسان در حوالی شیراز یا گود عرب های تهران ساکن اند. در بعضی شهرها حتی خاندان هایی هستند که نسل اندر نسل به دعا نویسی شهره اند و پسر و پدر و پدر پدر را مردم به شفابخشی و مستجاب الدعوگی می شناسند. خاندان «قافله باشی» در قزوین یکی از نمونه های مشهور این قبیل خانواده ها هستند. اگر دردی داشته باشید و از پزشکی ناامید شده باشید، دعانویسان برایتان روی تکه کاغذی می نویسند؛

اخبار فال طالع بینی دعا نویسی« وî نïنîزًٌلï مًنî القïرآنٍ ما هïو شîفاءً و رîحمهï لًلٍمïومًنًینٍ و لا یîزیدï الظالمین الا خساراً برîحٍمتًکî یا اîرحم الراحًمینٍ» و از خداوند می خواهند تا به حق ۱۴ معصوم شما را شفا عنایت فرماید. دعایشان را با گلاب یا آب پاک درمیان ظرفی می شویند و آب یا گلاب را به شما می خورانند یا به سر و رویتان می پاشند. کاغذ دعانویسی ساده و بی خط است و باریک و دراز و اغلب در پارچه سبز رنگی پیچیده و به دست «دعا گیرنده» داده می شود.دعاباوران هم که اغلب از توده مردم هستند برای حل مشکلات کوچک و بزرگی مثل بسته شدن کار، محبت زن به شوهر، محبت شوهر به زن، محبت عاشق و معشوق به یکدیگر، سیاه بخت کردن زن نزد شوهر و شوهر نزد زن، ایجاد مهر و محبت میان زن و شوهری که از هم جدا شده اند، جن زدگی، دیوانگی، نازایی، بچه دار شدن و بسیاری دیگر از مسائل اینچنینی هیچ مرجعی را امن تر و مطمئن تر از دعانویسان نمی دانند. این طوری است که خانه دعانویسان همیشه شلوغ است و مشتاقان دیدارشان بی شمار و بی تاب. زنان زیادی از سراسر کشور آمده اند و در نوبت انتظار دیدار با دعانویس مشهور به گپ زدن با هم مشغول اند. زن کرد از دخترش می گوید که تا به حال دو بار خودکشی ناموفق داشته و آمده تا از دعانویس بخواهد طلسم بدبختی او را بشکند، می پرسم؛ «دخترتان را پیش روانپزشک برده اید؟»

- نه.

- چرا؟

- خب، دعانویس هم همان کار را می کند دیگر.

- چه کاری؟

- دعا می نویسد، می دهد تا طلسم این بچه شکسته شود و دست از این کارها بردارد.

- اما روانپزشک چنین کاری نمی کند. تازه از کجا مطمئنید که با دعا دخترتان خوب شود؟

- مطمئنم. همسایه هایمان قبلاً آمدند پیش حاج آقا. جواب گرفته اند.

- چقدر پول داده اند؟

- پول که نمی گیرد آقا.

- یعنی این همه آدم را روزانه مجانی می بیند؟

- نه. اما اسمش «پول » نیست.«نیاز » است.«نیاز » را هم قبل از نوشتن دعا می گیرند، وگرنه دعا تاثیر نمی کند،

زن دیگری به حرف می آید که؛ «خانم بگذار من بگویم بهت. زن برادرم با من دشمنی داشت و زندگی ام را طلسم کرده بود. بخت دخترم را بسته بود. اصلاً از اولش حسودی می کرد به اینکه اخلاق شوهر من خوب است. از چشم هاش که دیگر نگو. چشم زخمش زبانزد فامیل است. من آمدم پیش حاج آقا و او سحر این زن را برایم باطل کرد. من را از افسون زن برادرم خلاص کرد.»

- چطوری؟ اصلاً از کجا فهمید که چه کسی شما را افسون کرده؟

- این را که خودم می دانستم و بهش گفتم. او هم دعا نوشت، داد دستم. دعا را بردم گذاشتم زیر فرش آشپزخانه شان. یک قفل هم داد گذاشتم بالای سر دخترم. روی قفل عددهای باطل السحر نوشته بود. چند وقت بعد هم کلیدش را داد و یکی دو ماه بعد یک خواستگار خوب برای دخترم پیدا شد.

- دخترتان چند سال دارد؟

- ۲۰ سال. الان شش ماه است که عقد کرده.

- خب، سن زیادی نداشته و آمدن خواستگار در این سن هم اتفاق عجیبی نیست.

- شما حالیت نیست. ایمان نداری. می گویم دخترم را قفل کرده بود.

- خب پس حالا چرا دوباره اینجایی؟

- به خاطر شوهرم. من یک دعایی هم برای محبت بیشتر گرفته بودم که حاج آقا گفته بود بگذارم توی لباس شوهرم. چیزی نبود. دعا بود فقط. برای رفع چشم زخم و اینکه محبت مان بیشتر شود. اما وقتی که دید خیلی عصبانی شد. او هم مثل خودت ایمان درست و حسابی ندارد. حالا همه اش می گوید می ترسم چیزخورم کنی و به من بی اعتماد شده. آمدم تا حاج آقا کمکم کند.

- برای قفل و دعاهای قبلی چقدر پول دادید؟

- برای قفل ۶۵۰ هزار تومان. اما می ارزید، برای دعاها هم هر بار ۲۰ هزار تومان « نیاز » می دهم.
.

اخبار فال طالع بینی دعا نویسی

اپیزود سوم؛ تجارت تاروت با وقت قبلی

فرز و بامهارت «تاروت صغیر» و «تاروت کبیر» را روی میز می چیند. قبل از آن چند دقیقه یی هم به «برزدن » ورق ها گذشته. همین طور بی اعتنا به حضور جمع، کارت های مصورش را با حرکات موزون از این دست به آن دست می کند، درباره کارش هم توضیح می دهد؛ «این کار را اصلاً با رمالی و این حرف ها یکی نگیرید. تاروت یک هنر است. یک جور پیشگویی الهام بخش است…»

- یعنی شما تاروت را فال نمی دانید؟

- من؟ من که کاری با این حرف ها ندارم. به شما می گویم چون دارید می پرسید.

- می خواهم بدانم شما فالگیر هستید یا نه؟

- به چه دردت می خورد این سوال ها؟ سوال اصلی زندگی ات را از تاروت بپرس… اجداد من از کولی های اروپایی بودند که تاروت را از مصری ها یاد گرفتند. من هم دارم کار آنها را ادامه می دهم.

- یعنی شما از اروپا به ایران آمده اید؟

- بالاخره از یک جایی آمده ام دیگر. حالا اصلاً سوالی داری یا فقط آمده یی وقت تاروت را بگیری؟

- نه. اما خب برایم جالب است. این کارت ها، این فضا …

- این کارت ها را که می بینی با کلی بدبختی از اروپا آورده ام. کارت های ایرانی که به درد نمی خورد. یک مشت کارت به اسم کارت ایتالیایی می دهند توی بازار که همه شان هم سانسور شده. قطع اصلی تاروت را هم ندارد. اصلاً «آرکانای بزرگ» و «کوچکش» را که ببینی، نمی شناسی بس که بی کیفیت است…اگر رفتید جایی و دیدید طرف دارد با کارت های ایرانی تاروت می خواند، بدانید که هنوز خیلی تازه کار است و احترام تاروت سرش نمی شود… خب سوالت؟

- راستش دوستم سوال دارد…

موهای صاف رنگ شده اش را با دست کنار می زند؛

- ببین تو دیگر حتی اگر صد میلیون هم بدهی چون ایمان نداری، صمیمیت نداری برایت کارت نمی چینم. فهمیدی؟ می دانی چرا؟ برای اینکه جرات نداری از مشکلاتت حرف بزنی. جرات نداری از مشکلاتت سوال کنی. برای همین سوال های بی ربط می پرسی. من هم سرم خیلی شلوغ است. وقت برای این کارها ندارم.از پشت میز بلند می شود. دست هایش بزرگ و مردانه اند و به سیگار زنانه یی که با فندک اژدها نشان طلایی روشنش می کند، نمی آیند. بلند که می شود سر و صدای به هم خوردن زیورآلاتش می پاشد توی تاریکی اتاق زیرشیروانی . در و دیوار پر از طرح های نمادین و نقش های اسطوره یی است. با اشاره چشم و ابروی سیاهش از دوستم می خواهد که جای من، پشت میزگرد تاروت بنشیند. می پرسد؛ «چای یا قهوه؟» اینجا از مشتری هایش که پیش از آمدن باید تلفنی وقت بگیرند، پذیرایی مختصری هم می کند.

- خب سوالت را از تاروت بپرس. گفتی قبلاً هم آمده بودی؟

- بله. این سومین بار است که می آیم.

- هنوز هم نگران تمام شدن آن رابطه یی؟

- چه جالب،، یادتان است شما؟

برای اولین بار می خندد؛ «معلوم است که یادم هست.»

این بار یکی دو مرتبه که بر می زند به شیوه یی متفاوت کارت ها را روی میز می چیند. بعد شروع می کند به خواندن کارت ها. چند کارت را جابه جا می کند. تاکید می کند که کارت های سمت چپ مربوط به دوستم و کارت های سمت راست مربوط به طرف مورد نظر اوست. خطی به پیشانی «بوتاکس شده اش» می اندازد و می گوید؛ ای بابا….انگار نباید منتظر حل شدن سریع این موضوع باشی. کار بیخ پیدا کرده. طرفت کاملاً در فکر قطع رابطه است….اما شاید بشود یک کارهایی هم کرد…

سرعت و اعتماد به نفس و مهارت در چینش کارت ها مهم ترین ویژگی کار کسانی است که فال تاروت می گیرند. نزدیک ۵۰ سال باید داشته باشد اما جوان تر از سنش نشان می دهد. برای هر مشتری بیش از ۲۰ دقیقه وقت نمی گذارد. به هر حال همیشه دیگرانی هم هستند که از قبل وقت گرفته و روی صندلی های لهستانی کنار در به انتظار نشسته اند و بوی قهوه از فنجان شان می پیچد توی سکوت مرموز اتاق که با وجود پس زمینه موسیقی کولی های اروپا همچنان بر همه چیز غلبه دارد.

- همان قیمت دفعه پیش.

دوستم هفت اسکناس دوهزار تومانی از لای کتابش بیرون می آورد و می گذارد روی میز. زن سیگار دیگری آتش می کند؛

- به زودی سایت اینترنتی مان هم راه می افتد و راحت تر می توانید وقت بگیرید.

- چه خوب.

- راه که افتاد آدرسش را برای مشتری های ثابتم می فرستم. ضمناً اگر تا ماه دیگر وقت می خواهید همین الان به ماندانا بگویید. چون تا ۴۵ روز دیگر می روم تبت و مدتی نیستم.

دوستم می رود سراغ ماندانا تا وقت بعدی اش را بگیرد. ساعت ۶ بعدازظهر است و هر هشت صندلی لهستانی کنار در ورودی پر.

- تو بالاخره سوالت یادت نیامد؟ اگر خواستی دفعه بعد با دوستت بیا،

دارم به این فکر می کنم که حتی بدون سوال من هم درآمد همین چند ساعت اخیر کولی اروپایی، تنها در یک روز چیزی نزدیک به ۱۳۰ هزار تومان است؛ یعنی حدود یک سوم حقوق ۳۱ روز من،
.
فنجان قهوه فال قهوه اخبار فال طالع بینی دعا نویسی

اپیزود چهارم؛ زندگی یعنی قهوه کف فنجان

جمع شده ایم در اتاق پذیرایی. کلاغ های گرمازده در قاب بلند پنجره ها قارقار می کنند. «مادام» هنوز نیامده. قبلاً شرط کرده بود که نمی تواند وقتش را تلف کند. گفته بود اگر زیر ۱۰ نفر باشیم، نمی آید. یعنی برایش صرف نمی کند این همه راه بیاید چهار تا فال بگیرد و برود. مامان نازنین هم قول داده بود که ۱۰ نفر را حتماً جور کند. حالا ما ده نفریم؛ نشسته ایم توی اتاق پذیرایی روشن و دلباز مامان نازنین و کیک خانگی و چای تازه دم می خوریم که صدای زنگ در می پیچد توی سرمان. مادام به آژانس گفته برای دو ساعت دم در بایستد. خانم ها را یکی یکی به اتاق خواب نازنین دعوت می کند. به حریم خصوصی پایبند است و فال هر کس را فقط به خودش می گوید. تذکر می دهد که با خودمان قلم و کاغذ داشته باشیم تا پیشگویی ها و رهنمودهایش را یادداشت کنیم. نازنین نفر اول است. یک ربع بعد با کاغذی که ریزریز روی آن نوشته بیرون می آید. همه کنجکاوند که بدانند چه گفته و چه شنیده.

- خوب بود؟

- فوق العاده بود. گفت بچه ام پسر است. گفت ۶۵ تا ۹۵ درصد جنسیت بچه را درست می گوید.

- ۶۵ تا ۹۵ که خیلی فاصله دارد؟

- به هر حال درصدش یک اطمینانی بود. چند سال چین بوده. از روی یک جدول چینی جنس بچه را می گفت. ستاره دار یعنی پسر، بی ستاره یعنی دختر.

- فنجانت چی؟

- گفت زیادی ازش خوردم و ته مانده اش کافی نیست اما نعلبکی را روی فنجان گذاشتم و ۵ دقیقه بعد گفت در جهت عقربه های ساعت بچرخم و بعد فنجان و نعلبکی ام را خواند. گفت مسعود برایم می میرد. گفت بعد از زایمانم سفر می رویم؛ جایی که من دوست دارم. احتمالاً منظورش ترکیه بوده. یک چیز جالب هم گفت که دیگر کف کردم. گفت مسعود امنیت شغلی ندارد. راست می گفت. مسعود می خواهد کارش را عوض کند… خیلی وارد است بچه ها. این همه چیز می گوید فقط نفری ۱۵ تومان می گیرد.

صدای مادام می آید؛ «نفر بعد. زود باشین. معطلم نکنید دخترا.»

نازنین فوق لیسانس معماری است و مادرش معلم دبیرستان. مامانش می گوید؛ «ای بابا…اینها فقط جنبه تفریح دارند. می خواهیم دور هم جمع شویم. حالا چهار تا کلمه هم از یک فالگیر بشنویم،به اینکه نمی گویند خرافات.»

- یک ساعت گذشته و آژانس هنوز دم در است. مادام همه را ویزیت کرده. به نوشین گفته در فالت یک زن بانمک می بینم که به زندگی ات نظر دارد…»

- قبل از اینکه شال بلند قرمز رنگش را سر کند، اعلام می کند؛ «شماره موبایلم را که دارید. سه شنبه ها هم در آرایشگاه قهوه و ورق می گیرم. اگر مشکلی داشتید، بیایید. (می خندد) زندگی همین است دیگر…قهوه کف فنجان… بیایید. تازه قرار است آموزش «فنگ شویی» هم بگذارم.

فال ورق
اپیزود پنجم؛ تجارت پرسود خرافات

لازم نیست راه دور بروید. فال و «دعا» در خیابان های همین شهری که در آن زندگی می کنیم از ۲ هزار ریال تا دو میلیون تومان به فروش می رسد. از فال های حافظ در پاکت های کاهی گرفته تا کف بینی و چهره خوانی و آینه بینی و دعاهای گشایش طلسم. در این میان بعضی خدمات خرافی مثل «تسخیر جن» و «فروش موکل جن» هم مشتری های خاص خودش را دارد. مشتری هایی که اغلب پولدار و حتی تحصیلکرده اند و طیف متنوعی از زنان خانه دار تا خانم های استاد دانشگاه را دربرمی گیرند. عده یی از فالگیرهای تهرانی حتی با دریافت هزینه مکالمات تلفنی شان - البته به دلار- به مشتری های خارج از کشور هم خدمات خرافی می دهند. درآمد متوسط این گروه از فالگیرها گاه تا روزی یک میلیون تومان هم می رسد، این طوری است که خیلی از آنها در برج های شیک و مدرن پایتخت، دفتر کار و اغلب تنها به صورت سفارشی و با تعیین وقت قبلی، مشتاقان را می پذیرند. برخی از فالگیران برای گرفتن فال قهوه تا ۱۵۰ هزار تومان دستمزد می گیرند و زنانی هستند که تا ۵۰ هزار تومان هم برای احضار ارواح، فال ورق، یی چینگ، تعبیر خواب و فال شمع و تفاله چای پرداخته اند. از طرفی رمالی اینترنتی هم در سال های اخیر رشد عجیبی را به نمایش گذاشته است. براساس آخرین اطلاعات به دست آمده از موتورهای جست وجوگر اینترتی، در حال حاضر بیش از دو میلیون و ۱۷۰هزار صفحه وب در بخش فارسی خدمات فالگیری وجود دارد که اطلاعاتی درباره انواع فال در اختیار کاربران خود قرارمی دهند یا برای آنها به صورت اینترنتی فال می گیرند. بسیاری از این سایت ها کتاب های طالع بینی هندی، چینی و ژاپنی و انواع محصولات خرافی را معرفی کرده و با قیمت هایی بیش از قیمت پشت جلد کتاب می فروشند. فال های اینترنتی هم اغلب از دو،سه هزار تا ۳۰۰هزار تومان قیمت دارند که از طریق اعلام حساب های بانکی به دست فالگیرهای دنیای مجازی می رسد تا واقعیت هر روز بیش از دیروز در فنجان ها ته نشین شود.
.

فال - طالع بینی - گزاش اجتماعی - هفت تیر - www.7tir.biz - دعا نویسی - طالع بینی - فال ورق - کف بینی - زن فالگیر - دختر فالگیر - دعا نویس - تلفن دعا نویس

مرداد ۰۶

گران ترین های لیگ برتر

اخبار داغ, اخبار ورزشي, داغ, دانستني ها, گزارش ۴۳ نظر »

گران ترین بازکن های لیگ برتر
هفت تیر ۷tir.com  :   اگر در سال های گذشته به تیم های صنعتی اتهام می زدند که با ریخت و پاش های زیاد باعث افزایش کاذب قیمت فوتبالیست های لیگ برتر می شوند و همیشه انتقاد به مدیران وزارت صنایع بوده که با کنار گذاشتن بودجه های میلیاردی برای تیم های لیگ برتری خودشان بازار نقل و انتقالات لیگ برتر ایران را به نبردی نابرابر بین تیم های صنعتی و غیرصنعتی تبدیل می کنند و اگر هر سال مدیران استقلال و پرسپولیس از اختلاف طبقاتی بین خودشان و تیم های دیگر می نالیدند این مرتبه دیگر باید فصل نقل و انتقالات را زمان عقده گشایی استقلال و پرسپولیس بدانیم. وقتی محمد علی آبادی رئیس سازمان تربیت بدنی برای انتخاب مدیران استقلال و پرسپولیس از بین آدم های معتمد خودش علی فتح الله زاده و داریوش مصطفوی را انتخاب کرد دیگر همه می دانستند این دو تیم برای ولخرجی در بازار نقل و انتقالات مشکلی ندارند. برایتان از نفریه عضو هیات مدیره استقلال فکت می آوریم که جایی گفت؛ «استقلال چهار میلیارد تومان از بودجه ۵/۵ میلیارد تومانی خودش را صرف نقل و انتقالات می کند.» با این بودجه های نجومی بود که جذاب ترین نقل و انتقالات تاریخ هشت ساله مسابقات لیگ برتر رقم خورد. هر فوتبالیستی که مسیر پیوستن به پرسپولیس را گذرانده بود از استقلال سر در آورد و هر بازیکنی که همه او را آبی پوش به حساب می آوردند، قرمز پوشید. داستان پیوستن ابراهیم توره به پرسپولیس در وضعی که همه او را آبی پوش می دانستند، انتقال هاشم بیک زاده به استقلال در حالی که با پرسپولیس قرارداد داخلی بسته بود و ماجرای رسیدن مازیار زارع به پرسپولیس در زمانی که جریان مذاکرات او با استقلال خوب پیش می رفت، از کوچک ترین اتفاقات عجیب نقل و انتقالات بود. این در حالی بود که در کنار استقلال و پرسپولیس، سه تیم صنعتی مس کرمان، سایپا و سپاهان هم اصل را گذاشتند بر بلعیدن تمام ستاره های لیگ برتر. اگر بخواهیم به آمارهای غیررسمی اعتماد کنیم می رسیم به اینکه در عرض کمتر از یک ماه در فصل نقل و انتقالات لیگ برتر رقمی حدود ۴۰ میلیارد تومان برای بستن تیم های لیگ برتر هزینه می شود که در این بین سهم زیادی از آن به دلال ها، ایجنت ها و واسطه ها می رسد. برای همین است که در این پرونده اگر بخشی را برای گران ترین ستاره ها و قسمتی را برای بهترین تیم ها کنار گذاشتیم، در بخشی هم به دلال پرداختیم که گویا برندگان اصلی فصل نقل و انتقالات آنها هستند. کاش پس از مطالعه این پرونده کوچک به تصور خوبی از نقل و انتقالات لیگ برتر ایران برسید.

همیشه « گران ترین » ها جذاب تر از «بهترین » ها هستند. اگر برای انتخاب «بهترین » ها احتیاجی به یک تیم کارشناسی داریم که پارامترها را کنار هم بچیند تا دست آخر باز هم همه انتخاب «بهترین» را به سلیقه داوران ارجاع بدهند، در بحث «گران ترین» ها دیگر نه سلیقه حرف می زند، نه داور جایی در انتخاب دارد و نه کسی می تواند آن انتخاب را زیر سوال ببرد. در انتخاب «گران ترین» ها فقط اسکناس ها نقش دارند و ارقام. ارقامی که هر قدر بالاتر بروند، عطش مردم برای کشف آنها بالاتر می رود. شاید برای همین است که «گران ترین » ها برای مردم جذاب تر از «بهترین » ها هستند. در مهلت یک ماهه نقل و انتقالات مسابقات لیگ برتر ایران اتفاقات عجیب و غریب کم نیفتاد. از ارقام ریز و درشت هم کم حرف نزدند. اما در این بین پیش از هر حرفی باید اعتراف کرد مبنای تمام اطلاعات فوتبال ایران شایعات و شنیده ها است. تا زمانی که در فوتبال ایران برای فرار از مالیات فوتبالیست ها رقمی کمتر از مبلغ واقعی را در قرارداد خود می نویسند و تا وقتی که هیچ کانال رسمی برای انتشار رقم قرارداد وجود ندارد، برای رسیدن به «گران ترین» فوتبالیست لیگ برتر چاره یی نداریم جز اعتماد به همین شایعات و شنیده ها. ما در وضعیتی به این شایعات اعتماد می کنیم که در دنیا سالیانه لیستی از گران ترین انتقالات و پردرآمدترین فوتبالیست ها منتشر می شود. در ایران ما به یکسری گمانه زنی ها قناعت می کنیم. اما با وجود این انرژی زیادی مصرف شده تا این لیست را با کمترین اشتباه بخوانید. برای آغاز کار باید انتخاب کنیم چه انتقالاتی را باید در لیست گران ترین انتقالات لیگ برتر بگذاریم. اگر دو سال پیش علیرضا واحدی نیکبخت با عقد قرارداد دو ساله با پرسپولیس و درآمد سالیانه ۲۰۰ میلیون تومان گران ترین فوتبالیست لیگ برتر ایران لقب گرفته بود، در عرض دو سال گذشته قیمت فوتبالیست جماعت چنان تورمی داشته که دیگر پرداخت ۲۰۰ میلیون تومان برای دستمزد سالیانه بازیکنان یک اتفاق معمولی در لیگ برتر به حساب بیاید. شاید اگر بخواهیم بازیکنانی را که برای یک سال آینده از تیم شان بالای ۲۰۰ میلیون تومان طلب کردند لیست کنیم به یک فهرست پنجاه نفره برسیم. برای همین مرز گران قیمتی فوتبالیست ها را در رده بندی از ۳۰۰ میلیون تومان می گذاریم تا دیگر به جای مواجهه با یک فهرست بلند بالا یک لیست از گزیدگان داشته باشیم. با توضیح اینکه ما این لیست را از ته به سر می نویسیم.

۳۰۰ میلیونی ها

وقتی دو سال پیش حسین کاظمی استقلال را ترک کرد تا پیراهن زرد سپاهان را بپوشد، کمتر کسی تصور می کرد استقلال دو سال بعد دست به هر کاری بزند تا او را به تیمش برگرداند. کاظمی که با یک قرارداد دو ساله ۳۰۰ میلیون تومانی به سپاهان رفته بود در بازگشت به استقلال ۳۰۰ میلیون تومان را برای یک فصل بازی در آبی پوشان گرفت. در وصف احتیاج استقلال به جذب حسین کاظمی کافی است بدانید در دو سال گذشته تماشاگران آبی در حسرت یک هافبک دفاعی بودند. هافبکی که استقلال در فصل آینده هم می تواند روی خصوصیات تخریبی او در بازی رقیب حساب کند، هم روی ویژگی های او در پاس های قطری و عرضی. با این وجود استقلال که دو سال پیش می توانست او را با قیمت های پایین تری در تهران نگه دارد، حالا به استخدام یک ساله او با قیمت ۳۰۰ میلیون تومان راضی شده. به بازیکنان ۳۰۰ میلیون تومانی لیگ برتر باید نام عباس آقایی را هم اضافه کرد. یکی از بازیکنان فصل گذشته پرسپولیس که پس از قطعیت یافتن بازگشت قطبی به ایران، مدیران تیم در خروجی باشگاه را به او نشان دادند. عباس آقایی سال گذشته همیشه عنوان «بازیکن استیلی» را همراه خود داشت و برای همین بود که قطبی دیگر نمی خواست به خاطر نگه داشتن آقایی در تیم ریسکی را بپذیرد. همان طور که رودباریان، مامانی و شیث رضایی هم با این استدلال از تیم رفتند. مقصد عباس آقایی جایی نبود جز سایپا . تیمی که پس از چند سال این فصل حضور پررنگی در نقل و انتقالات داشت. البته پرسپولیس برای پر کردن جای خالی آقایی در تیم مازیار زارع را گرفت که ۳۰۰ میلیون تومان برای داریوش مصطفوی آب خورد.

۳۵۰ میلیونی ها

حدس می زنید امیرحسین صادقی با چه استدلالی استقلال را ترک کرد یا حسین کعبی با چه توجیهی قید حضور در پرسپولیس را زد. برای اینکه در جریان علت تصمیم آنها قرار بگیرید، باید در جریان پیشنهادهایی باشید که تیم های دیگر به آنها دادند. سایپا برای استخدام یک ساله حسین کعبی ۳۵۰ میلیون تومان به او داده و مس کرمان هم برای اینکه امیرحسین صادقی را راضی به زندگی در کرمان کند، رقم ۳۵۰ میلیون تومانی او را قبول کرده. این در حالی است که استقلال برای نگه داشتن امیرحسین صادقی تنها ۲۲۰ میلیون به او داده و صادقی پس از مخالفت مدیران استقلال برای قرارداد ۲۵۰ میلیونی با او به کرمان رفته. غلامعباس آشوبی که همه او را به نام کوچک «فرزاد» می شناسند هم برای انتقال به مس کرمان کمتر از امیرحسین صادقی نگرفته است. آشوبی هم یکی از ستاره های ۳۵۰ میلیون تومانی لیگ برتر است.از سوی دیگر مجادله محسن خلیلی و علیرضا واحدی نیکبخت برای تمدید با پرسپولیس جالب بود. آنها شرط گذاشته بودند اگر پرسپولیس به دیگری پول بیشتری بدهد، اصلاً در تیم نمی مانند. برای همین در عرض کمتر از چند روز خلیلی و نیکبخت هر دو با رقم ۳۵۰ میلیون تومان برای یک سال با تیم تمدید کردند. هرچند که تنها پس از گذشت چند روز از تمدید قرارداد محسن خلیلی در اردوی تیم ملی در اسپانیا مصدوم شد و البته همه فهمیدند سابقه مصدومیت او به پیش از آغاز اردوی تیم ملی برمی گردد و او با وجود آسیب دیدگی شدید توانسته قراردادی سنگین با پرسپولیس ببندد. نام سیاوش اکبرپور را هم باید به لیست ستاره های ۳۵۰ میلیون تومانی اضافه کرد. او با عقد قرارداد یک ساله ۳۵۰ میلیون تومانی گران ترین بازیکن تاریخ باشگاه لقب گرفت. هرچند با پیشنهادهای مالی جباری به استقلال احتمالاً رکورد او شکسته شود.

۴۰۰ میلیونی ها

اما هیجان انگیزترین قسمت لیست جایی است که فوتبالیست ها بالای ۴۰۰ میلیون تومان برای یک سال می گیرند. جایی که سپاهان برای نگه داشتن عماد رضا در اصفهان راضی می شود ۴۰۰ میلیون تومان به او بدهد. البته سپاهان با پرداخت این رقم هنگفت با یک تیر دو نشان زد. آنها از یک سو توانستند یکی از بهترین فورواردهای لیگ برتر را در تیم شان نگه دارند و از سوی دیگر موفق شدند مانع از انتقال یکی از بهترین مهاجمان لیگ به تیم رقیب شان شوند. آنها با این کار مانع از انتقال عماد رضا به پرسپولیس شدند تا ضربه بزرگی به پرسپولیس،بزنند. البته کلوپ ۴۰۰ میلیون تومانی ها اعضای دیگری هم دارد. سیدجلال حسینی مدافع مرکزی سایپا یکی از آنها است. حسینی که در ابتدای فصل نقل و انتقالات هم از استقلال تهران پیشنهاد داشت، هم از پرسپولیس،هم از سپاهان اصفهان در بازار برای خودش سلطنت می کرد تا اینکه بالاخره علی دایی در سایپا حکم به نگه داشتن سیدجلال حسینی به هر قیمتی داد. با همین استدلال حمید سجادی برای نگه داشتن حسینی در سایپا حاضر شد برای عقد قرارداد یک ساله با او ۴۲۰ میلیون تومان بپردازد. هادی عقیلی مدافع سپاهان اصفهان هم که از استقلال و پرسپولیس پیشنهادهای بالایی داشت دست آخر برای یک سال دیگر حضور در سپاهان به رقم ۴۲۰ میلیون تومانی سپاهان پاسخ مثبت داد. اما می رسیم به گران قیمت ترین بازیکن فصل لیگ برتر؛ «ابراهیم توره». بازیکن سابق پیکان تهران پیش از پیوستن به پیکان دو مرتبه در تست استقلال شرکت کرده بود که یک مرتبه از سوی صمد مرفاوی و بار دیگر از سوی ناصر حجازی بازیکن مستعدی شناخته نشد، با این وجود توره در یک نیم فصل ۱۲ گل برای پیکان زد تا اینکه بالاخره پرسپولیس با رقم ۴۵۰ هزار یورو او را یک ساله به خدمت بگیرد. جالب اینکه استقلال با نصف این مبلغ به دنبال توره بود ولی پرسپولیس با این رقم وسوسه برانگیز ورق را برگرداند.

گران ترین سرمربیان لیگ برتر

عکس افشین قطبی۱- افشین قطبی؛ او را باید از گران ترین سرمربیان تاریخ هشت ساله مسابقات لیگ برتر بدانیم. قطبی که در کادر فنی تیم های کره جنوبی به عنوان «ویدئو آنالیزور» سالانه فقط ۴۰ هزار دلار درآمد داشت، پارسال برای یک فصل هدایت پرسپولیس ۵۰۰ هزار دلار از حبیب کاشانی گرفت اما با اینکه همه آن رقم را برای استخدام یک ساله افشین قطبی مبلغ هنگفتی به حساب می آوردند، قطبی برای بازگشت به پرسپولیس رقمی بالاتر از آن را به داریوش مصطفوی پیشنهاد داد. قطبی برای هدایت پرسپولیس قرارداد دو ساله یی با مصطفوی بست که در آن سال ابتدایی حضورش ۸۰۰ هزار دلار دستمزد می گیرد. البته در صورتی که هر دو طرف راضی به همکاری در سال دوم هم باشند. قطبی برای سال دوم حضورش در پرسپولیس ۹۰۰ هزار دلار خواهد گرفت . حالا بماند که برای راضی کردن همسر افشین قطبی پرسپولیس مجبور شد ۳۰۰ هزار دلار هم به او بدهد .

امیر قلعه نویی۲-  امیر قلعه نویی ؛ برای قلعه نویی که سابقه بالا بردن کاپ قهرمانی مسابقات لیگ برتر همراه استقلال را دارد و حتی مسابقه یک سال سرمربیگری تیم ملی را در کارنامه خودش ثبت کرده، عجیب نیست که او دومین سرمربی گران قیمت فصل لیگ برتر به حساب بیاید. البته به این فاکتورها باید اضافه کنیم بحث خیالی پیشنهاد رسمی پاختاکور ازبکستان که همه آن را بازارگرمی قلعه نویی دانستند؛ هم در بالا بردن قیمت او برای عقد قرارداد با استقلال تاثیر خودش را گذاشت. با این حساب اصلاً عجیب نیست که امیر قلعه نویی برای یک سال حضور در استقلال ۴۵۰ میلیون تومان از علی فتح الله زاده گرفته. رقمی که نام او را در لیست گران ترین سرمربیان مسابقات لیگ برتر قرار می دهد. قلعه نویی سه سال پیش هم زمانی که سرمربی استقلال بود، ۳۰۰ میلیون تومان به جیب زد تا گران ترین سرمربی لیگ برتر لقب بگیرد.

پرویز مظلومی۳- پرویز مظلومی؛ پس از اینکه مظلومی سال گذشته توانست ابومسلم قعرنشین را به بالای جدول لیگ برتر برساند و حتی نام ابومسلم را به جمع مدعیان صعود به مسابقات لیگ قهرمانان اضافه کند، قطعاً امسال دنبال یک پیشنهاد خوب بود. پیشنهاد خوب برای او چیزی نبود غیر از قرارداد یک ساله ۳۵۰ میلیون تومانی با مس کرمان. البته مظلومی این قرارداد را با حمیدرضا نیک نفس بست که تنها چند روز پس از آغاز به کار مظلومی از مدیریت مس کرمان استعفا داد. البته گویا یکی از دلایل استعفای او کاهش بودجه مس کرمان از سوی وزارت صنایع بود و برای همین شاید رقم قرارداد او با مس کرمان کاهش پیدا کند. اما با وجود این پرویز مظلومی یکی از گران ترین سرمربیان لیگ برتر لقب گرفته. اتفاقی که شاید خودش هم باور نکند.

عکس وینکو بگوویچ۴- وینکو بگوویچ؛ سرمربی کروات پاس همدان برای قرارداد یک ساله جدید خودش ۴۰۰ هزار دلار گرفته. رقمی که برای مربیگری در پاس همدان واقعاً دور از ذهن است. البته وینکو بگوویچ در سالی که روی نیمکت پرسپولیس نشست هم رقم خوبی از اکبر غمخوار مدیر وقت پرسپولیس گرفت. با وجود این بگوویچ که حتی سابقه مربیگری در لیگ امارات را دارد به خاطر نمایش خوب پاس همدان در فصل گذشته مسابقات لیگ برتر در بین گران قیمت ترین سرمربیان قرار گرفته است.

.
پرهزینه ترین تیم های نقل و انتقالات
آرم باشگاه پرسپولیس
رسیدن به این نکته که چه تیمی بیشترین هزینه را در فصل نقل و انتقالات کرده کار چندان راحتی نیست. البته شاید بهتر این باشد کشف دست و دلبازترین مدیر لیگ برتری را کاری «غیرممکن» بدانیم. چرا که در این وضعیت حتی سر درآوردن از مبلغ قرارداد یک بازیکن هم یکسری عملیات سری را می طلبد، چه برسد به اینکه شما بخواهید کلیه هزینه تیم ها را در فصل نقل و انتقالات بیرون بکشید تا دست آخر لقب پرهزینه ترین تیم را نصیب یکی از آنها بکنید. گویا حتی فدراسیون فوتبال هم در رسیدن به این نکته مشکل دارد. با این وجود باز هم بنا را می گذاریم روی شایعات. اگر به شنیده ها اعتماد کنیم پرسپولیس پرهزینه ترین تیم فصل لقب می گیرد. تیمی که تنها برای استخدام سرمربی خودش یک میلیارد تومان هزینه کرده است. البته پرسپولیس این دست و دلبازی در تیم را مدیون حسین هدایتی عضو جدید هیات مدیره خودش است. کسی که پیش از رسیدن به عضویت هیات مدیره پرسپولیس مالک باشگاه استیل آذین بود. با به یاد آوردن این نکته که هدایتی در استیل آذین دسته اولی سه میلیارد تومان برای نقل و انتقالات هزینه کرده بود، قطعاً می فهمیم که هزینه پرسپولیس برای به تور انداختن ستاره های لیگ برتر شاید به ۵ میلیارد تومان هم برسد. نزدیک ترین رقیبان پرسپولیس در این رده بندی استقلال و سایپا هستند. هر دو تیم نزدیک به چهار میلیارد تومان برای نقل و انتقالات هزینه کردند و البته هر دو تیم توانستند رضایت یکسری از ستارگانی را جلب کنند که در چنگ پرسپولیس بودند. در کنار آنها سپاهان که سال ها پرهزینه ترین تیم مسابقات لیگ برتر بود را هم نباید فراموش کرد. در کنار آنها مس کرمان با سه میلیارد تومان هزینه در یک ماه مهلت نقل و انتقالات تیم دیگری است که در پیش فصل مسابقات لیگ برتر خوب خرج کرده است. البته حمیدرضا نیک نفس مدیر مس کرمان با این هزینه ها کاری کرد که مدیران ارشد مجتمع مس کرمان قید حضور او را در مدیریت تیم مس بزنند و کاری کنند که او از سمتش استعفا دهد. از سوی دیگر نامه علی آبادی به ریاست جمهوری با موضوع ریخت و پاش تیم های صنعتی مزید بر علت شد تا جدایی او از مس کرمان توجیه خودش را پیدا کند.
.
قبلی : چگونه پرسپولیس با یک شغل تشریفاتی و سیصد میلیون تومان همسر قطبی را راضی کرد
.
گران ترین های لیگ برتر - افشین قطبی - فوتبال - لیگ - افشین قطبی - گران ترین بازیکن های ایران - قیمت قرار داد بازیکن های لیگ - فوتبال - مبلغ قرار

تیر ۲۹

شکنجه جانباز و بازداشت طلبه سیرجانی به دلیل اعتراض به زمین خواری مسئولان

اخبار داغ, اخبار ايران, اخبار سياسي, داغ, مذهبي, گزارش ۵۳ نظر »

 شکنجه بازداشت طلبه سیرجانی زمین خواری در سیرجان
هفت تیر ۷tir.com
: ماجرای که در زیر می خوانید در مورد اعتراض یک جانباز به نام حاجی مظفری به زمین خواری مسئولان شهر سیرجان است . او که جانباز ۶۸ درصد و شیمیایی است پس از اعتراضات بازداشت و شدیدا شکنجه شد .

جانباز حاجی مظفری در مورد اعتراضاتش می گوید : عمده اعتراضات من به دلیل تخلفات مسئولان است. در یک مورد زمین بولوار مالک ‌اشتر را با تک امضای آقای «خ» فروختند به ۸۰۰ میلیون تومان. در یک مورد دیگر زمینی در بولوار قاآنی بود که در تملک آقای «م» بود. قرار بود این زمین به «ش» که یکی از پولدارترین‌های جنوب شرق کشور است، واگذار شود.در یک مورد دیگر زمین مقابل مدرسه اصناف را که نزدیک به ۴۰۰ درخت داشت، قلع و قمع‌کردند . ظاهراً نیروی انتظامی برای متفرق کردن شهروندان از گاز اشک‌آور هم استفاده کرده بود. موارد مشابه اینها هم زیاد است.

اینها و اعتراضات من به فساد اخلاقی برخی‌ها. من به فساد اخلاقی یکی از مسئولان شهر و فرزندش معترض بودم. فسادهای مالی هم وجود داشت، از جمله یکی از مسئولان شهر در پروژه واگذاری زمین در بولوار مالک‌اشتر چه استفاده اقتصادی که نکرد و در اتوبوسرانی ، معدن گل‌ گهر و هیچ‌کس از او نپرسید از کجا آورده‌ای‌؟

اینها هم در درگیری‌ها نقش داشت.

او در مورد بازداشتش می گوید : در  فلکه شهرداری سیرجان بازداشت شدم . در یک لحظه چند نفر مسلح را دیدم که به من حمله کردند و اسپری به چشم‌هایم زدند و انداختند پشت وانت، من بیهوش شدم و وقتی چشم باز کردم در یک زیر زمین بودم.
من هر روز نزدیک به ۱۵ قرص مختلف مصرف می‌کنم و حداقل چند ساعت باید زیر اکسیژن باشم ، در آنجا با اینکه می دانستند من نفس‌تنگی دارم با اسپری بیهوشم کردند.

در حالی که دست‌هایم با دستبند بسته بود ، گفتند پابند هم بزنید، به محض اینکه آقای «الف» آمد به من حمله کرد و با لگد زد توی سینه‌ام. خوردم زمین و او خیلی لگد زد ، آنقدر که گونه‌ام شکست. تمام بدنم کبود شد و پروتز چشم مصنوعی‌ام شکست.

حدود ۱۲ تا ۱۳ نفر آنجا بودند؛ دو تا از سرباز‌های اهل بندرعباس پاهایم را گرفتند، خود آقای «الف» و با اینکه می‌دانست پای راست من  ۶ بار عمل شده ، ترکش داخلش است ، ۹۰ بخیه دارد و در حالی‌که به او می‌گفتم کار شما غیرقانونی است با این حال با تعلیمی بر کف پاهایم می‌زد، در حال این اعمال شنیع از هوش رفتم؛ یکی از آنها به نام «ح» آب سرد روی صورتم ریخت و این از هوش رفتن و به هوش آمدن نزدیک به هفت بار تکرار شد.

ظاهرا همان روز مادرم سکته کرده بود. از صبح چیزی نخورده بودم با یک سرنگ به زور غذا را در حلق من می‌ریختند.

شب با همان دستبند و پابندها مرا گذاشتند صندوق عقب یک ماشین و بردند حومه شهر باران می‌آمد و من را زیر پل آب بستند، چون چشم‌ها و دهانم بسته بود فقط صدای رد شدن اتومبیل‌ها از روی پل را می‌‌شنیدم.

نزدیک صبح کاملا بی‌هوش شده بودم، دکتر گفته بود نباید یک نسیم سرد به شما بخورد اما من را داخل آب انداخته بودند. گرگ و میش هوا چند نفر آمدند و من را دوباره داخل صندوق عقب انداختند

 

و بردند داخل یک اتاق در همان زیرزمین.

آقای «الف» همانجا هم آمد و بعد از فحاشی چند مشت و لگد زد و رفت . خانواده‌ام پس از ۳۳ ساعت جست‌ و‌ جو و دلهره فهمیده بودند من کجا هستم. برادرم کپسول اکسیژن من را آورده بود اما آنجا به من ندادند . بعدا که قرار شد برای مسائل پزشکی ما را ببرند درمانگاه، رئیس دادگستری گفته بود قرار بازداشت موقت صادر کنند و بفرستند بندرعباس.

در بندرعباس قاضی پرونده بعد از اینکه کلی به ماموران همراه من بدو بیراه گفته بود، دستور داد سریعا در بیمارستان بستری بشوم.

در زندان نزدیک به بیست روز با دو مامور مسلح روی تخت بیمارستان بودم. چون در زندان به دلیل دود زیاد سیگار و آلودگی هوا حالم بد شد و پزشک معتقد بود

قرار گرفتن من در فضای بسته احتمال مرگ وجود دارد.

این جانباز در مورد اینکه چرا کسی در مورد زمین خواران کاری نمی کند می گوید :

برخی مسئولان خود با زمین‌خواران هم‌ کاسه شده‌اند، یکی از مسئولان سیرجان که اوایل ریاست جمهوری  احمدی‌ نژاد فعالیت می کرد  در یک مورد یک کارخانه ساده را با قیمت نزدیک به ۴ میلیارد تومان فروخت، بروید بررسی کنید . که آیا بیشترین سهام کارخانه سیمان برای دو عضو شورای شهر سیرجان هست یا نیست؟!

آقای «الف» که شما را شکنجه کرد، کجا است؟

دو ماه بعد از عید  قرار بود بازنشسته شود ولی بعدا یک سال ابقاء شد و الان منتظر خدمت است تا بازنشستگی‌اش بیاید.
.

طلبه سیرجانی همچنان در بازداشت

همچنین گزارش دیگری از سیرجان حاکیست علیرضا جهانشاهی که در حین راهپیمایی اعتراضی خود به سمت تهران در اعتراض به زمین‌خواری‌ در سیرجان بازداشت شده بود، همچنان در زندان به سر می‌برد.
یکی از دانشجویان عضو جنبش عدالتخواه دانشجویی در گفتگو با ما ضمن اعلام این خبر گفت: علیرضا جهانشاهی طلبه سیرجانی که در اعتراض به برخی‌ زمین‌خواری‌های صورت گرفته در سیرجان با پای پیاده به سمت تهران حرکت کرده و در حین راهپیمایی بازداشت شده بود، روز چهارشنبه از زندان با خانواده خود تماس گرفت.

وی افزود: جهانشاهی در این تماس تلفنی درباره درخواست از وی برای بازگشت به سیرجان گفت “جواب من این بود که در صورت آزادی، از همان محلی که دستگیر شده‌ام، به مسیر ادامه خواهم داد و اگر سال‌ها در زندان بمانم و سپس آزاد شوم، مجدداً به این راهپمایی خود ادامه خواهم داد”.

این دانشجوی عضو جنبش عدالت‌خواه دانشجویی تصریح کرد: طلبه سیرجانی به مسئولان زندان شرط عدم ادامه راهش را حضور یکی از مسئولین قوه قضاییه جهت مذاکره در همان مسجد محل دستگیری‌ اش در آباده اعلام کرده است.

وی خاطرنشان کرد: جهانشاهی که هم اکنون در زندان شیراز به سر می‌برد، اعلام کرده است تا آخر در مسیری که آغاز کرده در مبارزه با مفاسد اقتصادی و زمین خواری و دفاع از حق مردم  ادامه خواهد داد.

به گفته‌ این دانشجوی عضو جنبش عدالت‌خواه دانشجویی، در روزهای آتی طلاب اصفهانی در اعتراض به عملکرد قوه قضاییه در مبارزه با مفاسد اقتصادی به صورت دسته جمعی و با پای پیاده به قصد ادامه‌ دادن راه طلبه سیرجانی، به سمت تهران حرکت خواهند کرد.
.
پیش از این فیلم ی در مورد زمین خواری  توسط مسئولان دانشگاه آزاد به دستور جاسبی  و ضرب و شتم خانواده صاحب زمین در سایت قرار گرفته بود ، که می توانید به لینک  اشاره شده مراجعه کنید  .
.
زمین خواری در سیرجان - حکومت اسلامی - شکنجه در زندان - شکنجه جانباز - سیرجان - سیرجانی - طلبه سیرجانی - علیرضا جهانشاهی

تیر ۱۸

بازگویی خاطره یکی از دانشجویان کوی دانشگاه : گناه آن روز ما چه بود

اخبار داغ, اخبار سياسي, از كتاب خاطرات, داغ, گزارش ۳۴ نظر »

کوی دانشگاه
هفت تیر ۷tir.com
: احمد ، یکی از دوستانم بود که خوابگاهش در ساختمان ۲۲ روبروی خوابگاه ما بود . پدرش در جنگ شهید شده بود.ساختمان ۲۲ ، ساختمانی نوساز در بخش جنوبی کوی دانشگاه و البته مجهزتر از بقیه ساختمانها بود. هم اتاقی های احمد فارغ التحصیل شده بودند.

حدود ساعت شش ونیم صبح روز جمعه به دستور یگان ویژه که- صدایشان را از بلندگوی دستی می شنیدیم- به درون اتاق ها رفتیم. ۵ دقیقه نگذشته بود که که صدای فریاد یکی از دانشجویان ما را متوجه ورود یگان ویژه و لباس شخصی هابه داخل ساختمان کرد.با اینکه تهدید کرده بودند که به داخل ساختمان می آیند اما باورمان نمی شد.یگان ویژه ضد شورش و لباس شخصی ها به داخل طبقات آمدند.

علی همه ی امتحاناتش را داده بود و می خواست با هم به شهرستان برویم.من هنوز یک امتحان داشتم . تا قبل از اینکه مهاجمان به درون ساختمان بیایند ، در اتاق خودم بودیم .از پنجره همین اتاق جوانکی را دیدم که با فریاد یا زهرا به سوی در شمالی خوابگاه دوید . بعد از ورود آنها به ساختمان،احمد به اتاقش رفت.من و علی برای اینکه احمد تنها نباشد با او رفتیم. با خودم گفتم:تنهاست ،می ترسد. به راهرو نگاه کردم ببینم چه خبر است.یکی از مأمورین یگان ویژه را که بسیار تنومند بود دیدم که بطرف آشپزخانه-اولین اتاق روبروی راه پله – رفت.آشپزخانه در انتهای سمت راست راهرو و روبروی راه پله بود.صدای فریاد بچه ها هر لحظه بیشتر می شد.به اتاق برگشتم.درِ اتاق را بستم.حالا من بودم و احمد و علی.صدای شکستن در اتاق ها نزدیکتر می شد و ترس ما بیشتر.احمد از من و علی بیشتر می ترسید. اتاق ما در طبقه سوم ساختمان بود.به همین خاطر،راه فراری نداشتیم.فکرش را نمی کردیم که به درون اتاق ها بیایند. راه پله سمت چپ راهرو به اتاق ما نزدیکتر بود .تازه فکر فرار هم به سرمان نمی زد.با خودم گفتم:”می آیند. در می زنند . ما هم در را باز نمی کنیم و می روند.” آمدند ،در زدند و ما در را باز نکردیم اما نرفتند.دوباره در زدند.ما سکوت کرده بودیم.به این امید بودیم که می روند.اما نمی رفتند . با شدت بیشتر به در ضربه می زدند.مطمئن شدیم که قصد دارند به هر قیمتی وارد اتاق شوند .از راهرو دیگر هیچ صدای غیر از ضربه زدن به دَرِ اتاق ، به گوشمان نمی رسید.معلوم بود که اتاقهای مجاور را خالی کردند . فقط گهگاهی صدای شکستن چیزی از بیرون میامد.آنها هی بر در می کوبیدند.اما در محکم بود . راهرو تنگ بود.عرض کمی داشت . به همین خاطر دستانشان دامنه حرکتی کمی داشت.ضربه ها کاری نبودند . کمد چوبی یکی از هم اتاقی های احمد را که خالی بود به پشت در چسباندیم.استحکام در اتاق را دو چندان کرد.سه نفری به کمد که حالا به در چسبیده بود فشار می دادیم . در محکمتر شده بود . آنها هم با شدت و خشم هر بیشتر بر در ضربه می زدند.اما در از جایش تکان نمی خورد.کمد تمام عرض در را پوشش نمی داد . از دو طرف کمد،حدود ۵ سانتی متر از درِ اتاق،پوشش داده نمی شد. اما کم کم صدای شکستن لایه بیرونی در را می شنیدیم. با اینکه یقین داشتیم به زودی به اتاق وارد می شوند اما نمی دانم برای چه در را باز نمی کردیم .تسلیم خشم آنها و ترس خودمان نمی شدیم.امید خاصی هم نداشتیم . از سمت چپ در-همان ۵ سانتی که کمد پوشش نمی داد- کم کم در را سوراخ کردند .

حالا می شد از سوراخ ایجاد شده ،آنها را دید. اولین کسی را که دیدم لباس فرم به تن نداشت.پیراهنش سفید بود . کاردی شبیه سرنیزه که بر روی سلاح می بندند در دستش بود.به عمد کارد را نشانم می داد.چهره آرامی داشت.می خواست مرا بترساند اما نمی ترسیدم.من هم کارت احمد را نشانش دادم که یعنی فرزند شهید است.گفتم یک پسر شهید پیش ماست به او کاری نداشته باشید.گوشه کارت را از دستم گرفت.هنوز سوراخ ایجاد شده به حدی نبود که بتوان دست را از آن عبور داد.می خواست کارت را پاره کند اما کارت پرس بود و پاره نمی شد.

سوراخهای ایجاد شده در دو پهلوی در ،هر لحظه بزرگتر می شدند . حالا می توانستند کم کم لایه های نازک در را از هم باز کنند. در همچنان مقاومت می کرد. گویی به خشم آمده بود.از بیرون فقط صدای شکستن در و تهدیدهایشان به گوش می رسید.تهدید هایی شیبه:اگه اومدم تو ،می بینی چیکارت می کنم،تمام استخوناتو خورد می کنم و …

سوراخ ایجاد شده ی درِ اتاق بزرگتر شده بود.حالا می توانستند – به زحمت – از همان سوراخ ،کمد را که همچنان به پشت در چسبیده بود هل دهند.ما هم سه نفری به کمد چسبیده بودیم.کمد، کوهی شده بود فرو رفته در زمین.می دانستیم به زودی به اتاق وارد خواهند شد.مقاومتِ درِ اتاق، از مقاومت ما کمتر بود . در شکسته شد.سوراخ به حدی بزرگ شده بود که چند نفری با هم به کمد فشار می دادند.می دانستم که کم کم باید آماده دیدارشان باشیم.در همین موقع احمد از من و علی که به کمد چسبیده بودیم جدا شد. بطرف پنجره اتاق رفت و روی لبه آن نشست.لبهایش می لرزید.به شدت می لرزید . مثل لرز ناشی از سرمازدگی.ترسیده بود.حدس زدم که قصد چه کاری را دارد. گفتم :احمد کجا؟ لرزش لبهایش دلم را به درد آورد. گفت:می خوام بپرم،می خوام بپرم پایین.مو بر بدنم سیخ شد . حالا خودم هم می ترسیدم.با خود گفتم: نکند که بپرد. دستپاچه شدم. از ترسِ زیاد نیروی فوق العاده ای در خود احساس کردم.تصور پریدن احمد و سقوط بر روی زمین از فاصله چهار طبقه برایم وحشتناک بود.

به علی گفتم مواظب کمد باشد .یکهو جستی زدم و خودم را به احمد که روی لبه پنجره به حالت نیم خیز نشسته بود رساندم.یقه اش را محکم گرفتم و به یکباره او را به پایین کشیدم.در همین حال به او گفتم:”احمد جان، برای فرار از کشته شدن که نباید خود کشی کرد.بذار اگه قراره کشته بشیم خودمون قاتل نباشیم.از اینجا پریدن یعنی مردن.” احمد را مجاب کردم.دوباره به کمک علی در پشت کمد ایستادیم.همه این اتفاق کمتر از سی ثانیه به طول انجامید.

حالا کمد را با قدرت بیشتری فشار می دادند . زور شان بر توان ما فزونی گرفته بود.می دانستم لحظاتی دیگر وارد اتاق خواهند شد.به علی گفتم عکس های خاتمی را از روی دیوارها بردارد.

نمیدانم از چه ، بعد از ممانعت از پریدن احمد ،ته دلم قرص شده بود .قوی شده بودم و دیگر نمی ترسیدم با اینکه می دانستم چه بلایی قرار است سرمان بیاید.

مثل گرگ گرسنه انتظار مان را می کشیدند.بیش از سی دقیقه پشت در معطلشان کرده بودیم.

باید حرفهای آخرمان را با هم می زدیم. به علی و احمد گفتم:”گوش کنید بچه ها، ما اونا رو معطلشون کردیم، اذیت کردیم .الآن همشون انتظارمون رو می کشن ، خسته شدن ،پس به امید دل رحمی اونا نباشین.بدونید به محض خارج شدن از اتاق هر بلایی ممکن است سرمون بیارن.اصلا التماسشون نکنید چون بی فایده ست .”سوراخ در به اندازه ای نبود که دونفر همزمان از آن خارج شوند.به همین خاطر گفتم:”من اول بیرون میرم، علی پشت سر من بیاد احمد تو هم پشت سر علی.مواظب سر و صورتتون باشین.”

به اینصورت قرار گذاشتیم که به محض رها کردن کمد از پشت در،و خروج از اتاق به سمت چپ راهرو با سرعت هر چه تمام تر بدویم و مطلقا هیچ حرفی نزنیم و تا طبقه همکف و خارج شدن از ساختمان به دویدن ادامه دهیم.بیشتر نگران زخمهای احتمالی در صورت بچه ها بودم.از آنها خواستم دستها را در دوطرف سر و محافظ صورتشان قرار دهند.

بالاخره کمد را رها کردیم.کمد به یکباره و ناگهانی بر زمین افتاد. سوراخ در حدی بود که می توانستند از آن بگذرند و به اتاق وارد شوند.نیازی به باز کردن در نبود.اصلا دَری وجود نداشت.اولین کسی که وارداتاق شد مأمور یگان ویژه بود. تنومند و خوش هیکل. احساس کردم می ترسد و شاید هم احتیاط می کرد.کاری به ما نداشت.بیشتر مواظب خودش بود.پشت سرش نفر دوم وارد شد.او هم کاری به ما نداشت.رفتند که اتاق را وارسی کنند.حالا ما باید بیرون می رفتیم.در حالیکه دو دستم را در دو طرف سرم قرار داده بودم خم شدم و از در خارج شدم.شرایط به گونه ای بود که حدس می زدم.همین که سرم از دَرِ اتاق خارج شد باران باتوم بر بدنم باریدن گرفت.یک کلمه- حتی- حرف نزدم.همانطور که دستانم دو طرف سرم بود از زیر بغلم به پایین نگاه کردم.می خواستم مطمئن شوم که علی از اتاق خارج شده است.آنها همچنان با خشم تمام بر سر و بدنم با باتوم می کوبیدند.به محض دیدن پاهای علی با نهایت توانم شروع به دویدن کردم.راهرو از تکه چوب های شکسته شده که بسیار تیز هم بودند پوشانده شده بود.تازه یادم آمد که کفش نپوشیدیم.در دوطرف راهرو ایستاده بودند .چیزی شبیه تونل های مرگ که در فیلمهای خودمان از عراقی ها نشان می دادند. تونل هایی که باید اسیران از آنها میگذشتند.سهم من ازضربه های باتوم بیشتر از بقیه بود.چرا که من جلوتر می دویدم.با دویدن مان ،فرصتِ دوبار باتوم زدن را تا اندازه ای از آنها می گرفتیم.فرصت روبرگرداندن نداشتم. می دانستم که لباسم در دست علی است و او هم دارد می دود.به این امید بودم که در راه پله ها کسی نباشد.اما اینگونه نبود.کسانی که در راه پله ایستاده بودند به محض مشاهده سر و وضع ما،به سویمان هجوم می آوردند.با هر بدبختی از ساختمان خارج شدم.نمی دانستم به کدام سمت فرار کنم.به سمتی دویدم که به خیابان کارگر می رسید.در حال دویدن بودم که یکی از مأموران یگان ویژه در حالی که با دو دستش باتوم را گرفته بود شبیه ضربه زدن در بازی بیس بال، بر بالای زانویم چنان ضربه ای وارد کرد که تمام بدنم مثل یخ سرد شد.دیگر توان دفاع کردن از خود را نداشتم.هر کس می رسید با لگد بر بدنم می کوبید و می گفت تحکیم وحدتیه ک.و.ن .ی

چند دقیقه بعد کسی -که حاج آقا صدایش می زدند- از زمین بلندم کرد و به سمت خیابان کارگر شمالی برد. نای راه رفتن نداشتم. دنده هایم آسیب دیده بود. نفسم بالا نمی آمد.دیگر نه از صورت خونی احمد و نه از ناله های ممتد علی تعجب نمی کردم.حاج آقا مرتب سؤال می کرد:تحکیم وحدتی هستید عزیزم؟و ما هر دفعه می گفتیم:نه حاج آقا ،تحکیم وحدتی کدومه.

از در کوی خارج شدیم.به خیابان کارگر شمالی رسیدیم. خیابان پر بود از مأموران یگان ویژه ضد شورش که در ردیفها و ستون های منظمی ایستاده بودند.نگاه غمزده مردمی که دستهایشان را زیر بغل گذاشته بودند عذابم می داد.فقط نگاهمان می کردند.دانشجویانی که قبل از ما گرفته بودند در کنار نرده های محافظ کوی دانشگاه بصورت یک ردیف نشسته بودند.بعضی از آنها با تکه پارچه هایی که ازلباسهایشان جدا می کردند زخمهای بعضی دیگر را تمیز می کردند و می بستند.لحظاتی بعد همه ی دانشجویان را سوار ماشینهایی که تورهای فلزی داشتند نمودند.ما – سه نفر- را هم درون یک ماشین قرار دادند.یک نفر دیگر هم با ما بود.هوا گرم بود و زخم روی استخوان ترقوه شانه ام به شدت می سوخت.ماشین به سمت بازداشتگاه راه افتاد. احمد در حالیکه به شدت می خندید گفت : “میدونی علی پله های ساختمونو چه جوری اومد پایین؟” با سر اشاره کردم نه ،چه جور؟ احمد گفت :با ک. و. ن ، مثل کارتون تام و جری.و من از شدت درد قفسه سینه ام نمی توانستم بخندم.

حالا که سالها از آن روز می گذرد هنوز که هنوز است از خود می پرسم:راستی گناه آن روز ما چه بوده است؟!!
.
کوی دانشگاه - خاطره ۱۸ تیر -خاطره هیجده تیر - خاطرات - حمله به کوی دانشگاه - عکس کوی دانشگاه - عکس خوابگاه

.
ربات فیلتر شکن سایت هفت تیر را در یاهو مسنجر اد کنید و با تایپ کلمه هفت تیر یا ۷tir از او فیلتر شکن دریافت کنید . “سند تو آل یادت نره send to all
id : filter.robot

.
دانلود نرم افزار فیلتر شکن دائمی

تیر ۱۷

فرار بزرگ - مصاحبه خواندنی با احمد باطبی در مورد فرارش از ایران

اخبار داغ, اخبار سياسي, داغ, مصاحبه, گزارش ۷۸ نظر »

احمد باطبی 18 تیرعکس احمد باطبی آمریکا
هفت تیر ۷tir.com مصاحبه نوشابه امیری با احمدی باطبی :
آخرین باری که با هم صحبت کردیم هیچ خبری از خروج تو از ایران نبود ؟ چی شد یکدفعه ؟
‏
درست است. ما با هم کار می کردیم. من در یک بخش روزآنلاین کار می کردم. چند روز قبل از عید ‏هم با هم صحبت کردیم.اما یک روز از دادگاه با من تماس گرفتند که دیگر مرخصی ات تمدید نمی ‏شود. باید برگردی زندان. من تعجب کردم؛ چون به من گفته بودند اگر کار سیاسی نکنی می توانی ‏بیرون باشی. من هم واقعا کار علنی سیاسی نمی کردم. یعنی کارغیر علنی می کردم . خیلی تعجب ‏کردم. برای همین تصمیم گرفتم به بازجویم در وزارت اطلاعات زنگ بزنم. در واقع او مسئول من بود ‏و مرتب در مورد کارهایم با من حرف می زد، اما وقتی چند بار به او زنگ زدم و خبری نشد، فکر ‏کردم وزارت اطلاعاتی ها هم می خواهند من به زندان برگردم، برای همین خودشان را کنار کشیده اند. ‏به دنبال این نتیجه گیری، به همه آدم هایی که می توانستم به آنها اعتماد کنم و با آنها حرف بزنم، تلفن ‏کردم. ولی چون تعطیلی عید بود، هیچکس را پیدا نکردم. هر کسی را می گرفتم جواب نمی داد. هر که ‏را می خواستم ببینم در حال سفر بود؛ مانده بودم چکار کنم. قدرت تصمیم گیری هم نداشتم؛ضمن اینکه ‏تحلیل ام این بود که با توجه به ۹ سالی که گذرانده بودم که بالاخره کم نیست و آسان هم نیست، اگر ‏برگردم برایم یک اتفاق جانی می افتد. تازه برای خودم مهم نبود، ولی این مسئله حتما به خانواده ام ‏خیلی فشار می آورد.مخصوصا مادرم. این یک تحلیل؛ تحلیل دیگرم هم این بود که زندان تا یک حدی ‏ظرفیت دارد؛ اگر بیشتر می شد و هی تکرار می شد ، در واقع لوث می شد. بالاخره در فضای عید و ‏این افکار، با دوستانم در حزب دموکرات کردستان ایران تماس گرفتم….‏با آنها از کجا آشنا بودی؟
در ارتباط بودم دیگر؛ یا از زندان یا با بعضی هایشان هم در بیرون.‏


بعد چی شد؟

به آنها موضوع را گفتم. گفتند آماده باش،ترتیب کار را می دهیم.یعنی نگفتند کی یا چگونه؛ فقط گفتند ‏هماهنگ می کنیم. تا اینکه دقیقا روز اول عید که داشتم از تهران برای دیدن خانواده به کرج می رفتم، ‏زنگ زدند. گفتند می خواهیم تو را در فلان جا ببینیم. من فکر کردم می خواهند در مورد برنامه سفر با ‏من صحبت کنند.با همان کوله دوربینم و مدارکی که همیشه همراهم بود، به محل قرار رفتم. گفتند: ‏عملیات از همین حالا شروع شده. سوار شو!‏


یعنی از همان خیابان؟!
‏
بله.‏


کجا بود؟

نزدیک میدان آرژانتین.به آنها گفتم من هیچی همراه ندارم.گفتند: مهم نیست. عملیات شروع شده.سوار ‏ماشین شدیم و اینطوری راه افتادیم.‏


به کدام سمت؟

نمی دانم . شهر به شهر مرا بردند. یک مسیر غیرمتعارف. زیگزاگی.تا رسیدیم به مرز.اسم آن شهر ‏مرزی را نمی توانم بگویم.‏

خب بله؛ ولی بگو وقتی به تو گفتند که رفتن جدی شده، حالت چطور بود؟

غم دنیا آمد به دلم. خیلی ناگهانی بود. هیچ آمادگی نداشتم. خانواده؛ دوستانم؛ مملکتی که این همه ‏دوستش دارم. همه و همه. تازه مشکل وثیقه هم بود.ندیدن خانواده؛ مشکل مالی.ولی نمی توانستم ‏عملیات سنگینی را که شروع شده بود قطع کنم. رفتم. تا رسیدیم به شهری مرزی. آنجاها مین گذاری ‏شده بود. مجبور شدیم چند بار مرز را عوض کنیم.رفتیم مرزهای دیگر. جاهای دیگر.بالاخره به شهری ‏رسیدیم که فرماندار نظامی داشت. می گفتند او شب ها خودش مردم را با تیر می زند.برای همین چند ‏شب نتوانستیم از مرز عبور کنیم. بالاخره انقدر از این مرز به آن مرز رفتیم تا خارج شدیم.‏

شب ها کجا می خوابیدید؟
در خانه روستاییان و اگر در شهر بودیم در خانه اعضای حزب دموکرات.‏

آنها تو را می شناختند؟‏
نه؛ با اسم مستعار مرا صدا می کردند. یعنی قبلش در ایمیل ها به من گفته بودند که اسم مستعار چه ‏خواهد بود.‏

یعنی آنها نمی دانستند دارنداحمد باطبی را خارج می کنند؟

نه.فقط عملیاتی را که به آنها دستور داده بودند اجرا می کردند.‏

اسم مستعارت چی بود؟
بهرام. بهرام شجاعی . خلاصه از مرز رد شدیم. رسیدیم به یک جایی که جمهوری اسلامی آنجا را توپ ‏باران می کرد. نزدیک بودبمیریم. ولی بالاخره رد شدیم و عاقبت خودمان را به پیشمرگ های عراقی ‏تسلیم کردیم. آنها ما را به اداره آسایش، یعنی اداره اطلاعات یکی از شهرهای مرزی تحویل ‏دادند.بعد…‏

صبر کن. صبر کن. پایت را گذاشتی آن طرف مرز. ممکن است یک قدم باشد فاصله این طرف مرز با ‏آن طرف مرز؛ ولی این یک قدم چه فرقی داشت؟
خیلی فرق داشت. ‏

چه فرقی؟

یک هراس عجیبی به من حاکم شد. هنوز هم که اینجا هستم این هراس را دارم.فکر کن درخانه خودت ‏باشی، بعد یک مرتبه تورا بگذارند در یک خانه شیشه ای. جایی که همه تورا می بینند. ولی تو نه. ‏هیچکس نیست کمکت کند. هیچکس را نمی شناسی. کسی نیست که به او اعتماد کنی. معلوم نیست کی ‏هستی، چی هستی …می دانید من هیچ تصمیم قبلی برای خروج نداشتم. برنامه ریزی نداشتم.حتی پول ‏نداشتم. فقط یک حساب بانکی داشتم که حقوقم از« روز» به آنجا ریخته می شد. تنها کاری که وقت شد ‏بکنم این بود که در یکی از شهرهای مسیر از یک عابر بانک، بقیه پولم را گرفتم. باقیمانده حقوقم.‏

پس حلال حلال بود
‏[می خندد] بله؛ حلال حلال.فقط ۴۰۰ هزارتومان بود. با همان زدم به بیابان.حالا در یک کشور غریب ‏بودم. به هیچکس نگفته بودم کجا می روم. نه به خانواده، نه به هیچکس دیگر.با کسی هم مشورت ‏نکرده بودم.فقط به بچه های حزب دموکرات گفته بودم و آنها هم مرا خارج کرده بودند.خب؛ این وضع ‏هراس می آورد. یک موقعیت ناجور. در یک کشور جنگی. کشوری که در آن سلاح آزاد است. ‏آدمکشی دیدم. جنگ دیدم.درگیری. البته این را هم بگویم که دیگر برایم مهم نبود. یک کاری را شروع ‏کرده بودم.و من همیشه اینطوری هستم.باید ادامه می دادم.‏

خب بعد؟
در اداره آسایش گفتیم که ما با حزب دموکرات در ارتباطیم. آنها هم ما را به یک اداره امنیتی دیگر ‏فرستادند. بالاخره ماشین های حزب دموکرات رسید و مرا به«کویه» بردند. کویه در واقع مرکز اصلی ‏حزب دموکرات است. آنها در همه شهرها یک مرکزی دارند.چند هزار کرد ایرانی آنجا هستند.بعد به ‏من یک خانه دادند که در آن مخفی شدم. از آنجا بیرون نمی آمدم. بالاخره به خواست خودم و وکیلم در ‏آمریکا از آنها خواستم مرا به دفتر سازمان ملل در اربیل معرفی کنند. اتفاقا مسئول آنجا مرا می ‏شناخت. گفت خیلی ها می آیند اینجا می گویند ما با احمد باطبی بودیم….‏

تنهایی یک حزب شدی. حزب احمد باطبی.
‏
‏[خنده]حزب که نه؛ من یک آدمم. از احزاب یک نفره خوشم نمیآید. در آنجا کار مرا خیلی سریع ‏پیگیری کردند.گفتند کجا می خواهی بروی؟من جای مشخصی در نظر نداشتم. البته در مدتی که آنجا ‏بودم از طریق ایمیل با بعضی از دوستان تماس گرفتم.به آنها گفتم که مجبور شدم از کشور خارج شوم. ‏دوستان سه جا را برای من مد نظر داشتند: فرانسه ، کانادا و آمریکا. تحلیل آن دوستان این بود که این ‏جاها برای فعالیت بهتر است.من هم همین سه جا را به مسئول سازمان ملل در اربیل گفتم. از این طرف ‏هم وکیلم، خانم لیلی مظاهری، پیگیری کرد تا اینکه بعد از دو سه ماه…‏

دو سه ماه رادر یک جا بودی؟اربیل؟
نه. پیش بچه های حزب دموکرات بودم و آنها مرتب جای مرا تغییر می دادند. یعنی به دلایل امنیتی این ‏کار را می کردند. حتی یک تیم چند نفره برای مراقبت از من گذاشته بودند که شب و روز نگهبانی می ‏دادند.‏

در این مدت با خانواده ات هم تماس گرفتی؟
یکی دوبار در حد «مسنجر». تا اینکه چند تا اتفاق بد افتاد…‏

بد؟
بله. اول اینکه در عراق جانم تهدید شد.برای همین حزب دموکرات مجبور شد چند بار جای من را ‏عوض کند.‏

این همان وقتی نیست که فعالین حقوق بشر اعلامیه دادند که جان تو در خطر است؟
بله. البته من عضو فعالین حقوق بشر بودم ولی تا آن موقع علنی نکرده بودیم؛ ولی وقتی تهدید نظامی ‏شدم…‏

تهدید نظامی؟
‏
بله؛یک گروه تروریستی فرستاده بودند که چند نفر را ترور کنند. خبرش را حتی چند تا از روزنامه ‏های محلی هم نوشتند .‏

خب بعد؟
اتفاق بعدی که افتاداین بود که ما سعی کرده بودیم ذهن ها را به این سمت ببریم که من در ترکیه هستم؛ ‏اما وزارت اطلاعات تلفن شخصی من را که فقط یو ان داشت ، پیدا کرد و در عراق به من زنگ ‏زدند. گفتند باید برگردی ایران. برو خودت را به کنسول ایران معرفی کن. بعد ما خودمان به تو ‏پاسپورت می دهیم.بهت کمک مالی می کنیم که هر جا خواستی بروی. از این چیزها.من صدایشان را ‏ضبط کرده ام.‏

وقتی صدای آنها را شنیدی چه حالی پیدا کردی؟
تعجب کردم.چون آن شماره را کسی نداشت. البته می دانستم که آنها به لحاظ تجهیزات جاسوسی خیلی ‏دست شان باز است و می دانستم که آنقدر مجهز هستند که می توانند جای من را پیدا بکنند.ولی به هر ‏حال وقتی تلفن زدندحزب دموکراتی ها یک نامه به سازمان ملل نوشتند و گفتند ما اطلاعاتی داریم که ‏نشان می دهد جان احمد باطبی در خطر است و باید اورا هر چه زودتر از عراق خارج کرد.به دنبال ‏این نامه مسئولین سازمان ملل در عراق تصمیم گرفتند مرا هر چه زودتر از عراق خارج کنند وبه ‏سوئد بفرستند.اما قبل از اینکه این اتفاق بیفتد خانم لیلی مظاهری، وکیل من در آمریکا پذیرش آمریکا را ‏گرفت و من به اتریش رفتم و از آنجا به آمریکا.‏

به وین که رسیدی، چطوری بود؟ خیلی فرق داشت نه؟
بله؛ یک فرق عظیم .ضمن اینکه من در مدتی هم که در عراق